.
ببخشید که چند روز نبودم🥲
داشتم یکی از خاطراتم رو برای گذاشتن در کانال تدوین میکردم.
قبلاً به عنوان تکلیف ادبیات تحویل داده بودم. بعد که سرکلاس خوندم با استقبال زیادی مواجه شد.
و با مشورت خانواده به این نتیجه رسیدم که کمی ویرایشش کنم و اینجا هم بفرستم.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
سفرنامۀ مشهد ـ شهریور 1404
همیشه آدمهایی هستند که از آنها در دل دیگران جز خاطرۀ خوش، چیزی نمیماند. حتماً همۀ شما حداقل یکی از این آدمها را دیده اید. من هم از اینجور آدمها زیاد میشناسم، و دور بودنم از آنها باعث میشود وقتی پیششان هستم قدرشان را بیشتر بدانم.
باری، تابستان گذشته که راه افتادیم برویم مشهد، مطمئن بودم اصلاً بهم خوش نخواهد گذشت. چون برعکس همیشه که با خوشحالی و رضایت حرکت میکردیم، این بار مامان و بابا خودشان برنامۀ سفر ریخته بودند و به من هم چیزی نگفته بودند. دوست نداشتم بیایم مسافرت چون اواخر شهریور بود و من هم در تدارک سال تحصیلی جدید. ما ساعت 9 شب به سمت مشهد راه افتادیم در صورتی که من ساعت 6 و نیم عصر همان روز اصلاً نمیدانستم قرار است برویم مسافرت.
معمولاً از توی ماشین نشستن بدم نمیآید، ولی مدت طولانی در راه مشهد بودن را دوست ندارم. چون بعد از دوـسه ساعتْ دیگرْ جنگل و سرسبزی تمام میشود و تا خودِ مشهد یکسره کویر است. برای همین تمام مدتی که بیدارم حداکثر میتوانم با فکر و خیال یک جوری خودم را سرگرم کنم. اما وقتی میرسیم مشهد، حال و هوایم کلا عوض میشود؛ چون مشهد شهر خیلی قشنگی است. فرقی هم ندارد که چه ساعتی و از کدام ورودی وارد شهر شویم، به نظر من همیشه و در هر حال شهر مشهد خیلی خیلی قشنگ است.
اگر از حرم مطهر رضوی هم صرف نظر کنیم، بازهم چیزی از زیبایی مشهد کم نمیشود. در و دیوارهای شهر درست مثل یک اثر هنریْ دقیق، زیبا و باسلیقه اند. توی مشهد حتی ساده ترین چیزها هم قشنگ اند؛ دست نوشتههای روی دیوارها همیشه خوش خط اند، خطوط عابر پیاده همه جای شهر همیشه سفید و براق اند، روی تمام کافوهای برق نقاشی کشیدهاند یکی از دیگری قشنگ تر، بیشتر پارکها سرویس بهداشتی عمومی دارند، ساختمانها همقد هستند، توی شهر هیچ زبالهای کف زمین نیست، و...
نکتۀ دیگری که توجه آدم را جلب میکند این است که با وجود اینکه مشهد در منطقهای خشک واقع شده، اما بسیار سرسبز است. یعنی توی شهر که میروی اصلاً احساس نمیکنی داری توی یک کویر راه میروی. وسط همۀ بولوارها و اطراف همۀ خیابانها کلی درختهای قشنگ کاشتهاند و چمنها توی همۀ پارکها شاد و سرحال اند.
توی استانهای مرطوب شمالی، سرسبزی سخت و دست نیافتنی نیست، چون طبیعت خودش خودش را تنظیم میکند. خودش درخت میکارد و آبیاری میکند، اما در کویری همچون خراسان، هر بوتۀ کوچک سرسبز نیازمند مراقبت شبانه روزی و دقیق است.
در جایی که خاک مرطوب است حتی اگر یادت برود به درختی آب بدهی آن درخت تا باران بعدی آب مورد نیاز خودش را از خاک تأمین میکند، اما در خاک خشکی همچون خراسان، هر درخت هرچند کوچک یعنی چندین سال زحمت و کوشش دقیق و بیوقفه، یعنی کلی هزینه برای نگهداری و آب و خاک و دستمزد کارگران و...
***
از آنجایی که ساعت 9 شب راه افتاده بودیم، ساعت چهار و نیم صبح رسیدیم مشهد. خانۀ هر کسی که میرفتیم و هر چقدر هم مراقب میبودیم تا سر و صدا نکنیم، باز هم چند نفری را توی آن خانه از خواب میپراندیم. راستی یک چیز دیگر، ما هیچوقت توی مشهد برای اقامت به هتل نمیرویم، چون یک عالمه فامیل مشهدی مهربان و مهماننواز داریم که وقتی میفهمند ما مشهدیم، در خانهشان را به رویمان باز میگذارند.
در 99 درصد مواقع مقصد ما مشخص است: خانۀ خاله جانمان، خالۀ بابایم. این خاله جان و همسرشان، اگر بفهمند ما قرار است مشهد بیاییم، امکان ندارد بگذارند خانهشان نرویم. فامیلهای مشهدی ما همه بسیار با مرام و معرفت هستند، ولی این خاله جانِ ما و خانوادهشان جور دیگری از مهمان نوازی دارند که باعث میشود ما بتوانیم بیخجالت هربار که مشهد میآییم بهشان زحمت بدهیم. البته مهربانی و مهمان نوازی ایشان فقط در برابر ما نیست، بلکه دربرابر همه هست. مثلاً حتی وقتی ساعت چهار و نیم صبح میرسیم خانهشان و بیدارشان میکنیم، باز هم با خوشرویی به ما خوشامد میگویند، طوری که انگار نه انگار به خاطر ما از خواب ناز بیخواب شده اند. آن شب هم بندههای خدا از قبل برایمان خیلی مرتب و آراسته جای خواب پهن کرده بودند تا وقتی خسته و کوفته از راه رسیدیم معطل نشویم و در جا غش کنیم و بگیریم بخوابیم.
ولی این آرامش خیلی طولانی نشد .چون صبح که بیدار شدیم و رفتیم وسایل را از توی ماشین بیاریم، فهمیدیم احتمالاً توی یکی از این دست اندازهای توی جاده، کیسۀ کل آن پنج کیلو سبزی خشک که قرار بود از گرگان برای خاله بیاوریم از جایش سُرخورده کنار بطری نفت و حالا کل آن سبزیهای معطر (که قرار بود بعد از این به غذا عطر و طعم بدهند)بوی نفت گرفته بودند.
یکی دو روز بعد هم اتفاق شیرین دیگری افتاد. لباسهایی که با آنها بیرون شهر رفته بودیم و کثیف بودند را همراه چند دست لباس دیگر کنار گذاشته بودیم تا بعداً سر فرصت بشوییم. این موقع ها، یک وقتی که بیرون بودیم یک بنده خدایی میخواستهاند لطفی در حق ما بکنند، و لباسهایمان را انداخته بودند ماشین لباسشویی. نگو این بنده خدا حواسشان نبوده لباسهای سفید را از لباسهای رنگی جدا کنند، و یکی از پیراهنهایمان رنگ پس داد.
هر سه نفرمان مخصوصا بابای بیچارهام هرچی لباس سفید داشیم نصفشان شد سبز و نصف دیگرشان شد آبی. بابای بیچارهام از من و مامانم بیشتر مالباخته شد چون دوتا پیراهن سفید محبوبش یکیشان سبز شده بود و یکی دیگر آبی. تا مدتها بعد هم هروقت لباسهای سفید خدابیامرز که حالا آبی وسبز شده بودند را میدید داغ دلش تازه میشد و کلی افسوس میخورد، درحالی که من و مامانم نمیتوانستیم جلوی خندهمان را بگیریم. تازه چند نفر دیگر هم به بابایم گفتندکه دارد ناشکری میکند و این رنگ سبز الآن مُد است (اگر اشتباه نکنم بهش میگویند سبز ماچا)و لباسهای رنگی از لباسهای سفید گرانتر هم هستند و....
بگذریم، با اینکه هر سال چندین بار مشهد میآییم و هر بار چندین روز میمانیم، باز هم من خیلی از جاهای دیدنی مشهد را نرفته ام. چون هر روز و هر وعده یک جا دعوتیم، و همه هم فامیلهای ناز و دوست داشتنی ای هستند که آدم از داشتنشان به خودش میبالد و دلش هم نمیآید به دعوت هیچکدام نه بگوید.
***
این بار، یعنی شهریور 1404، بابایم خیلی دوست داشت یک سر برویم تربت جام. آخر خانهشان قبلاً تربت جام بوده. ضمناً مرحوم پدربزرگم که نزدیک سالگرد درگذشتش بود و خیلی دیگر از عزیزان فامیل آنجا به خاک سپرده شده اند. به هر زحمتی که بود توانستیم دو روز را وسط برنامه خالی کنیم تا برویم تربت جام.
از مشهد تا تربت جام حداقل 2 ساعت راه است. چون هیچ کاری نمیتوانستم توی ماشین انجام دهم، به بابایم گفتم بهم صرف فعل مشهدی یاد بدهد. اولش فقط قرار بود یک کمی بخندیم و تجدید خاطره کنیم، اما این لهجۀ مشهدی توی دهنم ماند و دو روزی که توی تربت جام به لهجۀ مشهدی حرف میزدم، دو هفته طول کشید دوباره یاد بگیرم درست حرف بزنم. (ولی این صرف فعل و ضربالمثلهای مشهدی برایمان اوقات خوبی رقم زد).
تربت که رسیدیم اول رفتیم خانۀ یکی از پسرخالههای بابایم و ناهار آنجا ماندیم. جدا از جوجه کبابهای معروفی که ایشان جلوی مهمان هایش میگذارند، کلی خربزۀ اصیل تربت جام برایمان آوردند. پربیراه نیست اگر بگویم یکی از دلایل رفتنمان به تربت خوردن همین خربزهها بود. آخر خربزههای خوشمزهای که به اسم خربزۀ مشهدی به مردم میفروشند، در اصل خربزۀ تربت جام هستند نه مشهد.
بعد از استراحت در خانۀ ایشان، قرار شد برویم بهشت نبی، سر خاک ها (به زبان تربت جامی خاک یعنی مزار). بابایم کوشیده بود با چند نفر از دوستان و همکلاسیهای قدیمی اش که آن موقع تربت جام بودند به بهانۀ سرِ خاکها رفتن، دیداری کند. چون همان موقع سالگرد فوت پدربزرگم هم بود تصمیم گرفتیم از مهمانان احتمالی پذیرایی هم کنیم، برای همین بابایم رفت به سلیقۀ خودش شیرینی تخم مرغی و بشقاب یکبارمصرف (با طرح بنتن)خرید و گذاشتیم همانجا سر مزار تا هرکس دوست دارد از آنها بخورد. همانجا توی بهشت نبی بابایم با یکی از دوستان و یکی از دبیران قدیمی اش دیدار کرد. آن دبیرش، آقای «اربابی» ما را فردا صبح به خانهاش دعوت کرد.
سر خاک پدربزرگم و چند نفر دیگر از بزرگان خانواده رفتیم، سر خاک مرحوم دکتر «محمد کوثری» ـ که همیشه سنگ قبرش تمیز است و همیشه کسی سر مزارش هست تا برایش فاتحه بخواند ـ هم رفتیم.
بد نیست مختصر توضیحی دربارۀ مرحوم دکتر محمد کوثری بدهم. ایشان پزشکی بودهاند که سالها در تربت جام طبابت میکردهاند و به خاطر خصوصیات اخلاقی و منش ویژهشان کمتر کسی ایشان را نمیشناسد. مثلاً اینکه بیماران بیبضاعت را رایگان مداوا میکرده اند، یا اینکه درِ خانهشان به معنی واقعی کلمه هر ساعتی از روز به روی همه باز بود؛ طوری که حتی نصف شب میتوانستی راحت بیخجالت بروی پیششان و حتی اگر خواب بود هم میتوانستی به راحتی بیدارش کنی. ایشان چندین نسل را بین مردم مداوا کردهاند به طوری که مادر بزرگم تعریف میکرد وقتی کودکی بیش نبوده یکبار دچار بیماری سختی شده که برای مداوا برده بودندش پیش دکتر کوثری، و خود مادربزرگم هم وقتی بابایم کوچک بوده او را وقتی مریض میشد پیش دکتر کوثری میبرده.
به همین علت دکتر کوثری بسیار بین مردم زمان خودشان محبوب است و داستان خوبیها و منش زیبای ایشان دهان به دهان از نسلهای قدیم به نسل جدید منتقل میشود، و حالا هم که بین ما نیستند هروقت سرمزار ایشان بروی میبینی که تمیز است و همیشه کسی هست تا سر مزار برای ایشان فاتحه بخواند.
بابایم یک بار چند سال پیش دربارۀ مرحوم دکتر محمد کوثری مقالهای در ویکیپدیا نوشته بود، اما مدت کوتاهی بعدش یک آقای دکتری که اتفاقاً اسم خودشان هم محمد کوثری بوده، به خاطر اینکه خودشان را تبلیغ کنند با عنوان اینکه مقالۀ بابایم ارزش علمی ندارد (چون مقالهای نیست که به آن اطلاعات را ارجاع بدهند)کل آن مطالب بابایم را پاک کرده بود و دربارۀ خودش نوشته بود. و ایمیلی هم به بابایم نوشته بود مبنی بر اینکه مقالۀ شما ارزش علمی ندارد. بابایم هم به ایشان گفته بود شما اگر بلند بشوی بری تربت جام همینکه از دهنت اسم دکتر کوثری دربیاید، میبینی که همه میشناسند و میتوانند همۀ چیزهایی که با چشم خودشان از دکتر کوثری دیدهاند برای شما توضیح بدهند. ولی خب کاریش نمیشد کرد. فقط میتوانیم امیدوار باشیم معجزهای رخ بدهد که یاد و خاطرۀ مرحوم دکتر کوثری برای نسلهای بعدی هم به یادگار بماند.
شب رفتیم خانۀ دختر خالۀ بابایم، و ایشان همۀ فامیلهای تربتی را دعوت کرده بودند. به جرئت میتوانم بگویم یکی از لذتبخشترین مهمانیهای خانوادگی بود که تا حالا رفته بودم. مجلسی ساده که مهربانی آدمهایش به آن رنگ و لعاب میبخشید. کلی ترانۀ محلی تربت جامی خواندیم، و علاقهمندان با دوتار، دف، تنبک، قابلمه، بشقاب، دستۀ مبل، بشکن و هر چیزی که دم دستشان بود همراهی میکردند.
مادربزرگهای ما که این ترانهها را از کودکیشان در ذهن داشتند با ذوق می خواندند و تجدید خاطره میکردند، و جوانتر ها که ذوق بزرگترها را میدیدند مشتاق میشدند همدلی و همراهی کنند. جمع آنقدر برای همه جذاب بود که حتی بعضیها که هیچ وقت جمع خانواده را به بازیهای موبایلشان ترجیح نمیدادند آن شب با لذت کنار دیگران ماندند.
شب قرار شد همانجا بمانیم.
صبح زود بابایم بلند شد تا برود خانۀ آقای اربابی. خیلی هم اصرار داشت که من هم همراهش بروم. مامانم نیامد چون میخواست وسایل را جمع کند تا زود برگردیم. من فکر کردم شاید این آخرین فرصت برای آشنایی با ایشان و گشتن توی شهر باشد، چون معلوم نیست دفعۀ بعدی کی تربت خواهیم آمد، و اینکه دفعۀ بعدی هم که بیاییم تربت هم آیا همین چیزهایی که بابایم احتمالاً بخواهد بهم نشان بدهد هنوز هستند یا نه. من هم با بابا رفتم که برویم خانۀ آقای اربابی.
در راه همانطور که در و دیوار شهر را نگاه میکردم احساس تعلق خاطر عجیبی داشتم؛ با آنکه در کل عمرم روی هم رفته دَه روز توی تربت جام نگذرانده بودم، اما احساس تعلق خاطر عجیبی داشتم، گویی دهها سال توی همین شهر، همین خیابان و همین کوچهها زیسته ام. بابایم با یک لبخند درونی آرام و شاید کمی غمگین اطراف را نگاه میکرد. انگار داشت در دلش با کسی حرف میزد. شاید با آجرهای دیوار، با خاک کنار کوچه، با جوی آب، با شیشههای قدیمی، با آنهایی که دیگر نیستند....
من آجرهای دیوار را میدیدم، ولی بابا طوری با دقت نگاهشان میکرد انگار دارد روی هرکدام فیلمی از خاطرات میبیند.
خانۀ آقای اربابی به ظاهر آپارتمان بود، اما داخلش معماری جالبی به سبک قدیمی داشت که خیلی به دلم نشست. ورودی اتاق پذیراییشان از سمت هالْ دَری بزرگ و چوبی داشت که بالایش را با شیشههای رنگی تزئین کرده بودند. روی آن درِ بزرگْ هر چیز خاطره انگیزی میشد دید. قابهایی از تابلوهای خطاطی استادان مختلف از جمله خود آقای اربابی، بافتنیهای طرح دار ظریف و دهها چیز دیگر.
نوۀ آقای اربابی که خیلی کوچک بود و طنین نام داشت، همان موقع آنجا آمد . من به ظاهر مشغول بازی با او بودم، ولی از گوشۀ چشم استاد و شاگردی را نگاه میکردم که بعداز سالها، حالا داشتند با هم آموختهها و خاطراتشان را مرور میکردند. آقای اربابی هم دبیر ریاضی بابایم بودهاند و هم استاد خط. بابایم خیلی به ایشان ارادت دارد و از ایشان به عنوان:«معلم زندهدل حکیم» یاد میکند.
ساعت دوازده ظهر از خانۀ آقای اربابی برگشتیم. مامان همۀ وسایل را جمع کرده بود. خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت مشهد. قرار بود آن شب آخرین زیارتمان را برویم و بعد از همانجا برگردیم گرگان. باید زود بر میگشتیم، نزدیک شروع سال تحصیلی بود و میخواستیم خودمان را برای شروع کلاسها آماده کنیم، اما مشخص بود هیچ کداممان از این وضعیت راضی نیستیم و دوست نداشتیم برگردیم.
هیچیک از ما دوست نداشت این سفر تمام شود، و منی که در ابتدا دوست نداشتم بیایم مسافرت، حالا بیشتر از هر کس دیگری غمگین بودم که این سفر دارد تمام میشود.
از خاله جان و خانوادهشان خداحافظی کردیم و به سمت حرم ـ و بعد به سمت گرگان راه افتادیم.
بهراستی برایم جالب بود که در مسافرتهای خراسان، چه خوش بگذرد و چه نه، همیشه همۀ ما چیزی یاد میگیریم، و همیشه با بیشمار خاطره بر میگردیم. خاطراتی که بعضی همیشه در جمع تعریف میشوند، بعضی در سکوت روی کاغذ نوشته میشوند و خاطراتی که تا ابد همانجا در سینۀ آدم باقی میمانند....
پایان.
سفرنامۀ مشهد ـ شهریور 1404 - ویراست سوم.pdf
حجم:
68.8K
فایل PDF سفرنامۀ مشهد - شهریور 1404