یه شعر قشنگ ❤️🤌
به نام حضرت حق آفریدگار علی
سلام بر همه دلهای در جوار علی
نشستهام بنویسم ولی نمیدانم
چگونه از تو بگویم منی که نادانم
من آن نیم که تو را یاعلی خدا داند
و آن نیم که تو را از خدا جدا داند
تو ابتدای خدایی علی ، نمیدانم
تو انتهای خدایی علی نمیدانم
چگونه از تو بگویم که کافرم نکنند
چگونه از تو نگویم که قاصرم نکنند
قلم به دست جنونم سپرده ام عفوا
دوباره بادهی بسیار خوردهام عفوا
دوباره عکس تو دیدم عنان ز دستم رفت
دوباره از تو نوشتم زمان ز دستم رفت
خمار چشم خمارت شدم دوباره علی
برای این دل تنگم نمانده چاره علی
در اختیار خودم نیست هرچه میگویم
زخواب هرشب خود چهرهی تو میجویم
دوباره پر زده این دل برای شهر نجف
کمی نفس برسان شاه از هوای نجف
ببر مرا که دلم ریش ریش گشته علی
زبان مردم این شهر نیش گشته علی
اگر مرا نبری کل عمر بی هدف است
مرا ببر به دیارم دیار من نجف است
پدر، زمان تولد به من علی آموخت
گرفت بند دلم را به دامن او دوخت
من از زمان تولد تورا زدم فریاد
بیا تو در نظرم تا که خود برم از یاد
سپاس از نفس حیدری استادم
که بندهات شدم و از زمانه آزادم
_آقا میری
بعضـیها زندگی اجتماعی رو درست نشناختنـد
و یا توانشون برایِ تحملِ لوازمِ زندگیِ اجتماعی
به شدت کمه!
با اینکه اجتماعی زندگی میکنند؛
اما فقط به فکر خود و خواستههاشون هستند!
نمیتونند به کسی دیگه فکر کنند.
زندگی اجتماعی لوازمی داره؛ ↘️
مانند چشم پوشی از خیلی از آرزوها و
خواستهها، اما این افراد از کوچکترین
خواستـههاشـون هـم نمیتونن بگـذرن!
اینها یک کلمه رو در زندگی خوب
میفهمند و اون هم "من" هست! فقط من...
ــ چنین کسی نمیتونه وارد زندگی مشترک
بشه؛ چون در زندگی مشترک بسیاری از خواستهها رو بایــد به جهت مصلحت خانـواده کنـار گــذاشت!
#هم_مسیر
واقعگرایی ینی نه سیاه ببین نه سفید.. واقعیت رو ببین.. خیلی از خواهران بزرگوار با نگاه ایدهآلیستی ینی خیلی سفیدبینی به پدیدهها نگاه میکنن.. مثلا به صرف طلبه بودن یا پاسدار بودن یا هیئتی بودن یه پسر، فک میکنن امامزاده است و دیگه واقعیتا رو نگاه نمیکنن و برا همین میرن وسط زندگی و.. و..
باید یاد بگیریم، انسانها رو بدون کسوتی که دارن قضاوت کنیم.. ینی پاسدار بودن یا طلبه بودن پوشش و سپری نشه برای اون شخص تا پشت اعتبارش بتونه راحت ما رو فریب بده.. نگیم فلانی طلبه است پس اوکی هست.. بگیم فلانی آیا در طلبگی واقعا انسان هست؟!
#هم_مسیر
.
سخت است قلم باشی و
دلتنگ نباشی
با تيغ مدارا کنی و
سنگ نباشی
سخت است دلت را بتراشند و
بخندی
هی با تو بجنگند و
تو در جنگ نباشی
از درد دل شاعرِ عاشق بنويسی
با مردم صدرنگ هماهنگ نباشی
مانند قلم تکيه به يک پا کنی اما،
هنگام رسيدن به خودت
لنگ نباشی
سخت است بدانی و
لب از لب نگشايی
سخت است خودت باشی و
بی رنگ نباشی
وقتی که قلم داد به من
حضرت استاد
ميگفت خدا خواسته
دلتنگ نباشی !