روایتی از یک روز معمولی در شکافِ واقعیتها
✍سیدمحمد الحسینی
اندیشکده آرمان
امروز صبح، همچون یک مردم شناس! که به میدان تحقیق پا میگذارد، بیطرفانه اما مشتاق، به دو قلمرو موازیِ زندگی سرک کشیدم.
در قلمرو اول جهانِ پردههای نورانی.
در فضای مجازی، ایران را دریایی از خون و آتش میدیدم. گویی ملتی یکپارچه در عزا و خشم غرق شده است. تصاویر سیاه، اشکهای دیجیتال، نعرههای نوشتاریِ «وای»، «افسوس» و نفرین. در این جهان، راهحل نهایی، بازگشت به گذشته — رضا پالانی — بود. گویی جامعهای در انتهای خط، درمان خود را در بازخوانی تاریخ میجوید. چرایی این روایت را فعلاً کنار میگذارم؛ دادهها هنوز کامل نیست.
ناگهان، گذار به قلمرو دوم؛ جهانِ آسفالت و آفتاب.
زنگ مدرسه دخترم به صدا درآمد. صحنهای کاملاً متضاد. خیابانِ جلوی مدرسه، آزمایشگاه زندهای از «زندگی عادی». ماشینها، تکنفره — سلولهای متحرک فردیت مدرن. مادران — و پدران — آراسته، خندان، با ظاهری بیدغدغه. هوای پاکیزه بهاری در زمستان بر همه چیز لبخند میزد. هیچ ردّی از آن دریای مجازیِ خون و اشک نبود.
آیا این دو قلمرو، به دو جامعهی کاملاً مجزا تعلق دارند؟ یا یک جامعهی واحد با «شکافِ تجربه»؟
پاسخ، در مفهوم «پردههای واقعیت» نهفته است.
فضای مجازی، امروز به «صحنهی نمایشِ جمعیِ رنج» تبدیل شده است. این فضا، انبارِ هیجاناتِ فشرده، اعتراضاتِ بیاننشده و حافظهی تاریخیِ آسیبدیده است. نفرت و اندوه، در آن ابرازِ وجود میکنند تا شاید به رسمیت شناخته شوند. در اینجا، «امر سیاسی» پررنگ و غالب است.
اما در برابر مدرسه، ما با «قدرت مقاومتناپذیرِ زندگی روزمره» روبروییم. نظام اجتماعی، حتی در بحرانعمیق، نیاز به بازتولید خود دارد: بچهها باید به مدرسه بروند، والدین باید کار کنند، ظاهرِ عادی باید حفظ شود. این آرایش و لبخند، لزوماً بیاعتنایی نیست؛ امید است
ما در «جامعهی چندپارهی ادراکی» زندگی میکنیم. یک گروه — عمدتاً در فضای مجازی — در «حالتِ بحرانِ دائمی» به سر میبرند. گروه دیگر — در خیابان — با چسبیدن به «روند عادیِ زندگی» سعی در بقا دارند.
این دوگانگی، نه نشانهی نفاق، که نمایشگرِ «استراتژیهای متفاوتِ بقا» در شرایط پیچیده است. برخی با فریاد زدن در فضای بیامان مجازی خود را تخلیه میکنند، و برخی با لبخند زدن در آفتابِ بهاری، به خود و فرزندانشان دلیلی برای ادامهدادن میدهند.
«چرا؟»:
زیرا جامعه، مانند موجودی زنده، همزمان چندین نقش بازی میکند تا هم فشارهای درونی را بگوید، و هم کارکردهای روزمرهاش را حفظ کند.
این تصویر دوگانه، پایان داستان نیست؛ بلکه نقطهی شروعی است برای پرسشهای عمیقتر: این شکاف بین پردهها در بلندمدت چه میشود؟ آیا گفتگویی بین این دو قلمرو ممکن است؟ یا هر کدام در دنیای خودشان تنهاتر خواهند شد؟این است زیباییِ تراژیکِ جامعهشناسی:دیدنِ تضادها، و درکِ منطقِ پنهانِ هر دو سویِ آن.
@dohhol
بعضی جلسات دعوت می شوم برای گفتگو یا سخنرانی یا احیانا تدریس بعد که نگاه می کنم می بینم تو بازخورد ش حتی یک عکسم نذاشته بعضی وقتها هم تو یک جلسه شرکت می کنی که اصلا هیچ کاره ای می بینی تو اخبارش از ۴ تا عکس تو دوتاش هستی !
عجب....
پایین آپارتمان چند تا خانم آرزو می کردن کاش آمریکا حمله کنه راحت شیم ؟ و در باره این موضوع حرف می زدند همانطور که صداشون میآمد یاد فیلمهای هندی افتادم که تیره به هر کسی نمی خورد یا انفجاره مثلا به بعضیها که می رسید به گل تبدیل میشد . همینطوری که با حرفهای اونها حرص می خوردم پیش خودم گفتم قدیمی ها همیشه تو سختی ها امام زمان طلب می کردند اینها آمریکا !بعد تو ذهنم آمد برم جهاد تبیین کنم با ایشان حرف بزنم دوباره گفتم خداییش احتمالا از روی فشار دارن درد دل می کنند آخه این حرفها با منطق جور درنمی آمد . ولی دیدم نمی تونم آروم بشینم دارم حرص می خورم که ابلیس پیشنهاد خوبی داد ، گفت یک بادکنک پر آب کن بنواز از بالا وسطشون هم می خندی هم می فهمن در مقیاس خیلی کوچک بمباران یعنی چه
یهو به خودم آمدم دیدم دارم از وادی اله به وادی شیطان قدم میگذارم.
گفتم اعوذبالله من الشیطان الرجیم
...