eitaa logo
دچار
92 دنبال‌کننده
701 عکس
368 ویدیو
5 فایل
بيچاره ی دچار تو را چاره جز تو چيست...؟ دچار جدال.... فاقد محتوای مشخص. https://daigo.ir/secret/415882331
مشاهده در ایتا
دانلود
خوبیه بی مهری بعضی آدما هم اینه که قدر آدم مهربونای زندگی تو بیشتر می‌دونی و این خیلی خوبه..
-یه‌اهل‌‌ِ‌دلی‌‌میگفت: وقت‌هایی‌که قفسه‌یِ‌سینت‌ازحجمِ‌کلمات‌و غم‌ودردگرفتہ‌وحرفی برایِ‌گفتن‌نداشتی، بگو: « یٰامَنْ‌یَعْلَمُ‌ضَمیرَالصّٰامِتینَ » ای‌کسی‌که‌ازحالِ‌دلِ‌منِ‌ساکت‌خبرداری(:🕊
تو را اگر خیلی ها دوست دارند من کسی را جز تو برای دوست داشتن ندارم ...
ببار ...! که زیبایی خدا را در تو می بینم :)💙
برآید از دلِ ظلمت شبی آخر طلوعِ ما.🌱
کوچ تا چند مگر می شود از خویش گریخت بال تنها غم غربت به پرستو ها داد !
گفت‌ از حال‌ِ دلت‌ گو ، چه‌ بَرَش‌ میگذرد؟! گفتم‌‌ او متروکه‌ای‌ بود ، علی‌ آبادش‌ کرد .. @dochar115
دچار
به خودم میگفتم عاشق نمیشم ...
من دلم خییییییییلی برات تنگ میشه کاش دل تو هم تنگ شه واسه من :)
شنیده بودم خاک سرد است این روزها اما انگار آنقدر هوا سرد است که زنده زنده فراموش می کنیم یکدیگر را . . .
خدایا پناه بر تو که بی واژه مرا میشنوی✨
دچار
اول هوس و شیطنتی پر هیجان بود، نوعی طپشِ قلب، شبیهِ ضربان بود! کم کم همه‌ی دغدغه‌ام دیدن او شد انگا
- در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است . ! سنم كم بود ؛ نمی‌فهميدم چه می‌گويند . . از مادرم پرسيدم ، با كلی اخم و تخم گفت : هيچی نيست . ! دايی‌ات زده به سرش ، ديوانه شده ‌. . " با خودم فكر كردم ای بابا . ! بيچاره دايی‌ام ديوانه شد . . كمی كه گذشت ، فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده . ! درست مثل دايی‌ام . . همزمان با هم ديوانه شده بودند . ! دايی ام دير به خانه می‌آمد . . هر وقت هم می‌آمد ، حسابی به هم ريخته بود . ! دلم برای مادربزرگم می‌سوخت ، تک پسرش ديوانه شده بود . . چند ماه بعد فهميديم برای دخترِ خان خواستگار آمده . . تعجب كردم . ! آخر مگر ديوانه‌ها هم ازدواج می‌كنند . ؟ شب كه دايی‌ام به خانه آمد ، از دهانم پريد و گفتم . . بايد می‌بوديد و می‌ديدید خودش را به در و ديوار می‌زد . ! درست مثلِ همان كبوتری كه با پسرِ اصغر نانوا در حياط ، با تيركمان چوبی‌اش زديم و كبوترِ طفلكی وقتی به زمين افتاد ، هنوز جان داشت ؛ ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد . ! دايی‌ام انگار كه درد داشت هی به خودش می‌پيچيد . . با خودم گفتم : ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد . ! بايد مواظب باشم ديوانه نشوم . . " خيلی طول كشيد تا بفهمم ، دايی‌ام از اين ناراحت بود كه می‌خواستند دخترِ ديوانه‌ خان را شوهر بدهند . ! با خود گفتم : خب حق با دايی‌ام هست ، می‌خواهند مردک را بدبخت كنند كه چه . ؟ " شبِ عروسیِ دخترِ خان كه رسيد ، مادرم و مادربزرگم و پدرم ، دايی را در اتاقش زندانی كردند . . تا نيايد و عروسیِ دخترِ ديوانه را خراب كند . ! دايی‌ام مدام خودش را به در می‌كوبيد و فحش می‌داد . . به عروسی رفتيم ، دخترک ديوانه بود . ! برعكسِ همه عروس‌ها كه می‌خنديدند ، اين ديوانه گريه می‌كرد و تمامِ زحماتِ شمسی آرايشگر را به باد داده بود . . مادرم هم ناراحت بود ؛ فکر كنم همه دلشان برای پسرک می‌سوخت . . آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است . ! شب كه به خانه برگشتيم ، مادرم با اضطراب كليد انداخت و درِ اتاقِ دايی را باز كرد . . دايی كفِ اتاق خوابش برده بود . ! مادرم هراسان بالای سرش رفت . . دايی رنگِ صورتش شده بود گچِ ديوار . ! مادرم جيغ می‌زد و به سر و صورتش می‌كوبيد . . همسايه‌ها آمدند . ! قلبِ دايی‌ام ايستاده بود ؛ آن روز بود كه فهميدم ، ‹ ديوانه‌ها قلبِ ضعيفی دارند . . › ! 🖤' خیلی‌قشنگ‌حتما‌بخونیدش:)))🙂🖤