eitaa logo
رمان ִد︭͟خ᮫تࢪ ࣪ماف𖫲یایۍ
461 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
۱۹سال در غفلت بودی و در اعماق افکار تنگ و نژند خود پرسه میزدی.... ‌ G.s
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۹سال در غفلت بودی و در اعماق افکار تنگ و نژند خود پرسه میزدی.... ‌ دختری از تبار زیبایی که در چنگ ناعدالتی ها و بی رحمی های دنیا میوفته! در تمام 19 سال عمرش توی غفلتی بزرگ فرو رفته بود تا اینکه با مردی آشنا میشه که راز های ناگفته رو آشکار میکنه... شاید فهمیدن راز های تلخ زندگیش دردناک باشه،اما عشقش به اون مرد کاری میکنه که باید اسمشو گزاشت معجزه!.... رم‍ـــــــآن دخــــــــتر م‍‌ـــــآفیایي👑 https://eitaa.com/dkhtarmafiayi چنل سوم نویسنده:G.S نوشتن از من خوندن از تو✨ شروعی دوباره و انتهایی شیرین🌘 امیدوارم دوباره خانوادمون بزرگ بشه! ... در کنارمون باشید...
🍷 با فشاری که به دستم وارد شد جیغ بلندی کشیدم که گوش های خودم هم کر شد، چه برسه اون قوزمیت کنارم! _دختره ی sلیطه خفه شووو! با غیظ و نفرت به قیافه زشت و چندشش نگاه کردم و عربده زدم _ولممم کنننننننننن.. اما با پشت دستی که تو دهنم فرود اومد سرم با شدت به سمت راست بدنم چرخید و به وضوح صدای استخون های گردنم رو شنیدم.. دیگه حرفی نزدم و به معنای واقعی خ‍..فه شدم،چون میدونستم برام بد تموم میشه.. و اما داستان من از اونجایی شروع شد که دیروز از خیابون فرعی دانشگاه پیاده بر میگشتم و بی خبر از همه چیز خوردم به دو تا مرد بزرگ و گنده و کچل که ریش هاشون انقد بلند سیخ بود انگار اتو مو کشیده بودن! و تا سر حد مرگ یک مرد پیر و لاغر جسه رو کتک میزدن، منم که کمربند مشکی کاراته رو داشتم گفتم یک خودنمایی بکنم و با لات بازی رفتم وسط... _هووووی مرتیکه زورت به کوچیک تر از خودت رسیده؟ لبخند چندش آوری زد و با داد گفت _برو،برو دختر جون تا نیومدم تو رم بزنم! با اعتماد به نفس بالا عین این منگلا به نوبت هر پامو دادم بالا و پاچه هامو تا ماتهتم بالا کشیدم و گفتم _وااات نمیشنوم وات تایم ایزایت؟نه نه چیزه یعنی نمیشنوم حالا هر چی،یا ولش میکنید یا زنگ میزنم پلیس!!! مرتیکه یه پوزخندی زد که تا نوک انگشتام حقارتشو حس کردم! _هه جرعت داری زنگ بزن. منم که نمیخواستم کم بیارم اومدم گوشیمو از تو کولم در بیارم که با دستمالی که رو صورتم بود به خواب رفتم.. کپی حرام است❌ لینک چنل:https://eitaa.com/dkhtarmafiayi
🍷 احساس میکردم یه فیل روی قفسه سینم لم داده و با خرطومش به سرم ضربه میزنه!... به هر زوری بود چشمامو باز کردم اما با نور شدیدی که به چشمم بر خورد کرد دوباره بستم. تو دلم زمین و آسمونو فحش دادم و مثل کلاجا نشستم و چشمامو باز کردم. اونموقع خودم قیافمو نمیدیدم وگرنه در جا سکته میکردم..(مطمئنما!) باورم نمیشد تو جنگل بودم! بین یک عالمه درخت سر به فلک کشیده و بوته های گل سمی! انقدر خوشگل بود که حتی به این فکر نکردم که چجوری اینجام؟ دستامو روی خاک نم دار زیرم گذاشتم بلند شدم که با سوزشی که تو پام پیچید افتادم روی برگ ها... به پام نکاهی انداختم که با یک زخم بزرگ ولی سطحی مواجه شدم،خونش خشک شده بود و معلوم نیوده چند ساعته اینجا افتادم! حتی از فکر کردن بهش هم ترس به سراغم میومد!چه کار احمقانه ای کردم.. ولی هر چی فکر میکردم از اون جایی که دستمال گزاشتن رو صورتم چیزی یادم نمیومد _هه اخه دختره ی منگول تورو چه به لات بازی؟! زندگی تو بکن اخه به دیگران چیکار داری.. بیا،حالا وسط یه جنگلی هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی همینطوری با خودم حرف میزدم تا دیدمسمت راست ، تهش ابیه! تا اونجا بدو بدو کردم و از اینم نگذریم که خودمو قهوه ای کردم! وقتی از جنگل اومدم بیرون خم شدم و نفس نفس زدم سرمو که بالا اوردم باورم نمیشد جای دریا بودم! همه چیز برام مبهم و ترسناک بود.. یه لحظه فکر کردم مثل تو فیلما اومدم خارج ولی نه دیدم زنه با چادر تو آبه... انگار ملیارد ملیارد پول دادن بهم و با همون قدر خوشحالی سمت خیابون حرکت کردم یه تاکسی که دیدم سریع براش دست تکون دادم اونم نامردی نکرد جلو پام ترمز زد. _ تهران میرید؟ _تهراننن؟آره آره _کرایش چقدره ؟ _(.....)تومان _باشه ولی من کیفم تو خونست میشه وقتی منو رسوندید صبر کنید من پولو بیارم؟ اولش یکم فکر کرد ولی بعد گفت اره با خیال راحت سوار شدم نمیدونم چرا این موضوع زیاد برام مهم نبود سرمو گذاشتم روی پنجره تا یکم راجبش فکر کنم که چشمام گرم شد. کپی حرام است❌ لینک چنل:https://eitaa.com/dkhtarmafiayi
🍷 سرم محکم خورد به شیشه ،اخی گفتمو چشمامو باز کردم هنوز تو راه بودیم.. _آقا،کی میرسیم؟ _حدود یک ربع دیگه خانم....فقط....یک سوال.. _بله؟ _چرا لباساتون پاره شده...؟ هییی خودمم دقت نکرده بودم! وایی خاک تو سرم _ ام من با یکی از دوستام شوخی کردم یهو افتادم لباسام پاره شد _آها من که مطمئنم باور نکرد .. بعد چند دقیقه رسیدیم به تهران، ادرس خونه رو بهش دادم. _آقا همینجا وایسین الان پولو میارم بدو بدو رفتم بالا و از تو کیفم (....) تومان برداشتمو دادم به مرده و اونم رفت... _هوفف خدایا چه گیری کردیما رفتم تو خونه و در و بستم. خونمون یه حیاط نسبتا بزرگ داشت که کنار دیواره های حیاط باغچه های بلند و عمودی مانند بود. دو تا پله میخورد میرفت سمت پایین و درب اصلی خونه. وقتی وارد میشدی، یه حال بزرگ‌ داشت که ست قهوه ای بود و و مبل های وسط‌ خونه به حالت نیم دایره ای چیده شده بودن و وسطتشون یه میز بزرگ بود رو به روی مبل ها هم یه تی وی بود.. پشت به مبل ها آشپزخونه با ست شیری رنگه، کنار اشپز خونه پله های شیشه ای وجود داشت به سمت طبقه بالا میرفت بالا چهارتا اتاق بود. یکی از اتاق ها برای مامان بابام.. یکی هم خودم و اون دو اتاق، اتاق مهمان بودن. توی هر اتاق یه حمام و دستشویی بود. وارد اتاق که شدم، بوی عطر و باد سردی به صورتم خورد. نیمچه لبخندی روی صورتم اومد.بدو بدو با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تخت،به خاطر خوابیدن تو جنگل یه وضعی داشتم که نگو و نپرس! همش به این فکر میکردم که چرا منو بردن شمال و تو جنگل؟ من چیکاره بودم مگه؟ نکنه کاری کردن! اصلا چرا بردنم شکال ولم کردن؟چه ربطی داشت اخه؟ انقدر فکر کردم و خودمو بر انداز کردم که ببینم اتفاقی نیوفتاده باشه که پلکهام رو ی هم افتاد به خواب رفتم... خوابی که بی خبر است از آینده ای نامعلوم.... کپی حرام است❌ لینک چنل:https://eitaa.com/dkhtarmafiayi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍷 با دردی که تو ی کمرم پیچید آخ بلندی گفتم و چشمامو کورمال کورمال باز کردم حرصی پرده پنجره رو کشیدم تا از نور شدید خورشید که داشت چشممو کور میکردم نجات پیدا کنم _اااااخ اهههههه من که یكک بار نشد با صدای زیبای الارم گوشیم از خواب بیدار شم همش یه بلای اسمانی سرم میاد!... بلند شدم با هزار جور غر و اختلالات مغزی رفتم دستشویی و بعد از کار های مربوطه اومدم بیرون. داشتم دستامو خشک میکردم که چشمم خورد به ساعت دیواری، چشمام از این بزرگ تر نمیشد!جلوی خودمو گرفته بودم تا نزنم تو سرم _وایییییییی من مصاحبه داشتمممممم!! بدو بدو یه شلوار بگ آبی با یک شومیز سفید و شال همرنگ شلوارم پوشیدم کولمو برداشتمو رفتم بیرون در حیاط رو باز کردم و سمت کوچه دویدم. برای تاکسی دست تکون میدادم که تهشم دستم شکست و بلاخره یکیشون نگه داشت! پول تاکسی رو پرداخت کردم و پا تند کردم سمت درب ورودی شرکت. سمت منشی رفتم _ببخشید من مصاحبه داشتم! + اسمتونو بفرمایید +لیانا میرزایی +بله! خانم میرزایی صبر کنید تا صداتون کنن _چشم که بعد از ده دقیقه صدام زدن و گفتن وارد اتاق مصاحبه بشم و به سوالاشون جواب بدم منم که پاهام داشت از جا در میومد از خدا خواسته نشستم. +خانم میرزایی،شروع کنیم؟ _بله بفرمایید +چند سالتونه؟ _20 +رشته تحصیلی تون چیه؟ _معماری +ترم چند هستید؟ _سوم +سابقه کار دارین؟ _خیر ......... تق ... تق ... تق +بفرمایید وارد شدمو رفتم نشستم رو مبلمان اِل مانند دفتر رئیس شرکت محمد صانعی! فرم مصاحبه جلوی صانعی بود و با دقت بهش نگاه میکرد انگار میخواست طلا کشف کنه.. بعد پنج مین گفت +خب،شما باید به مدت یک هفته کار آموزی کنین و اگر کارتون خوب بود استخدامید.. از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم! برای همین فقط به مرسی اکتفا کردم کپی حرام است❌ لینک چنل:https://eitaa.com/dkhtarmafiayi
چقدر از نو شروع کردن سخته ❗️💔 دوستان ما چنلمون 2k بود ولی متاسفانه پرید. لطفا از حمایتتون دریغ نکنید بیاید دوباره باهم خانوادمون رو گسترش بدیم G.S Mmd😋 https://eitaa.com/dkhtarmafiayi رمaن دختر مافیایی🙊
🍷 همین که پام رو از در گذاشتم بیرون، نفسی از روی آسودگی کشیدم. خواستم تاکسی بگیرم و به سمت خونه حرکت کنم اما صدای قار و قور شکمم کنترل بدنم رو به دست گرفت و منو سمت یک کافه نزدیک همون منطقه راهنمایی کرد... میز کنار پنجره رو انتخاب کردم ونشستم... مِنو رو اسکن کردم و گارسون رو صدا زدم،کیک شکلاتی خیس و شیک شیرکاکائو سفارش دادم که حدودا قیمت مناسبی داشت. .. همین که سفارش رو اورد عین جنگ زده ها حمله کردم تند تند و رو هم رو هم همه چی میخوردم شاید باورتون نشه اما بعد از اون یک اشترودل هم سفارش دادم! ..... کلید رو توی در انداختم و وارد شدم. کفشامو داخل جا کفشی گذاشتم و به سرعت خودمو رو کاناپه ولو کردم. _اخیییییش تو عمرم اینقدر خسته نشده بودممم! کم کم چشمام داشت گرم میشد اما به زور جلوی خودمو گرفتم و با چند تا سیلی به لپ نازم خواب از چشمام پرید..! ... چون از صبح بیرون بودم و تحرک کردم رفتم یه دوش درست و حسابی گرفتم تا هم خستگی از تنم بره هم تمیز بشم و بوی عرق ندم حوله رو برداشتم و رفتم تو حمام و درو بستم وان رو پر آب کردم و هر چی شامپو بود ریختم توش. خوب که همه چی با هم قاطی شد دراز کشیدم تو وان از حس گرمای خوب آب لبخندی رو لبم نشست.... _هعی‌ خدایا اینهمه آدم تو اون زلزله نمردن چرا مامان بابای من باید میمردن! هوففف اخه یکی نیست بگه دختره احمق عمه که گفت بیا پیش ما زندگی کن اگه میرفتی الان انقدر تنها نبودی! ولی نه..نه دلم نمیخواست پیش اون دختر لوس و پسر هiزش باشم.. مدت زیادی بود تو حمام بودم! سریع خودمو شستمو حوله رو دور خودم پیچیدم و رفتم بیرون.. کپی حرام است❌ لینک چنل:https://eitaa.com/dkhtarmafiayi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا