اما عزیزترینم اگر روزی من نبودم و دلت برایم تنگ شد؛ کافیست به آینه نگاه کنی، بخشی از وجود من، تا ابد در چشمهای تو باقی میماند.
وارث خـاکـسـتـر.
برگشتن از راهی که با ذوق رفتم، بدترین چیزیه که تجربه کردم.
و این، خیلی دردناکه. اونقدری که چند شبه دارم بابتش خودم رو سرزنش میکنم. ولی شاید این، تنها پایانی بود که میتونست رقم بزنم.
گاهی اوقات حس میکنم این تن زخمی دیگه جای جدیدی نداره. نمیدونم زندگی اینبار کدوم نقطه رو هدف گرفته.
همهچیز تاریکه. درحال حاضر فقط یه امید سهحرفی داره منو زنده نگه میداره و وادار به نفسکشیدن میکنه.
شدم شبیه کسایی که دارن توسط گردباد بلعیده میشن و تقلا میکنن تا یهجایی سفت بچسبن. تا تکیه کنن بهش. که زنده بمونن. ولی هیچ تکیهگاهی وجود نداره. سر انگشتام زخم شده. شاید باید رها کنم؟ شاید وقتشه جسمم رو تقدیم اون گردباد کنم؟ اگه دردم رو تسکین نداد چی؟ اگه درد بیشتری تقدیمم کرد چی؟
انگار نه میتونم انگشتامو ول کنم نه میتونم بگیرمشون. درست مثل وایسادن رو طنابیه که هر دو طرفش درهست.
چه این ور بیوفتی سقوط میکنی چه اونور.
و بدترین بخشش اینه که تو نه جرئت وایسادن رو اون طناب رو داری و نه رها کردن و تقدیم کردن خودت به اون سقوط.