نهج البلاغه
حکمت 88 - دو عامل ايمنى از عذاب الهی
وَ حَكَى عَنْهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْبَاقِرُ عليهماالسلام أَنَّهُ قَالَ🌹🍃
و درود خدا بر او، فرمود: (امام باقر عليه السّلام از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نقل فرمود)
كَانَ فِي اَلْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اَللَّهِ وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَكُمُ اَلْآخَرَ فَتَمَسَّكُوا بِهِ أَمَّا اَلْأَمَانُ اَلَّذِي رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اَللَّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم وَ أَمَّا اَلْأَمَانُ اَلْبَاقِي فَالاِسْتِغْفَارُ🍃🌹
دو چيز در زمين مايۀ امان از عذاب خدا بود: يكى از آن دو برداشته شد، پس ديگرى را دريابيد و بدان چنگ زنيد، امّا امانى كه برداشته شد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود، و أمان باقى ماندۀ، استغفار كردن است
قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
كه خداى بزرگ به رسول خدا فرمود: «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنانى، و عذابشان نمىكند تا آن هنگام كه استغفار مىكنند
قال الرضي و هذا من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط🌹🍃
(اين روش استخراج نيكوترين لطايف معنى، و ظرافت سخن از آيات قرآن است)
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
Ahmad-Dabbagh-Tahdir-Quran-Joze-17.mp3
3.89M
📖 تندخوانی جزء هفدهم قرآن کریم
🎙قاری: احمد دباغ
10.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 لحظاتی از آخرین دیدار دختر ۲ ساله شهید بهروز واحدی با پدرش در معراج شهدا
#شهید_بهروز_واحدی
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
#خبر
💢 شهید دیگری در سال ۱۴۰۳
واحد گشت یگان تکاوری، ویژه تامین امنیت شهروندان [ششم فروردین] در محور خاش _ ایرانشهر، مورد حمله تروریستهای کوردل قرار گرفت؛ که بر اثر آن ستوانسوم محمد ذخیره، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
🔸شادی روحشان صلوات
🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت میکنیم:
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
#رمان
#ناحله
#قسمت_چهل_و_نهم
رفتم تو تلگرامم .
بازش که کردم دیدم طومار طومار ازین و اون پیام دارم.اول پیامای ریحانه رو باز کردم و عمه شدنشو تبریک گفتم.در جواب بقیه حرفایی که زده بود هم گفتم
_ن بابا درس نمیخونم که.
همون لحظه مصطفی پیام داد.
+شما نیومدی میخواستی درس بخونی دیگه نه !!!!؟
بی توجه بهش پروفایل ریحانه رو که باز کردم دیدم عکس محمد و شوهرشو گذاشته!
نفس عمیق کشیدم و یه لبخند زدم.
بهش پیام دادم
_چقدر دلم برات تنگ شد.مرسی باوفا! چقد بهم سر میزنی..
به دقیقه نکشید جوابمو داد
+به به چه عجب خانوم دو دیقه از درس خوندن دست کشیدن
_ن بابا درس کجا بود
استیکر چش غره فرستاد
_اها راستی جزوه رو نوشتی؟
+اره نوشتم چند بار میخواستم بیارم برات ولی تلفنت خاموش بود
(دلم میخواست دوباره برم خونشون محمدُ ببینم)
_عه خب ایرادی نداره خودم میام میگیرم ازت.
+نه دیگه زحمتت میشه..
اگه ادرس بدی میارم برات
_خب تعارف که نداریم.من فردا یه کاری نزدیکای خونتون دارم.اگه تونستم یه سر میام پیشت ازت میگیرم جزوه رو.راستی نی نی تون کجاست عمه خانوم؟
استیکر خنده فرستادو
+خونه ننش بود الان خونه ماست.
_عه اخ جون پس حتما میام خونتون ببینمش.
(اره چقدر هم که واسه نی نی میرم!!)
اروم زدم رو پیشونیم.مشغول حرف زدن با ریحانه بودم که مصطفی دوباره پیام داد
+جوابمو نمیدی؟؟
رفتم پی ویش
_مصطفی بسه.
به مامانم بگو زودتر بیاد خونه حالم بده سرم گیج میره.
+عه سلام.
چرا؟
_نمیدونم.
+میخوای من بیام؟
_نه نمیخوام.فقط زودتر به مامانم بگو.
گوشیمو خاموش کردمو رفتم پایین وای فایم از دوشاخه کشیدم.تو فکر این بودم که فردا چجوری برم.چی بپوشم یا که مثلا با کی برم! اصن باید کادو ببرم براشون؟! یا ن!! بد نیست؟!نمیگن به من چه ربطی داشت؟.
وای خدایا کلافم چقدر.خودت نجاتم بده از این حالِ بد.از رو کشوم مفاتیح کوچولومو برداشتمو دعای توسل خوندم.به ساعت که نگاه کردم تقریبا ۸ بود.پتومو کشیدم رومو ترجیح دادم به چیزی فکر نکنم.ولی جاذبه ی اسمِ محمد که تو ذهنم نقش بسته بود این اجازه رو نمیداد..
این چه حسی بود که تو دلم افتاده بود فقط خدا میدونست و خدا.رو دریای افکارم شناور بودم که خوابم برد.
واسه نماز که بیدار شدم مامانو دیدم که نشسته رو مبل.سریع رفتم سمتش.
_سلام مامان خوبی؟
+صبح بخیر. اره چیشدی تو یهو دیشب گفتی حالت بده؟!
_وای مامان نمیدونم چند وقته مدام سرم گیج میره اصلا نمیدونم چرا.اوایل گفتم خودش خوب میشه ولی الان بیشتر شده.به خدا حالم بهم میخوره! یه کاری کن خواهش میکنم.
+نکنه چشات ضعیف شده؟
_ها؟چشام؟ وای نمیدونم خدا نکنه.
+باشه امروز پیش دکتر مهدوی برات نوبت میگیرم چشاتو معاینه کنه.
_عه؟امروز؟بیمارستان نمیرین؟
+نه نمیرم.دیشب مریم خانوم اینا خیلی گفتن چرا نیومدی.کچلم کردن.
_اه مامان اصلا اسم اینا رو نیار.
+چته تو دخترر؟؟پسره داره برات میمیره تو چرا خر شدی؟؟
کلافه از حرفش رفتم سمت دسشویی وضو بگیرم که ادامه داد
+اصلا تو لیاقت این بچه رو نداری. .برو گمشو خاک به سر
_اهههه شمام گیر دادین اول صبحیااا.
وضومو که گرفتم نمازمو خوندم.
رو تختم نشستم و گفتم تا حالم خوبه یه چندتا تست بزنم.
همین که کتابمو باز کردم محوش شدم.با اومدن مامان به اتاقم از جام پریدم.
+پاشو لباس بپوش بریم دکتر
_چشم
یه مانتوی بلندِ طوسی با گلای صورتی که رو سینش کار شده بود برداشتم که تا پایین غزن میخورد.یه شلوار کتان مشکی راسته هم از کشو برداشتم و پام کردم.
روسری بلندمو برداشتم و سرم کردم و نزاشتم حتی یه تار از موهام بیرون بزنه.موبایلمو گذاشتم تو جیب مانتوم که چشم به زنجیر طلایی که عیدی گرفتم خورد.خواستم پرتش کنم تو کشو که یه فکری به سرم زد.گذاشتمش تو جعبشو انداختمش تو کیفِ اسپورتم.از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان رو کاناپه نشسته و منتظر منه.
با دیدن من از جاش پاشد و رفت سمت در
منم دنبالش رفتم.
از تو جا کفشی یه کفش اسپورت تخت برداشتم و پام کردم.دنبالش رفتم و نشستم تو ماشین.
تا برسیم یه اهنگ پلی کردم.
چند دقیقه بعد دم مطب نگه داشت..
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃