regretful
آریس ، دربارهش حرف بزن.
واقعا نه چون صحبت های تکراری برا همه خسته کنندست و بی نتیجست.
هنوز هم بخشی از قلبم که متعلق به تو بود ، خالیه.نه کسی جاتو پر کرده نه خودت سر جای خودتی.مثل یک اتاقِ تاریکِ سردِ پر از تار عنکبوت، پر از احساست سرکوب شدهی قدیمی،پر از حرف های نگفته .بعضی اوقات با نسیم ملایمی ، کمی از خاک روی اون احساسات کنار میره ولی انگار دیگه رنگشونم خاکستری شده.
دوست دارم این بخش قلبمو بِکَنَم.دوست دارم هیچ آثاری از تو دیگه تو قلبم، مغزم،حرفام،زندگیم نباشه.
regretful
هیچگاه نیازی به واژه نبود. او بیآنکه بپرسد، بیآنکه بگویم، همه چیز را میدانست و من، با اطمینا
یادته یه زمانی تو رو انقدر دوست داشتم که مثل اقیانوس بیانتها توصیفت میکردم؟
regretful
وقتی دنیا روی شونههام سنگینی میکرد، آغوشش مثل پناهی بیقید و شرط، همیشه حالم را خوب میکرد.
یادته آغوشت ، خونهی امن من بود؟
regretful
چطور گم شدن در تو، مرا آرام میکرد؟ حالا دیگر نمیتوانم وسعتت را بفهمم.شاید هنوز همانقدر عمیق باشی،
کاش هنوز هم متعلق به من بودی.