پایان شعبان رسیده مرا پاک کن حسین
این دل برای ماه خدا روبراه نیست...
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
باز منو😭
بارون چشام حسین😭
#التماس دعا
ماشهادت دادیم که شهادت زیباست 🌷
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
💠| #احکام
✅ پوشيدن جوراب نازك در انظار عمومي چه حكمي دارد؟
حضرت امیرالمومنین علی (علیه السّلام) فرمود: پوشش ضخیم به تن کنید؛ زیرا هر کس پوشش او نازک باشد، دینش نیز رقیق و سست است. ( وسائل الشیعه، ج 3، ص 357)
پوشیدن جوراب های شیشهای، نازک یا طرح داری که پوست پا در آن نمایان است، در برابر نامحرم جایز نیست و حرام میباشد.
📚«احکام مصور پوشش بانوان»، اطلس تاریخ شیعه، 1391، ص 64
#احکام
#احکام_پوشش
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
#وصیت_شهدا
#حجاب
شهید احمد محمد مشلب😍:
مواظب #حجاب خود باشيد كه اين مهمترين چيز است☝️
در اجتماع ما كسى به فكر #رعايت_حجاب و #اخلاق نيست!
ولی شما به فكر باشيد و #زينبى برخورد كنيد👌
سه چهارم دختران حال حاضر حجابشان حجاب نيسـت! و چيزهايى كه می پوشند واقعا حجاب نيست❌
ممكن است چادر بپوشند ولی چادرشان داراى مد و زرق و بـرق است!! داریم به سراغ بدعتها میرویم...💥
حجاب مىپوشند ولـی #بدن_نما! حجاب بر سر دارند ولی با مدلهای جدید و صورت #آرایش کرده!!
اینها از کجا میآید⁉️
احترام چادری را كه بر سر دارید نگه دارید☝️
👈ما بايد از فاطمه زهرا "سلام الله علیها" *#الگو بگیریم*
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
💢 #شبهه: 🕵
چادر و حفظ آن سخت است،گرم است،
مانع فعالیت اجتماعی است،😥
خودنمایی نیاز طبیعی زن است و…
⚛پاسخ: ✅✅✅
روایت است که «افضل العباده احمزها»
یعنی بالاترین عبادات سخت ترین آنهاست.😃
لذا هرگاه امیرالمومنین علی علیه السلام نزد رسول خدا (صل الله علیه و آله) می آمد، می فرمود: «یا رسول الله! سخت ترین کار را (که غالبا بر زمین می ماند) به من بدهید».
ضمن اینکه به این سختی هم که می گویند نیست😳 و اگر قابل تحمل نبود خداوند تکلیف نمی کرد☝️ «لایکلف الله نفسا الا وسعها»👌
و بانوان محجبه در عرصه های مختلف اجتماعی تا حد وزارت، نمایندگی در مجلس شورای اسلامی، ورزش، سخنگوی وزارت امور خارجه و… مشغول به خدمت هستند ☺️
و به قول معروف «ادلّ الدلیل علی امکان شیء وقوعه» بهترین و رساترین دلیل برامکان چیزی، این است که خود آن چیز اتّفاق بیفتد.
ضمن اینکه ارزش حفظ عفت و نجابت و رضای خدا خیلی برتر از زحمت ناچیز پوشیدن چادر است و هر آنچه که سودش بر زحمتش غالب باشد عقلایی است.✅✅
و البته راه برای ارائه مدل های مختلف چادر با حفظ کمالات آن، جهت سهولت در استفاده باز است.👌
لذا این قبیل سخنان از حرف های سست و بی پایه است. و نیز اسلام با خودنمایی و زینت کردن زن مخالف نیست اما در محدوده خانواده و صرفا جهت همسر.💑
🍃🌸🍂🌷🍂🌷🍂🌷🍂🌷🌸🍃️
#شبهه
#حجاب
#چادر
🆔 @dokhtaranchadorii
❣شهیـد مےنامند تـو را
به گمانم اگرروحت راهم بدهے
احساس میڪنم اینجا و در این
سرزمین دختران زیادے هستند
ڪه هر روز پشت سنگـر سیـاه ساده
سنگین خود دفـاع می ڪنند از
نجابتشان و هر لحظه شهیــد می شوند...
#مدافعان_چادر
#حجاب
#دلنوشته
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
✳ دعای روزهای آخر ماه شعبان
ابوالصّلت هروى روايت كرده: در جمعه آخر ماه شعبان خدمت حضرت رضا «عليه السّلام» رسيدم. حضرت فرمود: اى ابوالصّلت! بيشتر ماه شعبان گذشت، و اين روز جمعه آخر آن است در باقيمانده ماه اين دعا را بسيار بخوان:
⬅ اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِيمَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ، فَاغْفِرْ لَنَا فِيمَا بَقِيَ مِنْهُ.
- خدايا! اگر در آنچه از ماه شعبان گذشت ما را نيامرزيدى، پس در آن مقدار كه از آن باقى مانده است ما را بيامرز.
بدرستى كه حق تعالى در اين ماه، بندههاى بسيارى را به خاطر حرمت ماه مبارك رمضان، از آتش دوزخ برهاند.
#علی_بن_موسی_الرضا «علیهالسلام»
#مفاتیح_الجنان
https://eitaa.com/dokhtaranchadorii
✍ قصه درست از جایی تلخ شد;
که دینمان را ...
گذاشتیم سر طاقچه ! 🤕
و البته قبل آن ؛ کاملا شرحه شرحه اش کردیم! 😊 🔪🔪🔪
آخر چه معنی دارد دین خودش را بندازد وسط تماممممم روزمره گی های ما ؟! 😒
دین عزیز ! امشب #عروسی دعوتم ! لطفا بیخیال شو !💃💃💃
دین بزرگوار! با دوستانم میرویم #کوه! تو نیا لطفا ! 🙅
دین گرامی ! فردا #تولد🎉 دوستم است ! اما شما دعوت نیستی! 😌
ولی :
دین نازنینم امشب #شب_قدر است کجایییی😭😭😭
فردا #امتحان دارم کجاییییی😰😰
مادرم #حالش خوب نیست توبمان کنارم😞😞😞
کوتاهتر از دیوار تو دیواری نیست دین عزیز! 🙄
به هر جای زندگیت نگاه کنی؛ 👀به همین نتیجه میرسی!👌
که #دین را با معیار های خود دائم بالا و پایین میبریم⬇️⬆️
اگر بمن نشان دهی که کجای دین نامحرم و #نامحرم_تر داریم! خوشحال میشوم😊
اگر نشانم دهی پسرخاله ات با اسماعیل اقای بقال سرکوچه چه تفاوتی دارد🤔 (دررعایت پوشش تو)؛ خیلیییییی خوشحال میشوم! 😎
اگر نشانم دهی کجای دین ات نوشته با پسرعمویت بخند از ته دل😂 اما با صندوقدار فروشگاه محل نه!😠 بینهایت سپاسگذارم!🤗
اگر نشانم دهی کجای دین ات خوانده ای؛ که با شوهرخواهر خود شوخی کنیییی😜😉 بی حد و اندازه؛ ولی با شوهر خانم همسایه نه؛😡 ممنونت میشوم!!!🙏
نازنین خواهرم؛ برادرم .... !
مصداق این آیه نشو ❌👇
.... وَيَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ وَنَكفُرُ بِبَعضٍ وَيُريدونَ أَن يَتَّخِذوا بَينَ ذٰلِكَ سَبيلًا {۱۵۰/ نساء}
... و میگوند: «به بعضی ایمان میآوریم، و بعضی را انکار می کنیم» و میخواهند در میان این دو، راهی برای خود انتخاب کنند... !!!
🆔 @dokhtaranchadorii
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوچهارم
📚 _عمه... دیروز با مامان رفتن انتخاب کردن من امروز رفتم تحویل گرفتم...زن گرفتن چه گرون شده!
آیه میزند زیر خنده و میگوید: هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد!
_بعله...هر چی میکشیم از این طاووس و خواستن هاست دیگه!
آیه روی شانه هایش میزند و با تشر میگوید: خیلی هم دلت بخواد دختره قبول کرده زنت بشه آخوند و...لا اله الا الله!
_جان؟ من آخوند دوهزاریم؟ دختر من یه روحانی دینیم...نصف دخترای شهر آرزوشونه زن من بشن ، آقا ، متین ، مومن ، تو دل برو ، با سواد ، مندس (مهندس) دیگه چی میخواید شما دخترا؟
_من من میکنی یاشیخ چه خبره؟حتما تو هم نمیخوای روشونو زمین بندازی و با عطوفت میخوای همه رو به آرزوشون برسونی نه؟
_دارم رو مخ زهرا کار میکنم...اون اجازه بده حله...بدون اجازه زن اول که نمیشه زن دوم گرفت...زهرا جانم دل رحمه میدونم از نیت من خبر داره ، همه اش خیره!
آیه با صدای جیغ جیغویی میگوید: خجالت بکش!
ابوذر دست روی گوشهایش میگذارد و میگوید:مراعات کن خواهر من...شوخی دارم میکنم ، شوخی...!
_شوخی شوخی جدی میشه دیگه....!
ابوذر بدون پاسخ دادن به آیه میگوید :میخوام بریم بام تهران!
_الان؟
_مگه چشه؟
_اولا اونجا برسیم از سرما یخ میزنیم دوما تا بریم دنبال زهرا کلی دیر میشه!
ابوذر نگاهش کرد و گفت: با زهرا جان نمیریم که ، من و تو میریم ، آخرین سفر مجردی آقا داداشت... پخواهر برادری!
_ابوذری دیگه.
آیه محکم خودش را بغل کرده بود و خیره به چراغانی شهر بود...خیلی وقت بود نیومده بودیم اینجاها...ابوذر او را در آغوش گرفت تا بیشتر از این نلرزد: بزرگ شدیم آخه آبجی بزرگه وقت همو نداریم!
_راستی راستی فردا میخوای دختر مردمو بد بخت کنی؟
شانه های ابوذر از خنده لرزید و آیه گفت:خیلی دوست دارم داداشی میدونستی؟
ابوذرنفسی کشید و گفت: آیه هیچ وقت هیچ کدوممون...من،کمیل حتی اون جقله حس نکردیم مامان تو رو به دنیا نیاورده و تو دختر مادرمون نیستی...یه تشکر بهت بدهکارم بابت تمام خواهری هایی که در حقمون کردی!
_شعر نگو مومن!
بعد برگشت سمت ابوذر و خیره به چشمهایش گفت: زهرا خیلی ظریفه ، خیلی حساسه...مثل همیشه مرد باش داداشی....خیلی دوستت داره نمیدونم شاید بیشتر از من ولی عشق تو چشماش
غوغا میکنه...من از فردا قراره خواهر شوهر بشم ، با خنده افزود:قراره آتیش بسوزونم...تو ولی یه شوهر نمونه باش واسه زن ناز نازیت!
_چقدر این ننه بازی بهت میاد.
آیه تنها میخندد...می اندیشد با تمام خستگی هایش چقدر نشاط دارد....چه چیزهای جدید میخواهد شروع شود...چه رنگ قشنگی میخواهد به زندگی اش پاشیده شود ، شاید هیچ کس نمیدانست ولی خدا خوب میدانست آیه بعضی شبها دو رکعت نماز حاجت میخواند برای این حاجت که مردم دور برش را دوست داشته باشد....که خوب باشد....که آیه باشد!
آیات(فصل یازدهم)
نگاهی به دستان لرزان زهرا می اندازم و میگویم: کشتی خودتو از استرس عروس خانم!
لبخند مضطربی میزند و میگوید: تو که جای من نیستی آیه...
ترانه گوشه لباسش را مرتب میکند و میگوید: از صبح تا حالا کم کم دو کیلو را لاغر کرده!📚
@dokhtaranchadorii
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوچهارم
📚 میخندم وپرتغال پوست کنده را پر پر میکنم و تعارفش میکنم....با اکراه یک پر بر میدارد و بی اشتها آن را میخورد میپرسم:راستی حاج صادقو برای مراسم ازدواج راضی کردید؟
پرتغال را قورت میدهد و میگوید: نه راستش...فعلا که یک سال عقدیم کو حالا تا اون موقع....
سامیه کنجکاو میپرسد: قضیه چیه؟
میگویم: هیچی گویا دوتا کفتر عاشق توافق کردن عروسی نگیرن به جاش برن یه سفر زیارتی سیاحتی!
ترانه با بهت میگوید: نـــــــه...راست میگه زهرا؟
زهرا لبخندی میزند و میگوید: اوهوم...آخ اگه بشه چی میشه!
با صدای بلندی میخندم و در دل دعا میکنم که بشود!
مامان عمه در اتاق را باز میکند و میگوید: پاشید عروسو بیارید اتاق عقد.
زهرا مضطرب تر از قبل به من نگاه میکند و من با آرامش چشم روی هم میگذارم و سعی میکنم آرامش کنم.هیجان انگیز
است و زیبا...مراسم عقد در خانه خود حاج صادق برگزار میشود و میزبان خود اوست....تقریبا همه میهمانها آمدهاند... چادر مجلسی صورتی رنگم را سرم میکنم و چون احتمال میدهم نامحرمی در جمع باشد حد الامکان کیپش میکنم.... به خواست هر دو مراسم مولودی خوانی است....ما که مشکلی نداشتیم اما نارضایتی در چهره نورا دیده میشد که خب خیلی هم مهم نبود!
عاقد پیر دوست داشتنیمان حاج رضا علی است و چه نفس حقی دارد این مرد....نورا قند میسابید و مامان عمه و مرضیه خانم تور را بالای سرشان گرفته بودند...گوشه ای ایستاده بودم و زیر لب دعا میکردم برای خوشبختیشان....خوشی و لذت بردن از زندگی خیلی هم دور و دست نیافتنی نیست همین بله دادن زهرا بعد از سه بار گل چیدن همین پاک کردن
عرق روی پیشانی ابوذر همین کل کشیدن های از روی شادی همین لبخند پدرانه بابا محمد همین اشک شوق پریناز همین محکم دست زدنهای کمیل و بالا و پایین پریدنهای سامره ، زندگی و لذتهایش همینهاست دیگر...مگر نه؟
چند تاری از موهایم را که از مقنعه بیرون آمده را به داخل هدایت میکنم و پنهانی خمیازه ای میکشم....این دو روز و مراسم عقد ابوذر واقعا خسته ام کرده بودند....با یادآوری دو شب پیش لبخندی به لبم می آید.چه خوش گذشت....چقدر متلک بارمان کردند که مراسم نه رقص دارد نه
پای کوبی...چقدر با سامیه و ترانه خندیدیم که مدام دم گوشم وز وز میکردند:(میدونو خلوت کنید
بریم وسط سینه زنی!)
حرف مردم که همیشه بود.... مهم دل خوش ابوذر و زهرا بود....ما بقی میگذشتند....صدای زنگ موبایلم مرا از فکر بیرون میکشد....شهرزاد است که اول صبحی زنگ میزند....لبخندم را در می آورد اینکارهایش ، پاسخش را میدهم: سلام شهرزاد خانم...دختر تو خواب نداری؟
صدای خنده های شیرینش در گوشم میپیچد و بعد میگوید: سلام نچ ندارم...
از لحن تخسش خنده ام میگیرد و میگویم: حالا کاری داشتی؟
_اوهوم....آیه مامانم امروز داره میاد... میای بریم فرودگاه استقبالش؟
نگاهی به ساعت دیواری روبه رویم می اندازم و میگویم: دختر من سر کارم.
_خب مامان ساعت ۷ شب میاد تا اون موقع کارات هم تموم شده!
دستی به پیشانی ام میکشم: آخه...
_آخه نداره بیا دیگه...خواهش خواهش خواهش!
به این فکر میکنم که امشب همه مان خانه آقای صادقی دعوتیم و شهرزاد اینچنین خواهش میکند....کمی دیر تر رفتن به آنجا اشکال دارد؟ دل را به دریا میزنم:باشه....
جیغی میکشد و من را مجبور میکند تا گوشی را از گوشم دور کند:مرسی آیه مرسی مرسی مرسی...
از ذوقش خنده ام میگیرد: قابلی نداشت خانم خانما!
گوشی را قطع میکنم و به سر کارم میروم....📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii