◖🤍✨◗
راستَشروبِخواین...
مانتوییبودَنبَدنیستاَما...
دَرشانمَلَڪہهانیستڪہاَزبینِ...
خۅبۅخوبتَر؛خوبرواِنتِخابڪُنَن:)! 😎✌️🏻
‹🤍⇢#پروفایل ›
‹✨⇢#چادرانه›
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
7.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهرجببوددرِرحمتخداخیلیبازبود .💔
#شهیدمصطفیصدرزاده
رسـانہدخـتـــــ🦋ـــرانہمحمدآبـاد
-
۲۸ دی سالروز شهادت نماد جوانان مقاومت
و فرمانده جوان این جبهه #شهیدجهادمغنیه 🕊🌱
#شهیدانہ
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
569558967130.pdf
4.15M
برگی از زندگی #شهیدجهادمغنیه🌱
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
🌙اعمالِ لَیلَةُ الَّرغائِب🌙
"این پست رو دست بدست کنید"
#لیله_الرغائب #ماه_رجب
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
✨استاد فاطمی نیا:
رغائب جمع رغیبه است؛ شبی که در
آن عطاها و مواهبِ فراوان بهدست میآید.
#لیله_الرغائب شبی است که میل به عبادت
در آن بسیار است و خداوند عنایتِ خاصی
به بندگان خود دارد و خوب است بخواهیم
هر آنچه بندگانِ صالح به آن رغبت دارند
به ما هم عنایت کنند.
#ماه_رجب
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شب آرزوهاست 🌸
و من آرزو دارم دلت مثل بهار،
پر شود از لحظه های ماندگار
زندگیت خالی از اندوه و غم،
لحظه های شادمانی بی شمار((:
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
شبِ لَیلَةُ الرَّغائِب
اولین و بزرگترین خواستهی بشریت رو از خدا طلب کنید و
از تهِ تهِ قلبتون برای ظهور دعاکنید.🌱
لطف کنید و میونِ مناجات و دعاها و آرزوهاتون، به وقت ریزشِ قطرههای اشک روی سجاده، به یادِ همهی کسانی که ازتون التماسدعا داشتند باشید...🥺
خلاصه رفقا مرام بزارید و به یاد ماهم باشید🌱
انشاءالله همتون حاجت رواشین به حق مولودِ کعبه.✨🤲
#لیله_الرغائب
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_بیست_و_یکم
من – چیه ؟
نکنه تو هم می خواي مثل مامان بگی چیزاي جدید می شنوي ؟
بلند شد اومد طرفم .
رضوان – با اون دعواي شما گفتم قید نماز خوندنم زدي .
شونه اي بالا انداختم .
من – من به خاطر اون نماز نمی خوندم که حالا به خاطر رفتارش نخونم .
رضوان دستی به شونه م کشید .
رضوان – آفرین . حالا می شه گفت نمازت براي خداست .
با ضعف رفتن دلم بی اختیار گفتم .
من – گشنمه رضوان .
لبخندي زد .
رضوان– هر کاري اولش سخته .
سري تکون دادم .
من_فعلا از سخت سخت تره .
و رفتم به سمت دستشویی .
بیرون که اومدم خودم رو به رضوان رو مبل نشسته رسوندم و کنارش نشستم .
بعد هم سریع سرم رو گذاشتم رو پاش و خوابیدم .
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و رو بهم گفت .
مامان – تو کی بیدار شدي ؟
نگاهش کردم .
من – سلام .
ظهر به خیر .
مامان سري به حالت تأسف تکون داد که حس کردم بابت دیر سلام کردنم باشه .
بعد هم گفت .
مامان - چیزي نمی خوري ؟
حق به جانب گفتم .
من – روزه ام .
مامان – می تونی تحمل کنی ؟
من – سعی می کنم.
و دوباره از ضعف دلم گفتم .
من – ولی من گشنمه .
مامان سریع گفت .
مامان – بیا یه چیزي بخور .
کمی از جام بلند شدم .
ابرویی بالا انداختم و قاطعانه گفتم .
من – نمی خورم .
ولی گشنمه .
و دوباره روي پاي رضوان خوابیدم .
مامان دوباره سري به حالت تأسف تکون داد .
رضوان لبخندي زد و دست برد داخل موهام .
رضوان – خودت رو مشغول کن تا به گرسنگی فکر نکنی .
من – اصلا حال هیچ کاري رو ندارم.
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_بیست_و_دوم
.
رضوان – خودت رو مشغول کن تا به گرسنگی فکر نکنی .
من – اصلا حال هیچ کاري رو ندارم .
رضوان – بیا حرف بزنیم .
من – بگو .
رضوان – یه راهی به ذهنت نمی رسه بریم خونه ي نرگس اینا ؟
اخم کردم .
من – بریم که چی بشه ؟
رضوان – می خوام بدونم نامزد نداره یا شیرینی خورده ي کسی نیست ؟
من – تا حالا نپرسیده بودي ؟
رضوان ابرویی بالا انداخت .
رضوان – نه . چون تا حالا رضا بهم اکی نداده بود .
لبخندي زدم .
من – اِ ! پس آقا داداشت افتاد تو دام ؟
لبخندش بیشتر شد .
رضوان – آره .
من – یه نظر دیده یا دو نظر ؟
رضوان مشتی به شونه م زد .
رضوان – خودت رو لوس نکن .
خندیدم .
من – خوب دارم می پرسم !
آخه دو نظر حلال نیست .
رضوان – به جاي اذیت کردن یه بهونه پیدا کن .
من – که چی ؟
رضوان حرصی گفت .
رضوان – که بریم خونه شون .
بلند شدم نشستم .
من – بریم ؟ یعنی فکر می کنی من میام ؟
رضوان – چرا نیاي ؟
من – چون با یکی تو اون خونه قهرم .
شماتت بار گفت .
رضوان – بچه بازي در نیار مارال !
یه اتفاق افتاد ، یکی تو گفتی
یکی اون گفت تموم شد رفت
من – از نظر من تموم نشده .
رضوان – به خاطر من کوتاه بیا .
به خدا دست تنهام .
منم و همین یه داداش .
گناه داره .
قول میدم یه وقتی بریم که ایشون خونه
نباشن .
من – حالا چون تویی قبوله .
مدیونی فکر کنی خودم دلم می خواد
بیام و تو دلم قند می سابن تا با یه اتفاقی حالش رو بگیرم .
خندید .
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚
༺🦋 ¦⇢@dokhtarane_Mohammadabad