eitaa logo
دانلود
آن کبوترِ خونین و خسته، در گوشه‌ای خاموش نشسته بود؛ نه از سرِ آرامش، که از فرطِ فرسودگی. پرهایش بوی باران‌های نباریده را می‌داد؛ بوی آسمانی که همیشه نزدیک بود اما هرگز سهم او نمی‌شد. زمانی، پرواز برایش ساده بود؛ بال می‌گشود و باد خودش راه را نشان می‌داد. اما حالا هر بار که می‌خواست اوج بگیرد، نیرویی ناپیدا بال‌هایش را می‌کشید، چنان که گویی آسمان هم با او سرِ آشتی نداشت. هر جهشش به زمین ختم می‌شد، هر امیدش به لکه‌ای تاریک پیشِ چشم. خسته شده بود از تلاش‌های بی‌ثمر، از دیوارهایی که نامشان را «مصلحت» گذاشته بودند، از سقف کوتاهی که آن را «واقعیت» می‌خواندند. دیگران پر می‌کشیدند؛ نامشان را شجاع می‌گذاشتند، برای‌شان دست می‌زدند، راهشان را هموار می‌کردند. اما او، با هر بار بال زدن، تنها صدای بسته شدن درها را می‌شنید. گویی پرواز برای بعضی‌ها حق بود و برای او، جسارت. قفسش عجیب بود؛ میله‌هایش از آهن نبود. از ترس بود، از عادت، از نگاه‌هایی که می‌گفتند: «همین‌جا بمان، امن‌تر است.» در همین قفس بزرگ شده بود. به دیوارهایش خو گرفته بود. حتی زمانی باور داشت که همین سقف کوتاه، تمامِ آسمان است. اما روحش، روحِ کوچکی که در سینه‌اش می‌تپید، به این محدوده تعلق نداشت. گاهی شب‌ها، وقتی همه‌چیز در سکوت فرو می‌رفت، چشم‌هایش را می‌بست و پرواز را تصور می‌کرد. نه آن پروازِ ساده و بی‌درد، بلکه پروازی که با زخم هم ممکن باشد. بال‌هایش را زخمی کردند، پرهایش را ریختند، او را به زمین دوختند تا باور کند آسمان برای او ساخته نشده است. اما رویا چیزی نبود که بتوانند از او بگیرند. رویا در استخوان‌هایش ریشه داشت؛ در ضربان قلبش، در لرزش نفس‌هایش. هر بار که افتاد، چیزی درونش آرام و پیوسته زمزمه کرد: «دوباره.» و او دوباره تلاش کرد. نه با قدرتِ پیشین، نه با بال‌هایی سالم، بلکه با اراده‌ای که از زخم زاده شده بود. فهمید پرواز همیشه اوج گرفتن نیست. گاهی پرواز، همین نپذیرفتنِ زمین است. همین ایستادنِ دوباره، با بدنی خسته و چشمانی پر از اشک. روزی رسید که دیگر از افتادن نمی‌ترسید. ترس واقعی برایش ماندن بود. و آن‌گاه، با بال‌هایی نیمه‌جان، اما با قلبی که هنوز می‌تپید، جهشی برداشت. شاید آسمان کامل از آنِ او نشد، شاید باد همچنان بی‌رحم بود، اما همان لحظه‌ی کوتاهِ جدا شدن از زمین برای اثبات یک چیز کافی بود.بال‌هایش را گرفتند، اما نتوانستند رویایش را بگیرند. و گاهی همین بزرگ‌ترین پرواز است.
هدایت شده از  Nexus
من بسیار فنِ "نور کم در همه‌جا" هستم.
Waisting
من بسیار فنِ "نور کم در همه‌جا" هستم.
من بسیار فنِ "نور خورشید در همه‌جا" هستم.
Waisting
هنوز مطمئنم نیستم کار درستی کردم یا نه هنوز فکر میکنم اون کارمای‌ رها کردن این شخص بوده
نصف این آهنگامو‌ رو گرفتی از من.
اگه دوستم نداشت چرا منو میخندوند؟
امیدوارم حال دوستام بهتر شه)))
و امیدوارم مسبب این همه ناراحتی به سزای کاراش برسه
من وقتایی که حوصلم‌ سر میرفت باهات حرف میزدم؟من منتظر بودم اون ساعت همیشگی آنلاین بشی تا برات کل روزمو تعریف کنم