آنکه در صلح است با خود با جهان در جنگ نیست
کاش میآموخت انسان با خودش سازش کند
#فاضلنظری
چه قشنگ میفرمایند آقای ابتهاج
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژدهٔ صبح
مرده را عربدهٔ خواب شکن حاجت نیست
ای صبا مگذر از اینجا که در این دوزخِ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
در بهاری که بر او چشم خزان میگرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست
سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نیست
وَإِنِّي لَا أَمْلِكُ شَيْئًا ثَمِينًا سِوَى أُمِّي...
«چیزی گرانبها، جز مادرم ندارم...»
دچار
حسرت ؟ پارسال عید صورت ماهشو بوسیدم امسال سنگ مزارشو :) آخ ...
اوج حسرت رو وقتی درک کردم که برای خوشحال کردنت فاتحه خوندم ...
قبلا از دیدنم خوشحال میشدی ....
داغِ بر دل نشسته ...
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
_حافظ