✳ دعای روزهای آخر ماه شعبان
ابوالصّلت هروى روايت كرده: در جمعه آخر ماه شعبان خدمت حضرت رضا «عليه السّلام» رسيدم. حضرت فرمود: اى ابوالصّلت! بيشتر ماه شعبان گذشت، و اين روز جمعه آخر آن است در باقيمانده ماه اين دعا را بسيار بخوان:
⬅ اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِيمَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ، فَاغْفِرْ لَنَا فِيمَا بَقِيَ مِنْهُ.
- خدايا! اگر در آنچه از ماه شعبان گذشت ما را نيامرزيدى، پس در آن مقدار كه از آن باقى مانده است ما را بيامرز.
بدرستى كه حق تعالى در اين ماه، بندههاى بسيارى را به خاطر حرمت ماه مبارك رمضان، از آتش دوزخ برهاند.
#علی_بن_موسی_الرضا «علیهالسلام»
#مفاتیح_الجنان
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
✍ قصه درست از جایی تلخ شد;
که دینمان را ...
گذاشتیم سر طاقچه ! 🤕
و البته قبل آن ؛ کاملا شرحه شرحه اش کردیم! 😊 🔪🔪🔪
آخر چه معنی دارد دین خودش را بندازد وسط تماممممم روزمره گی های ما ؟! 😒
دین عزیز ! امشب #عروسی دعوتم ! لطفا بیخیال شو !💃💃💃
دین بزرگوار! با دوستانم میرویم #کوه! تو نیا لطفا ! 🙅
دین گرامی ! فردا #تولد🎉 دوستم است ! اما شما دعوت نیستی! 😌
ولی :
دین نازنینم امشب #شب_قدر است کجایییی😭😭😭
فردا #امتحان دارم کجاییییی😰😰
مادرم #حالش خوب نیست توبمان کنارم😞😞😞
کوتاهتر از دیوار تو دیواری نیست دین عزیز! 🙄
به هر جای زندگیت نگاه کنی؛ 👀به همین نتیجه میرسی!👌
که #دین را با معیار های خود دائم بالا و پایین میبریم⬇️⬆️
اگر بمن نشان دهی که کجای دین نامحرم و #نامحرم_تر داریم! خوشحال میشوم😊
اگر نشانم دهی پسرخاله ات با اسماعیل اقای بقال سرکوچه چه تفاوتی دارد🤔 (دررعایت پوشش تو)؛ خیلیییییی خوشحال میشوم! 😎
اگر نشانم دهی کجای دین ات نوشته با پسرعمویت بخند از ته دل😂 اما با صندوقدار فروشگاه محل نه!😠 بینهایت سپاسگذارم!🤗
اگر نشانم دهی کجای دین ات خوانده ای؛ که با شوهرخواهر خود شوخی کنیییی😜😉 بی حد و اندازه؛ ولی با شوهر خانم همسایه نه؛😡 ممنونت میشوم!!!🙏
نازنین خواهرم؛ برادرم .... !
مصداق این آیه نشو ❌👇
.... وَيَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ وَنَكفُرُ بِبَعضٍ وَيُريدونَ أَن يَتَّخِذوا بَينَ ذٰلِكَ سَبيلًا {۱۵۰/ نساء}
... و میگوند: «به بعضی ایمان میآوریم، و بعضی را انکار می کنیم» و میخواهند در میان این دو، راهی برای خود انتخاب کنند... !!!
🆔 @dokhtaranchadorii
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوچهارم
📚 _عمه... دیروز با مامان رفتن انتخاب کردن من امروز رفتم تحویل گرفتم...زن گرفتن چه گرون شده!
آیه میزند زیر خنده و میگوید: هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد!
_بعله...هر چی میکشیم از این طاووس و خواستن هاست دیگه!
آیه روی شانه هایش میزند و با تشر میگوید: خیلی هم دلت بخواد دختره قبول کرده زنت بشه آخوند و...لا اله الا الله!
_جان؟ من آخوند دوهزاریم؟ دختر من یه روحانی دینیم...نصف دخترای شهر آرزوشونه زن من بشن ، آقا ، متین ، مومن ، تو دل برو ، با سواد ، مندس (مهندس) دیگه چی میخواید شما دخترا؟
_من من میکنی یاشیخ چه خبره؟حتما تو هم نمیخوای روشونو زمین بندازی و با عطوفت میخوای همه رو به آرزوشون برسونی نه؟
_دارم رو مخ زهرا کار میکنم...اون اجازه بده حله...بدون اجازه زن اول که نمیشه زن دوم گرفت...زهرا جانم دل رحمه میدونم از نیت من خبر داره ، همه اش خیره!
آیه با صدای جیغ جیغویی میگوید: خجالت بکش!
ابوذر دست روی گوشهایش میگذارد و میگوید:مراعات کن خواهر من...شوخی دارم میکنم ، شوخی...!
_شوخی شوخی جدی میشه دیگه....!
ابوذر بدون پاسخ دادن به آیه میگوید :میخوام بریم بام تهران!
_الان؟
_مگه چشه؟
_اولا اونجا برسیم از سرما یخ میزنیم دوما تا بریم دنبال زهرا کلی دیر میشه!
ابوذر نگاهش کرد و گفت: با زهرا جان نمیریم که ، من و تو میریم ، آخرین سفر مجردی آقا داداشت... پخواهر برادری!
_ابوذری دیگه.
آیه محکم خودش را بغل کرده بود و خیره به چراغانی شهر بود...خیلی وقت بود نیومده بودیم اینجاها...ابوذر او را در آغوش گرفت تا بیشتر از این نلرزد: بزرگ شدیم آخه آبجی بزرگه وقت همو نداریم!
_راستی راستی فردا میخوای دختر مردمو بد بخت کنی؟
شانه های ابوذر از خنده لرزید و آیه گفت:خیلی دوست دارم داداشی میدونستی؟
ابوذرنفسی کشید و گفت: آیه هیچ وقت هیچ کدوممون...من،کمیل حتی اون جقله حس نکردیم مامان تو رو به دنیا نیاورده و تو دختر مادرمون نیستی...یه تشکر بهت بدهکارم بابت تمام خواهری هایی که در حقمون کردی!
_شعر نگو مومن!
بعد برگشت سمت ابوذر و خیره به چشمهایش گفت: زهرا خیلی ظریفه ، خیلی حساسه...مثل همیشه مرد باش داداشی....خیلی دوستت داره نمیدونم شاید بیشتر از من ولی عشق تو چشماش
غوغا میکنه...من از فردا قراره خواهر شوهر بشم ، با خنده افزود:قراره آتیش بسوزونم...تو ولی یه شوهر نمونه باش واسه زن ناز نازیت!
_چقدر این ننه بازی بهت میاد.
آیه تنها میخندد...می اندیشد با تمام خستگی هایش چقدر نشاط دارد....چه چیزهای جدید میخواهد شروع شود...چه رنگ قشنگی میخواهد به زندگی اش پاشیده شود ، شاید هیچ کس نمیدانست ولی خدا خوب میدانست آیه بعضی شبها دو رکعت نماز حاجت میخواند برای این حاجت که مردم دور برش را دوست داشته باشد....که خوب باشد....که آیه باشد!
آیات(فصل یازدهم)
نگاهی به دستان لرزان زهرا می اندازم و میگویم: کشتی خودتو از استرس عروس خانم!
لبخند مضطربی میزند و میگوید: تو که جای من نیستی آیه...
ترانه گوشه لباسش را مرتب میکند و میگوید: از صبح تا حالا کم کم دو کیلو را لاغر کرده!📚
@dokhtaranchadorii
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوچهارم
📚 میخندم وپرتغال پوست کنده را پر پر میکنم و تعارفش میکنم....با اکراه یک پر بر میدارد و بی اشتها آن را میخورد میپرسم:راستی حاج صادقو برای مراسم ازدواج راضی کردید؟
پرتغال را قورت میدهد و میگوید: نه راستش...فعلا که یک سال عقدیم کو حالا تا اون موقع....
سامیه کنجکاو میپرسد: قضیه چیه؟
میگویم: هیچی گویا دوتا کفتر عاشق توافق کردن عروسی نگیرن به جاش برن یه سفر زیارتی سیاحتی!
ترانه با بهت میگوید: نـــــــه...راست میگه زهرا؟
زهرا لبخندی میزند و میگوید: اوهوم...آخ اگه بشه چی میشه!
با صدای بلندی میخندم و در دل دعا میکنم که بشود!
مامان عمه در اتاق را باز میکند و میگوید: پاشید عروسو بیارید اتاق عقد.
زهرا مضطرب تر از قبل به من نگاه میکند و من با آرامش چشم روی هم میگذارم و سعی میکنم آرامش کنم.هیجان انگیز
است و زیبا...مراسم عقد در خانه خود حاج صادق برگزار میشود و میزبان خود اوست....تقریبا همه میهمانها آمدهاند... چادر مجلسی صورتی رنگم را سرم میکنم و چون احتمال میدهم نامحرمی در جمع باشد حد الامکان کیپش میکنم.... به خواست هر دو مراسم مولودی خوانی است....ما که مشکلی نداشتیم اما نارضایتی در چهره نورا دیده میشد که خب خیلی هم مهم نبود!
عاقد پیر دوست داشتنیمان حاج رضا علی است و چه نفس حقی دارد این مرد....نورا قند میسابید و مامان عمه و مرضیه خانم تور را بالای سرشان گرفته بودند...گوشه ای ایستاده بودم و زیر لب دعا میکردم برای خوشبختیشان....خوشی و لذت بردن از زندگی خیلی هم دور و دست نیافتنی نیست همین بله دادن زهرا بعد از سه بار گل چیدن همین پاک کردن
عرق روی پیشانی ابوذر همین کل کشیدن های از روی شادی همین لبخند پدرانه بابا محمد همین اشک شوق پریناز همین محکم دست زدنهای کمیل و بالا و پایین پریدنهای سامره ، زندگی و لذتهایش همینهاست دیگر...مگر نه؟
چند تاری از موهایم را که از مقنعه بیرون آمده را به داخل هدایت میکنم و پنهانی خمیازه ای میکشم....این دو روز و مراسم عقد ابوذر واقعا خسته ام کرده بودند....با یادآوری دو شب پیش لبخندی به لبم می آید.چه خوش گذشت....چقدر متلک بارمان کردند که مراسم نه رقص دارد نه
پای کوبی...چقدر با سامیه و ترانه خندیدیم که مدام دم گوشم وز وز میکردند:(میدونو خلوت کنید
بریم وسط سینه زنی!)
حرف مردم که همیشه بود.... مهم دل خوش ابوذر و زهرا بود....ما بقی میگذشتند....صدای زنگ موبایلم مرا از فکر بیرون میکشد....شهرزاد است که اول صبحی زنگ میزند....لبخندم را در می آورد اینکارهایش ، پاسخش را میدهم: سلام شهرزاد خانم...دختر تو خواب نداری؟
صدای خنده های شیرینش در گوشم میپیچد و بعد میگوید: سلام نچ ندارم...
از لحن تخسش خنده ام میگیرد و میگویم: حالا کاری داشتی؟
_اوهوم....آیه مامانم امروز داره میاد... میای بریم فرودگاه استقبالش؟
نگاهی به ساعت دیواری روبه رویم می اندازم و میگویم: دختر من سر کارم.
_خب مامان ساعت ۷ شب میاد تا اون موقع کارات هم تموم شده!
دستی به پیشانی ام میکشم: آخه...
_آخه نداره بیا دیگه...خواهش خواهش خواهش!
به این فکر میکنم که امشب همه مان خانه آقای صادقی دعوتیم و شهرزاد اینچنین خواهش میکند....کمی دیر تر رفتن به آنجا اشکال دارد؟ دل را به دریا میزنم:باشه....
جیغی میکشد و من را مجبور میکند تا گوشی را از گوشم دور کند:مرسی آیه مرسی مرسی مرسی...
از ذوقش خنده ام میگیرد: قابلی نداشت خانم خانما!
گوشی را قطع میکنم و به سر کارم میروم....📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii
برادرم،خواهرم حواست باشه ....‼️
🚶اول راه بودیم ...
👈گفتن فضای مجازی !
👈گفتن شده ابزار تبلیغاتی دشمن!
🏃بچه مذهبی ها عقب نمونید!
👈" آنقدر صفحه بسازید و مطلب نشر دهید و دینتان را به عالم نشان دهید که آنها عقب بکشند "
اما چه شد؟!
👆کم کم صفحه های عقیدتی خصوصی شد ..
کم کم عکس های شخصی
کم کم " اشتراک زندگی خصوصی " با همه ...
کم کم "خواهر"
😳"برادر"
😳"خواهر عزیزم"
😳"برادر گلم" ...
😒کم کم بچه مذهبی ها "کم حیا" شدند ...
😨کم کم شوخی با نامحرم ...
👈کم کم دایرکت
👈کم کم چت ..
👈مگه جایی که فقط تو باشی و نامحرم ، نفر سوم شیطون نیست؟...
😴فکر کن !
👈کم کم دشمن ها به اهدافشون رسیدن
👈کم کم...
✅علیکم بانفسکم !
👆آقا پسر مذهبی !
👆برادر من!
👋حداقل روی اهداف نفسانی خودت
پوشش دین و جذب حداکثری نذار!
👆خانم چادری!
👆آقایی که با دیدن عکست که اتفاقا توشم باحجابی،میگه خدا حفظت کنه
👆میگه چادر بهت میاد!
👈اون زیر پست بدحجابم می نویسه که چی بهش میاد ...
آی پسر و دختر مذهبی !📢
🏃نکنه منتظری شیطون با نیرنگ پارتی و شماره دادن بیاد سراغت؟!
👆تو هم با افتخار احساس کنی چقدر مومنی!😔
😡نخیر ...
👈 برای امثال ما ، از این جاها شروع میشه
👆که کمتر احساس گناه کنیم
👆که کم کم از راه بدر بشیم...
👆به یه جایی می رسی ، می بینی
👈دیگه "اشک" نداری
👈حال نماز و دعا نداری
😥دیگه اصلا نماز شب کیلویی چند؟؟
😨دعای کمیل؟ مال قدیما بود ...😱
👈کم کم آلارم "نفس لوامه" خاموش میشه
بترس...😰
👈همین که نماز اول وقتت از بین بره ، باعث خوشحالی دشمنه ••• آره
👈اینطوریاست ...
🚶اول راه بودیم
ولی مواظب باشین‼️ نزنیم تو جاده خاکی😥
️🆔 @dokhtaranchadorii
🔉 #حرف_دل
💟 چادر رو عاقلانه انتخاب کردیم،😊
❣عاشقانه سر کردیم...❣
🔸➖➖➖➖➖➖➖➖🔸
🔹ما اینجا اگه از چادر صحبت میکنیم،
اصلا منظورمون این نیست که هیچ حجابی جز چادر رو قبول نداریم✋
↩️همه ی حجاب ها اگه حجاب کامل باشن عالی هستن ...👏
🔹اما حرف ما اینجا اینه که ما دنبال حداقل ها نیستیم...
حجاب اگه حداقلی باشه دیگه نمیشه دوستش داشت یا بهش افتخار کرد💔😏
👈 مثلا هیچ کس نمیتونه بگه من نمازامو تند تند میخونم، آخر وقت میخونم و از روی رفع تکلیف میخونم که خونده باشم ولی من عاشق نمازمم..😳
اما کسی که نماز با توجه میخونه ، نماز اول وقت میخونه، نماز قشنگ میخونه میتونه بگه نماز رو دوست دارم...💝
بین حجاب ها ، چادر هم همین حالت رو داره.. چون حجاب برتره میشه دوستش داشت...💓
#چادر
#عاقلانه
#عاشقانه
🔸➖➖➖➖➖➖➖➖🔸
🆔 @dokhtaranchadorii 🌸🌸🌸
♥️دختران حاج قاسم♥️
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوچهارم 📚 میخندم وپرتغال پوست کنده را پر پر میکنم و تعارفش میکنم....با اکراه
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوپنجم
📚 مریم شیفت شب است و کمی در اتاق مخصوص پرستاران دراز کشیده... خیره به لباس عوض کردنم میگوید: چه خبرا خانم خواهر شوهر؟
در کمد را میبندم و میگویم: سلامتی.
_خوش گذشت؟
_جات خالی حیف شد نیومدی...
_منم گرفتار قوم الظالمین بودم دیگه
میخندم و کیفم را بر میدارم: کم غیبت کن!
خدا حافظی کوتاهی میکنم....هوا دیگر به سردی میرود و این سردی عملا حس میشود...میخواهم شماره شهرزاد را بگیرم که صدای دکتر آیین را میشنوم: گویا قراره با من برید...!
بر میگردم و میبینم که با دستان فرو رفته در جیبهایش نزدیکم میشود...
_سلام دکتر.
_سلام
اشاره میکند سمت ماشینش و میگوید: بفرمایید سوار شید....شهرزاد با بابا میره و با خنده اضافه میکند: من مامورم که شما رو برسونم.
با تردید به ماشین مشکی رنگی که نمیدانم نامش چیست و فقط میدانم مدلش بالا است نگاه میکنم!
می اندیشم:کمی یک جوری نیست؟
بی توجه به من سوار ماشین شد....وقتی دید هنوز همانجا ایستادم چراغ ها را خاموش روشن کرد و با سر اشاره کرد که چرا سوار نمیشوم؟ دو دوتا چهارتا میکنم....واقعا یک جوری است ، میهمانی امشب مهم تر بود یا دل شهرزاد؟
خب راستش اعتراف میکنم دل شهرزاد آنقدرا دخیل نبود....بیشتر همان پچ پچ های مرضیه خانم دم گوشه پریناز بود که مصمم کرد برای نرفتن به میهمانی.... خواهرش همان شب هم یک جوری نگاهم میکرد....از نگاهایی که تا یک مدت پریناز را به جانم می انداخت و شوهر شوهر از زبانش نمی افتاد!
با کمی تعلل و تردید نزدیک ماشین شدم بسم للهی گفتم و بعد درصندلی عقب جای گرفتم....دروغ نگویم خیلی نگران حرف و حدیث های پشت سرم بودم! وقتی سوار شدم دیدم با تعجب سرش
را به سمتم برگردانده...من هم متعجب میپرسم:چیزی شده؟
خیره ام می ماند و چیزی پ نمیگوید... دوباره میپرسم:اتفاقی افتاده؟
به خنده می افتد...گیج نگاهش میکنم که میگوید: من واقعا شبیه راننده آژانس یا تاکسی هستم؟
_من همچین چیزی گفتم؟
اشاره به مکان نشستنم کرد و گفت: پس معنی کاری که کردید چیه؟
تازه متوجه منظورش میشوم....اه چقدر از این گفتگوی کلیشه ای بدم می آید... آدم خوب است ، خوش فهم باشد.
جدی میگویم: من اوصولا یا زمانی که با پدر و برادرم جایی میرم و یا زمانی که سوار تاکسی میشم جلو میشینم...فی الحال نه شما برادر منید نه راننده تاکسی!
سری تکان میدهد و با همان لبخند اعصاب خورد کنش ماشین را روشن میکند....نگاهی به ساعتم می اندازم ۷ شب بود و ما ساعت ۹ دعوت بودیم ، خوب فهمیده بودم که باید عذر بخواهم از زهرا چون مطمعنا به میهمانی نمیرسم!
نفس عمیقی میکشم و کمی چشمهایم را روی هم میگذارم....از وقتی که سوار ماشین شدم یک عطر خاصی بینی ام را نوازش میداد....یک عطر عجیب غریب در عین حال قریب!
بیشتر بو کشیدم...دوست داشتنی هم بود....مغزم درگیر بود ، مدام از خودم میپرسیدم این عطر را کجا استنشاق کردم؟
دکتر آیین ضبط را روشن میکند و موسیقی بی کلامی پخش میشود....از آییه نگاهم میکند و میگوید:
با صداش که مشکلی ندارید؟
مشکل که داشتم...از خستگی سرم درد میکرد و واقعا اعصاب سرو صداهای این کلاویه ها را نداشتم. پ...اما به احترام صاحب ماشین گفتم:نه مشکلی نیست!
جای ابوذر خالی بگوید: تعارف دروغه خواهری!📚
@dokhtaranchadorii
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوششم
📚 دنده را عوض میکند و میگوید:اهل موسیقی هستید؟
دکتر آیین کاش حرف نزنی بگذاری در سکوت کمی استراحت کنم!
ناچار میگویم:نه خیلی...
_چرا؟
_تمرکزمو بهم میزنه...اعصابمو ضعیف میکنه یه جورایی خیلی بی اعصاب میشم وقتی خیلی موسیقی گوش میدم ، شما که خودتون تخصص مغز و اعصاب دارید بهتر میدونید تاثیراتشو!
لبهایش کج میشود و میگوید:اگه همه ی ما به دانسته هامون عمل میکردیم دنیا گلستون میشد.
خب این خوب بود که بالاخره من یک کلام حرف حساب از این مرد شنیدم!
_بله همینطوره که میفرمایید.
دوباره سکوتی بینمان برقرار میشود و من حواسم میرود پی این عطر پیچیده در این فضا...خیلی آشناست و خیلی دور...خدایا خدایا خدایا کجا؟ این عطر برای کجاست؟
صدایش را میشنوم که میگوید: رسیدیم خانم کم حرف!
سر بلند میکنم و محوطه فرودگاه امام(ره) را میبینم.
_خیلی ممنونم آقای دکتر.
پیاده میشوم و در همان حین تماس دریافتی از ابوذر را پاسخ میدهم:
_سلام داداش
_سلام...کجایی تو؟
شرمنده لب میگزم و میگویم: تو رو خدا شرمنده داداشی برام یه کاری پیش اومده نمیتونم بیام.
صدای عصبی اش را میشنوم: آیه باز تو جای اینو اون شیفت واستادی؟
_نه شیفت نیستم راستش به یکی یه قولی دادم فکر کنم تا حدود ساعت نه و نیم بتونم برسم خونه!
_از دست تو آیه...
صدای زهرا را میشنوم که گوشی را ابوذر میگیرد و بعد بی سلام با صدای بلندی میگوید: آیـــه خیلی نامردی!
_علیک سلام عروس
بغ کرده میگوید:سلام...واسه چی نمیای؟
_عزیزم دلم من شرمنده...به خدا یه کار یهویی پیش اومد ، جبران میکنم!
با همان لحن ناراحت میگوید:تلافی میکنم بدجنس!
_ناسلامتی من خواهر شوهرما...من بد جنس نباشم کی باشه؟
_لوس...مواظب خودت باش ، کاری نداری؟
_نه عزیز دلم...بازم شرمنده.
_دشمنت شرمنده...
گوشی را دوباره به ابوذر میدهد و ابوذر برای آخرین بار میگوید:واقعا نمیشه بیای؟
_نه ابو جان نمیشه قربونت برم...من شرمنده!
خداحافظی میکند و گوشی را قطع میکنم...کمی سردم میشود....دوباره بو میکشم....در کمال تعجب میبینم که آن عطر و بو مخصوص ماشین نبود....گویی در فضای همینجا تولید میشود!
دکتر آیین که ماشین را پارک کرده کنارم می ایستد و به درب ورودی اشاره میکند....این عطر مجهول و در عین حال آشنا اعصابم را خورد کرده است....کمی چشم میچرخانم و شهرزاد آتل به پا را پیدا میکنم که کنار دکتر والا ایستاده وبا هیجان برایم دست تکان میدهد...با لبخند سراغش میروم...کنارش که میرسم بی مقدمه در آغوشم میگیرد و با صدای جیغ جیغویش میگوید:
وای مرسی آیه که اومدی...خیلی میخوامت اصلا چاکر خواتم اساسی مخلصتم حسابی چش مایی آبجی!
با تعجب نگاهش میکنم که دکتر والا میخندد و میگوید: چند تا اصطلاح امروز یاد گرفته همه رو داره پشت سر هم ردیف میکنه عمق ارادتشو برسونه!
دسته ای از موهای سرکشش را به داخل روسری اش هول میدهد و میگوید: خوشت اومد؟📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صداے پاے رمضان
آرام آرام به گوش میرسد
دستهاے خالیمان
دستاویز دلهای پاکتان
ما را در شبهاے آخر شعبان
نه به بهاے لياقت
بلکه به رسم رفاقت
اول حلال و بعد دعا کنید🙏🌸
@dokhtaranchadorii