eitaa logo
دچار
92 دنبال‌کننده
700 عکس
368 ویدیو
5 فایل
بيچاره ی دچار تو را چاره جز تو چيست...؟ دچار جدال.... فاقد محتوای مشخص. https://daigo.ir/secret/415882331
مشاهده در ایتا
دانلود
مولانا چقدر قشنگ به خدا میگه : زآن شبی که وعده دادی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب
«وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» عقل واقعی آن است که انسان حق را بشنود، بپذيرد و پيروی کند تا از قهر الهی خود را نجات دهد سوره‌ ملک|آیه۱۰
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی است هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی است صغیر اصفهانی.
«این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم…» فرانتس کافکا.
بهلول وار فارغ از اندوه روزگار خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما
‏احساس تنهایی لزوما ربطی به بودن آدم‌های دور و برت نداره. برعکس، عمیق‌ترین تجربه تنهایی وقتیه که کنار آدم‌هایی، اما احساس می‌کنی به دنیاشون تعلق نداری...
آدما از یه جایی به بعد واسه هم تکراری میشن، اگه از اون به بعد هنوزم از تکرار هم لذت ببرن، یعنی طرفشون رو درست انتخاب کرده بودن...
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست
صبح تون بخیر :)
دچار
#نوشِ_گوش
باز آي دلبرا که دلم بي قرار توست وين جان بر لب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هيچ چاره نيست جز باده اي که در قدح غمگسار توست ساقي به دست باش که اين مست مي پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان آسايشي که هست مرا در کنار توست سيري مباد سوخته تشنه کام را تا جرعه نوش چشمه شيرين گوار توست بي چاره دل که غارت عشقش به باد داد اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست ای سايه صبر کن که بر آيد به کام دل آن آرزو که در دل اميدوار توست :) ابتهاج