eitaa logo
♥️دختران حاج قاسم♥️
643 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
484 ویدیو
41 فایل
❀{یازهـــــرا﷽}❀ 🌸بانوی ایرانی.🌸 غرب تو را نشانه رفته است. چون خوب میداند تو قلب یك خانواده ای {پس #علمدار « #حیای_فاطمی» در #جبهه_هاےجنگ_نرم باش} #ڪپے_با_ذڪر_صلوات_براے_سلامتۍ #آقا_امام_زمان(عج)💚
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا تمام دغدغه ام این شده حسین، این #اربعین کرب و بلا میبری مرا !؟ ... #صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله #اربعین
نتایج سرچ کلمه "عاشورا" به انگلیسی ashura در گوگل خدا لعنت کنه کسایی که آبروی شیعه رو میبرن #قمه_زنی
#روضه نمیخواهد سر تنی که تن ندارد😭 قربان آن که انگشتر نداد تسلای دل داغدار امام زمان عج الله #صلوات
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ 💠 🍂 💠 ۱۴۷ هر روز بحث و دعوا،هر روز ڪشمڪش و بیشتر از هم دور شدن! من آزادے و زندگے میخواستم،خستہ شدم بودم از خودشون و خدایے ڪہ براے یہ تُپُق زدن سر نماز قرار بود سوسڪم ڪنہ!توهمین گیر و دارا بود ڪہ با ایمان آشنا شدم! با گفتن این جملہ چهرہ اش درهم میرود،نفس عمیقے میڪشد و میگوید:از اینجا اشتباہ هاے بزرگم شروع شدن!دہ یازدہ سال ازم بزرگتر بود،خیلے خوش برخورد بود و منطقے،هیچ شباهتے بہ پدرم نداشت! برام گل میخرید،نامہ هاے عاشقانہ مینوشت،از موسیقے و شعر حرف میزد،از آزادے! از چهرہ و تیپم تعریف میڪرد،از تُن صدام،راہ رفتنم! از استعدادم تو موسیقے،چیزایے ڪہ مامان و بابام هیچ توجهے بهشون نداشتن... بهترین ساعت هاے زندگیمو برام میساخت،پر از انرژے و هیجان! پر از خوشے و تفریح! منے ڪہ فقط جمع روضہ و گریہ و زارے و خفقان دیدہ بودم و ازشون فرار میڪردم دیگہ چے میخواستم؟! لرزش صدایش بیشتر میشود،انگشتانش را درهم قفل میڪند:مامانم یہ چیزایے فهمید‌‌ اما نمیتونست جلومو بگیرہ بابامم شڪ ڪردہ بود اما من راہ هاے پیچوندنو خوب یاد گرفتہ بودم! سہ سال از ارتباط منو ایمان گذشت،سال آخر دبیرستان بودم. زندگیم ڪاملا تغییر ڪردہ بود،دیگہ خبرے از اون نازنین با حجب و حیا و مورد علاقہ ے بابام نبود! احساس میڪردم ڪنار ایمان آزادے و خوشبختے اے ڪہ میخوامو دارم،دبیرستانم ڪہ تموم بشہ میاد خواستگاریمو میریم دنبال زندگے خودمون! یہ روز ڪہ باهم رفتہ بودیم بیرون یهو سر و ڪلہ ے بابام پیدا شد! تعقیبم ڪردہ بود،شروع ڪرد بہ داد و بیداد و ڪتڪ زدن ایمان. مڪث میڪند،سرش را پایین مے اندازد اما من بارانے ڪہ از چشمانش مے بارد را میبینم! بغض تُن صدایش را دو رگہ ڪرده:تو روے بابام وایسادم!جلوے همہ داد زدم ازش متنفرم و برام هیچ ارزشے ندارہ! خواست بزنہ تو گوشم ڪہ... جملہ اش را ڪامل نمیڪند! سریع میگویم:میخواے دیگہ نگو! سرش را بلند میڪند،قطرہ هاے باران پیوستہ و شدید روے گونہ هایش سُر میخورند،انگار اصلا صداے من را نشنیدہ ڪہ ادامہ میدهد:مَن زدم تو گوشش! مبهوت نگاهش میڪنم! بے اختیار بلند میگویم:تو گوشِ پدرت؟! چند نفر بہ طرفمان سر برمیگردانند،خجالت میڪشم. بے اختیار از شرم چادرم را ڪمے روے صورتم میڪشم و نگاهم را بہ میز میدوزم. نازنین دستمالے از ڪیف دستے اش بیرون میڪشد و اشڪ هایش را پاڪ میڪند:بابام شِڪست! اما بہ روے خودم نیاوردم! سخت گیر بود،متعصب و دیڪتاتور بود،اما اون روز... دستمال را مقابل دهانش میگیرد،چہ تضاد عجیب و بدے شدہ چشمانش! دو جفت چشم آسمانے اے ڪہ بہ خون نشستہ اند! لحن شرمندہ و غمگینش قلبم را میسوزاند:اون روز چشماش مظلوم ترین چشمایے بود ڪہ تو عمرم دیدہ بودم! دوبارہ اشڪانش را پاڪ میڪند و ادامہ میدهد:دست روم بلند نڪرد،بہ زور سوار ماشینم ڪرد و بردتم خونہ. همین ڪہ رسیدیم خونہ صورتشو ازم برگردوند و گفت با آبروم بازے نڪن! تو اتاقم حبسم ڪرد و گفت تا وقتے نخواد حق ندارم برم بیرون،منم جرے تر و عصبے تر شدم. چند روز بعد مادرم بهم گفت پسر یڪے از همڪاراے بابام میخواد بیاد خواستگاریم،بدون آبروریزے جواب مثبت بدم و برم دنبال زندگے خودم! خندیدم و گفتم من یڪے دیگہ رو میخوام. مامانم گفت بابات نمیذارہ تو خوابم ببینیش! اصلا اگہ براش مهم بودے چرا چند روزہ یہ خبر ازت نگرفتہ؟! مطمئن‌ جواب دادم چون موبایلمو ازم گرفتید حتما ڪلے بهم زنگ‌ زدہ و نگران شدہ! اما تہ دلم یہ صدایے گفت شمارہ تلفن و آدرس خونہ رو ڪہ دارہ،با اون اتفاقے ڪہ افتاد چرا خودشو نشون نداد! هزار و یڪ دلیل الڪے براے خودم بافتم ڪہ حتما یہ دلیلے داشتہ! مامانم پوزخند زد،موبایلمو پرت ڪرد جلومو گفت:تو این چند روز یڪ بار هم گوشیت زنگ نخوردہ! فقط یہ پیام برات اومدہ. گیج گوشے رو ازش گرفتم و چڪ ڪردم،فقط یہ پیام برام فرستادہ بود! نوشتہ بود ڪہ سر بہ سر پدر و مادرم نذارم و بذارم اوضاع آروم بشہ! همین! اصلا نگرانم نشدہ بود! نمیتونستم بگم زنگ زدہ یا پیام هاے دیگہ دادہ و مامانم پاڪشون ڪردہ،موبایلم رمز داشت و نمیتونستن بازش ڪنن. بدون اینڪہ عین خیالم باشہ مامانم ڪنارمہ سریع شمارہ ے ایمانو گرفتم،بوق پنجم ڪہ خورد جدے جواب داد:بلہ؟! همین ڪہ صداشو شنیدم گریہ م گرفت،دلخور ازش پرسیدم چرا توے این چند روز اصلا سراغمو نگرفتہ؟! هیچ جوابے نداد،منم تند تند از این چند روز و خواستگارے ڪہ میخواست برام بیاد براش گفتم. این بار جواب داد! سرد گفت خب! جا خوردم،ازش خواستم با خانوادہ ش بیاد جلو و خودشو بہ پدرم ثابت ڪنہ. میدونے چہ جوابے داد؟! ڪنجڪاو نگاهش میڪنم:چے گفت؟! پوزخند تلخے لبانش را از هم باز میڪند:گفت نازے! تو هنوز خیلے بچہ و سر بہ هوایے چطور زندگے مو با تو شروع ڪنم؟! ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 ♥ (🏴) @dokhtaranchadorii
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ 💠 🍂 💠 ۱۴۸ من بچہ نمیخوام! دخترے ڪہ جلوے همہ میزنہ تو گوش پدرش فردا با من چے ڪار میڪنہ؟! انگار یہ سطل آب سرد ریختن روے سرم،نمیتونستم حرفے بزنم. بدون حرف دیگہ اے قطع ڪرد،ولے من همونطور موبایل بہ دست وسط سالن وایسادہ بودم. مامانم چندبار سرشو بہ نشونہ ے تاسف برام تڪون داد و هیچے نگفت! تازہ فهمیدم چے شنیدم،تازہ فهمیدم چے ڪار ڪردم،تازہ فهمیدم با ڪے طرف بودم! با حرص موبایلمو روے زمین پرت ڪردم و گفتم به جهنم! دیگہ نہ اشڪ ریختم نہ داد و بیداد راہ انداختم. چهار پنج روز از اتاقم بیرون نیومدم،غذا هم نمیخوردم. مقصر حماقت خودم رو هم پدر و مادرم میدونستم! روز خواستگارے رسید،پدرم جدے و با تحڪم گفت یا آبروشو نگہ میدارم و بهشون جواب مثبت میدم یا باید بمونم تو همین خونہ و هرچے میگن گوش ڪنم! نگاهے بہ ساعتش مے اندازد و میگوید:خیلے حرف زدم؟! سرم را بہ نشانہ ے منفے تڪان میدهم:نہ! نگاهے بہ فنجان هاے خالے قهوہ مے اندازد و مهربان میگوید:بہ اندازہ ے یہ فنجون قهوہ دیگہ حرفامو تحمل ڪن! بے اختیار لبخند میزنم،حس بدے بہ او ندارم! معشوقہ ے هادے هم ڪہ باشد،مگر میشود آبیِ زلال چشمان و لبخند مهربانش را نادیدہ گرفت؟! بہ گارسون اشارہ میڪند بہ سمت میزمان بیاید،گارسون ڪہ نزدیڪ میشود سفارش دو فنجان قهوہ ے دیگر میدهد. سرم را بہ سمت مطهرہ برمیگردانم،تنها پشت میزے نشستہ و بستنے شڪلاتے اش را آرام میخورد. دلم ضعف میرود براے بستنے مقابلش،این بچہ بازے ها و دیوانہ بازے هایمان را دوست دارم! دوبارہ بہ سمت نازنین سر برمیگردانم،در موبایلش چیزے مینویسد و روے میز میگذاردش. سرش را بلند میڪند:امان از دست این هادے! سرفہ اے میڪنم و چیزے نمیگویم،براے این بحث اشتیاقے ندارم! نازنین ادامہ میدهد:میگہ زن دایے گیر دادہ زنگ بزن بہ آیہ یڪم بیشتر باهم برید بیرون،هادے ام شمارہ تو ندارہ موندہ چے ڪار ڪنہ! میخندد:زن دایے بفهمہ حتے بہ اندازہ ے شمارہ دادنم باهم حرف نزدید پوستشو میڪنہ! نفسم را بیرون میدهم:امیدوارم هر چہ سریع تر این چهار ماہ بگذرہ! تازہ دو هفتہ ش گذشتہ! گارسون بہ سمتمان مے آید،فنجان هاے قهوہ را با احتیاط مقابلمان میگذارد و میگوید:امر دیگہ اے ندارید؟ نازنین میگوید:نہ! خیلے ممنون. با لبخند سرے برایمان تڪان میدهد و دور میشود،بہ صورت نازنین زل میزنم:داشتے میگفتے! میخندد:خوشحالم حرفام برات جالب بودہ! اون روز یہ فڪرے مثل خورہ افتاد تو جونم،میخواستم بیشتر اذیتشون ڪنم! هیفدہ هیجدہ سال بہ سازشون رقصیدہ بودم ڪافے بود،خواستگارا اومدن،ظاهرشون بیشتر مجابم ڪرد ڪہ بگم نہ! همہ شون تو تیپ بابام بودن،پسرہ یقہ شو تا مرز خفگے بستہ بود! سر بہ زیر بود و محجوب! آروم و سرد براشون چایے بردم و ڪنارشون نشستم. وقتے رفتیم حیاط ڪہ باهم حرف بزنیم میخواستم یہ ڪارے ڪنم ڪہ برہ بگہ صد سال سیاہ نمیخواد من زنش بشم اما اینطورے میشدم اسیرِ بابام! ظاهرمو حفظ ڪردم،یہ مقدار صحبت ڪردیم و یہ هفتہ بعد جواب مثبتو دادم! همہ فڪر میڪردن سر عقل اومدم و پشیمونم! خیلے سریع مراسم خواستگارے رسمے انجام شد و انگشتر نشون دستم ڪردن! خواستن قرار محضر بذارن ڪہ بهونہ آوردم! گفتم روزاے آخر مدرسہ ست و نمیخوام این چند روز مشڪلے پیش بیاد. قرار شد بیست و هفتم اسفند ڪہ مدرسہ م تموم شدہ یہ جشن مفصل بگیرن و بگن عاقد بیاد. روزا پشت سر هم میگذشت و من دقیق برنامہ ریزے میڪردم،بالاخرہ روز عقد رسید! اولش میخواستم سر سفرہ ے عقد بگم نہ ولے اونطورے مرگم حتمے بود! حالا غیر از خانوادہ ے خودم یہ خانوادہ ے دیگہ هم بودن! بہ زور مامان و خالہ مو راضے ڪردم ڪہ زودتر از همہ برم آرایشگاہ و اونا بعد از من بیان! تو ساڪ لباسے ڪہ براے مراسم عقد گرفتہ بودن چند دست لباس جا دادہ بودم،تو ڪیف دستیم هم شناسنامہ و یہ مقدار پول! موبایلمو از قصد تو خونہ جا گذاشتم! مامانم براے اینڪہ خیالش راحت باشہ برام آژانس گرفت و منم عادے برخورد ڪردم. جلوے آرایشگاہ از ماشین پیادہ شدم و همین ڪہ رفت رفتم چند خیابون‌ جلوتر! سوار ماشین شدم و رفتم ترمینال،یڪے از دوست هاے صمیمیم یڪ سال قبل رفتہ بود شیراز؛پدر و مادرش از هم جدا شدہ بودن و با مادرش تنها زندگے میڪرد. بہ قول خودمون خیلے دوست پایہ اے بود اگہ میرفتم ردم نمیڪرد! سوار اتوبوس شیراز شدم و رفتم شیراز،تو راہ زیر زیرڪے براے خودم میخندیدم! بہ اینڪہ الان مامان و خالہ م رفتن آرایشگاہ و دیدن من نیستم! زنگ زدن بہ موبایلم،اما جوابے نگرفتن،نگرانم شدن،دنبالم گشتن اما پیدام نڪردن! بہ اینڪہ بابام زنگ میزنہ بہ مامانم و میگہ شناسنامہ ے نازنینو جا گذاشتم با خودتون بیارید مامانم بهش میگہ خبرے از نازنین نیست! ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 💠 . 🍃 @dokhtaranchadorii 🔅🍃
علامه #وصیتــ کرده بود :  دستمال خیس #اشڪ_مُحرمش را توی قبرش بگذارند!! ڪه #توشه_آخرتش باشد... پس #چــادر من را هم با من دفن کنید. جز قطره اشک هایی که هر سال محرم رویش می ریزد ... توشه دیگری نزد حسین(علیه السلام) ندارم. #اللهم_الرزقنا_شفاعة_الحسین😭
♥️دختران حاج قاسم♥️
نتایج سرچ کلمه "عاشورا" به انگلیسی ashura در گوگل خدا لعنت کنه کسایی که آبروی شیعه رو میبرن #قمه_زن
📢 پاسخ رهبر انقلاب به سوالی درباره قمه زدن به طور مخفی ◀️ سؤال: آیا قمه زدن به طور مخفی حلال است یا این که فتوای شریف حضرت عالی عمومیت دارد؟ ⏺ جواب: قمه زنی علاوه بر این که از نظر عرفی از مظاهر حزن و اندوه محسوب نمی‌شود و سابقه‌ای در عصر ائمه(ع) و زمان‌های بعد از آن ندارد و تأییدی هم به شکل خاص یا عام از معصوم(ع) در مورد آن نرسیده است، در زمان حاضر موجب وهن و بدنام شدن مذهب می شود بنا بر این در هیچ حالتی جایز نیست
#حسین_جان🍃 چند روزے🗓 ستـــ بــهـارے🌸 شـده و مــے بـــارمـ⛈ چند روزي ستـــ هواے🕊 حَـــرَمـتــ را دارم.... #ذڪرتوبرلبم‌ازهمه‌آشناتراست
💌 #پیامکی_ازبهشت 🌸 | #رفیق_شهیدم | 🌸 بچه ها بگردید یه #رفیق خدایی پیدا ڪنید ڪ وسط میدون #مین گناه دستتون رو بگیره ... 👇✨👇✨💌 رفقا حواستون باشه...! دارن برا ظهور امامِ عصر(عج) یارگیـری میکنن...😊 #جانمونید‌از‌قافله... #شهید_ابراهیم_همت #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
✅ وصیت حججی به بانوان: همیشه این بیت شعر را به یاد بیاورید: آن زمانی که حضرت رقیه سلام الله خطاب به فرمودند: غصه ی حجاب من را نخوری بابا جان چادرم سوخته اما به سرم هست هنوز😭 ♥ 🍃 @dokhtaranchadorii 🔅🍃
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ 💠 🍂 💠 ۱۴۹_۱۵۰ میان خونہ رو میگردن،اول موبایلمو میبینن ڪہ با انگشتر نشون روے تخت افتادہ بعد هر چقدر میگردن خبرے از شناسنامہ و لباسام نیست! تازہ میفهمن ڪہ چے شدہ! خوشحال بودم از اینڪہ بہ ازدواج اجبارے تن ندادم و از اون زندان فرار ڪردم. یہ لحظہ هم بہ آبروے پدرم فڪر نڪردم! بہ آبرو و غرور اون خانوادہ فڪر نڪردم! مهم این بود ڪہ من هر طور ڪہ شد بہ خواستہ م رسیدم! رسیدم شیراز،یہ تاڪسے دربست گرفتمو رفتم خونہ ے دوستم فائزہ. بهش گفتم براے تعطیلات چند روز اومدم شیراز بمونم،همونطور ڪہ توقع داشتم با روے باز ازم استقبال ڪرد. وارد خونہ شون ڪہ شدم بہ مادرش گفت قرارہ چند روز مهمونشون باشم و اونم بهم خوش آمد گفت. از اونجا ترسم شروع شد! مگہ چند روز میتونستم پیش فائزہ بمونم؟! پولم تا ڪے تموم نمیشد؟! از طرفے بابام اگہ پیدام میڪرد خونم حلال بود! دیگہ خوشحال نبودم،ترس و دلهرہ افتاد بہ جونم انقدر ڪہ میخواستم همون لحظہ سریع برگردم تهران و یہ دروغے سر هم ڪنم براے غیبتم! اما باز غرور و خودخواهیم ڪار دستم داد! بہ خودم گفتم روے پاے خودت وایمیسے اما بہ اون جهنم برنمیگردے! اولش این حرفا روم تاثیر گذاشت و شیرم ڪرد اما چند روز بعد ڪہ پولم داشت تموم میشد و باید از خونہ ے فائزہ اینا میرفتم فهمیدم چے ڪار ڪردم! برام جاے تعجب داشت چرا تو این چند روز خبرے از بابام نشدہ اگہ بہ پلیس خبر میداد حتما تو اون چند روز پیدام میڪردن. چند جرعہ از قهوہ ام را مینوشم:پس چرا خبرے ازشون نشد؟ دوبارہ آسمان چشمانش ابرے میشوند:سہ چهار سال پیش فهمیدم بابام‌ اصلا دنبالم نگشتہ! گفتہ نازنین براے من مُرد نمیخوام دنبال جنازہ ش بگردم! مُردد میگویم:میتونے حالشو تصور ڪنے وقتے ڪلے آشنا و غریبہ براے مراسم عقد دخترش جمع شدن و خبرے از عروس نمیشہ؟ ڪہ مردم وقتے دیدنش در گوش هم چیا پچ پچ ڪردن؟ با خانوادہ ے خواستگارت چہ درگیرے اے داشتہ؟ از همہ مهمتر غیرت خودش،غیرت مردے مثل پدرت! نازنین لبش را میگزد:چند روز بعد از فرارم سڪتہ ڪرد! البتہ اینم چند سال پیش فهمیدم،اگہ براش مُردم حَقمہ! مات و مبهوت بہ نازنین زل میزنم،بہ دخترے ڪہ نامش را زیاد شنیدہ ام "دختر فراری"! اما هیچوقت این واژہ را براے خودم باز نڪردم! باورم نمیشد الان پشت یڪ میز رو بہ روے "دختر فرارے ای" نشستہ ام و قهوہ میخورم! اما نازنین شبیہ تصوراتم اصلا ترسناڪ و ڪریه نیست! متوجہ سر در گمے ام میشود،میان اشڪ میخندد:من خطرناڪ نیستم! بہ خودم مے آیم،سریع میگویم:نہ! نہ! شوڪہ ام! چشمانش را بہ چشمانش میدوزد،چشمانش بغض دارند:اما نگاهت یہ چیز دیگہ میگہ! یہ چیزے ڪہ من خیلے بدترشو از بقیہ ے مردم دیدم و شنیدم! سرم را پایین مے اندازم،میخواهم بحث را عوض ڪنم:بعدش چے شد؟ لبخند تلخے میزند:چهار سال از عمرم تو شیراز انقدر سخت گذشت ڪہ نمیخوام بهش فڪر ڪنم! نمیخوام بگم از شبایے ڪہ تا صبح تو خیابونا با ترس و لرز پرسہ میزدم ڪہ اذیتم نڪنن ڪہ گیر پلیس و گشت نیوفتم! ڪہ چہ آدمایے رو دیدم و میخواستن منو وادار بہ چہ ڪارایے ڪنن! همون روزا ڪلا خداے مامان و بابامو گذاشتم ڪنار! یہ چیزے یادم موندہ بود،بابام میگفت مسجد خونہ ے خداست همہ میتونن بہ شرط طهارت برن خونہ ے خدا! میگفت مرڪز حڪومت پیامبرمون مسجد بودہ و همہ مشڪلاتشونو تو مسجد حل میڪردن،سر پناہ نیازمندا بودہ! اما در خونہ ے خدا براے منِ بے سر پناہ هر شب بستہ بود! چقدر التماسشون ڪردم مسجدو نظافت میڪنم،تو ڪارا بهشون ڪمڪ میڪنم پول هم نمیخوام فقط اجازہ بدن شبا با خیال راحت تو مسجد بخوابم نذاشتن! بہ خودم گفتم دیدے! بهت ثابت شد؟ خدا در خونہ ش همیشہ بہ روت بستہ س! ڪدوم بے پناهے اینجا پناہ گرفتہ؟! ڪدوم مشڪل بزرگے تو اینجا حل میشہ؟! چند روز بعد تونستم ڪار پیدا ڪنم،پرستارے از یہ پیرزن! پرستارے و ڪارگرے تو خونہ اے شبیہ بہ خونہ مون ڪہ من خانمش بودم! هر طور بود گذشت،تونستم با ڪلے سختے چهار سال تو شیراز سالم زندگے ڪنم! یڪے از شانس هایے ڪہ آوردم این بود ڪہ خانم اون خونہ اے ڪہ توش ڪار میڪردم بہ اڪثر هنرا علاقہ داشت و امتحانشون میڪرد. یہ مربے حرفہ اے دڪوراتورے ڪیڪ چند روز اومد خونہ شون بهش حصوصے آموزشے میداد. منم تو آشپزخونہ ڪنارشون بودم،با دقت نگاہ میڪردم و بہ ذهنم مے سپردم. چندبار خانم خواست تو درست ڪردن ڪیڪ بهش ڪمڪ ڪنم،اینطورے یہ هنر یاد گرفتم. یہ مدت حقوقمو صرف این ڪار ڪردم و توش جا افتادم،چهار پنج سال پیش تو ایران این هنر انقدر شناختہ شدہ نبود و یہ امتیاز ویژہ برام محسوب میشد. هم زمان با قنادے هاے معروف شیراز ڪار میڪردم،سہ سال پیش تصمیم گرفتم برگردم تهران تا هم ڪارمو توسعہ بدم هم برگردم پیش مامان و بابا.... ... نویسنده این متن👆🏻: 🍃 @dokhtaranchadorii 🔅🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا