ماه نقرهپوش عروسی ماه بود. ماه نقرهپوش در حلقهٔ زنان مدینه به خانهٔ آفتاب میرفت. هلهله فراگیر بود و شادی در بزم دستها تکثیر میشد. میانهٔ مسیر، کنیزکی کمک خواست. عروس چیزی همراه نداشت. کسی را فرستاد تا لباس کهنهاش را بیاورد. بهترین لباس، لباس عروسیاش، لباس خاطرههای این شب را به کنیزک داد و خود لباس کهنه را پوشید. فردا در پاسخ پدر که به او فرمود: «بهتر بود با لباس نو نزد داماد میرفتی، گفت: این درس را از رفتار شما آموختهام و از قرآن که در احسان کردن، از آنچه محبوبتان است، ببخشید».
⊹
⊹
پدر میگفت: «قلب کودک، چونان زمین خالی است و هر بذری در آن بپاشید، رشد خواهد کرد». پدر دانههای محبت و بندگی خدا را در مسجد و مراسم عبادی در دلشان میکاشت و احترام به مادر را در راه بازگشت به خانه؛ مادر نیز روزها از مقام و منزلت پدر میگفت و شبها احترام و محبت را لالایی وقت خواب کودکانش میکرد.
✍🏻علی قهرمانی
خب بسم الله الرحمن الرحیم
ادبیات رو شروع میکنیم
تموم شدنش باخداست 😂
اصلا هم دیر شروع نکردم ...
دچار
خب بسم الله الرحمن الرحیم ادبیات رو شروع میکنیم تموم شدنش باخداست 😂 اصلا هم دیر شروع نکردم ...
خب هنوووووووز یک سومش هم تموم نشده
تبریک میگم 😂💔
میگفت من بعضی کتابارو میبینم گریم میگیره ...
اتفاقا منم همین مدلی ام ؛
مخصوصا شب امتحانننن
که میدونم تا صبحم نمیرسم کتابو تموم کنم
ببین زااااااار میزنماا ؛))))
دچار
خب بسم الله الرحمن الرحیم ادبیات رو شروع میکنیم تموم شدنش باخداست 😂 اصلا هم دیر شروع نکردم ...
منِ عزیزم خدا لعنتت کنه
که میزاری شب امتحان
بعد منو و خودتو با هم به فنا میدی :////