خسرو شکیبایی یه حکایت خیلی قشنگی تعریف میکنه که میگه :
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،
تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش و نمیتونست بگه!
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو.
اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید.
دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب ولی الان
چند ساعته بیدار نشده.
یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده
خودشو زده به خواب!
این داستانِ رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه.
دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..
مادرجان!
بیخانمان میشدیم اگر آن روزها خانهداری نمیکردی!
خانهای که در وسط حوادث با میدانداریات، کارخانهی انسان سازی شد!
با یک دست دستاس خانه و با دست دیگر تقدیر عالم را میچرخاندی از جهنم به سمت بهشت.
اصلا پایهی بهشتی شدن همه از مادر شروع میشود، بیسبب نیست که فرمود: بهشت زیر پای مادران است...
و شاهبیتِ جهادت، پاسبانی از بیتِ علی بود، بیتی که شاهبیتِ ولایتمداری بود. سلام بر اهل آن بیت که زمین بدون آنها ظلمتکدهی وحشت بود و سلام بر تو مادر آب و آیینه، نورِ هستی، سلام بر تو ای:
مادرِ خانهدارِ بیتِ علی...