regretful
Do you wanna get out?
If I knew you could, I wouldn't ask this question.
دیگر حسی در من نمانده؛ خنثیام چونان دریایی راکد و بیانتها، بیموج و بیصدا از فریادهای پنهان. سکوتی سنگین بر روحم چیره شده، خنثی، خنثی، چون برگی خشکیده در باد پاییزی که نه میلرزد و نه میافتد. میخواهم از تو بنویسم، نه از آن چشمان مشکیات که روزگاری چون شبهای پرستاره میدرخشیدند، اما اکنون چون زمستانهای بیرحمِ، یخزده و سرد گشتهاند، با نگاهی که گرمای زندگی را از دست داده، هر امید را منجمد میکند؛ و نه از آن ذهن کودکانهات، معصوم اما ناپخته، که چون بادی بیثبات میوزد و راز تعهد را هرگز نیاموخت، همچون پرندهای که آشیانه را رها میکند بیآنکه بازگردد، چون دیگر نمیتوانم. نه عشقی در سینهام برایت میجوشد، چون چشمهای که خشکیده و تنها بستری از سنگ و شن بر جای مانده؛ نه نفرتی شعلهور میشود تا ویران کند. آتشی از شوق بر جای نمانده، همه به خاکستری سرد و بیبو تبدیل شده، همچون شومینهای خاموش در خانهی قدیمی مادربزرگ ها. حتی کندهای نیست که شعلهای برافروزد و گرمایی ببخشد؛ تنها خاکستری بیجان و خاکآلود در عمق قلبم تهنشین گشته، که با هر تپشِ آرام و خسته، برمیخیزد چون غباری در باد، و خاطرات را چون سایههای محو و تلخ زنده میکند، آن لحظات شیرینِ ازدسترفته، آن وعدههای شکسته، سپس دوباره فرومینشیند در سکوت ابدی، بیآنکه کبریتی، حتی کوچکترین جرقهای، آن را برافروزد و به رقص درآورد.
البته از جادوگر رنگ ها توقعی هم نباید داشت، که روزهایم را چون بومِ نقاشی به رنگهای شادیآور در بیاورد، غروبهای طلایی و طلوعهای نارنجی، و شبهایم را چون آسمانی پرستاره میکرد طوری که آرزوها را نوازش میدادند. تو که چشمانت را به رنگهای فریبند رنگ میزدی، با نگاهی که چون آینهای جادویی، هر بیننده را مسحور میکرد، چه تعجبی بود اگر قلبم را خاکستری میساختی، چونان بومِ سیاهی که هیچ نوری بر آن نمیتابد، و اثری جاودان از قلمِ خیالت بر روحم حک کردی، زخمی که نه التیام مییابد و نه فراموش، اما احساسات را نمیتوانستی رنگ کنی. آنها چون اقیانوسی بیکران و عمیق، موجهای بیشمار و رنگهای نامرئی دارند و به راحتی رنگ میبازند چون نامحدودند و شمار ندارند، و هر رنگی بر آنها مینشیند، چونان نسیمی گذرا و ناپایدار محو میگردد، بازمیگردد به عمقِ بیرنگِ خویش.