هیچوقت فکر نمیکردم با صدای انفجار هم بشه انقدر شوخی کرد تا اینکه سر کلاس امروز اتفاق افتاد
سر کلاس بحث سر این بود که چه فضایی توی شهر بهتون آرامش میده، یکی از دوستان شیر و خورشیدی داشت یه جایی رو توصیف میکرد و میگفت من همیشه اونجا رو از بیرون میبینم و خیلی بهم آرامش میده، اصلا یه طور خاصیه و این ها، ولی نمیدونم کجاست، که استادمون گفت اونجا حوزه علمیس 😔
یه آدمایی اصلا از لبخند زدن پشیمون میکنن آدمو، زن حسابی چون همکلاسی هستیم و عین چی با هم چشم تو چشم شدیم به رسم ادب و از سر اجبار بهت سلام کردم، این قیافه گرفتنت چیه این وسط.
استاد جامعه شناسیمون میگفت این جواب سلام ندادن یه مکانیزم دفاعی آدماس برای اینکه کمتر شناخته بشن، ولی این که من میبینم هر چی بود مکانیزم دفاعی نبود.
میگم دنیای گربه ها هم ناعادلانست ها، اون از گربه های خیابون که پوست و استخونن و دم سطل آشغال دنبال یه تیکه نونن، این از گربه های دم سلف که عین گاو شدن. تازه یکیشون هم همین چند وقت پیش مرد، شرط میبندم از فرط پرخوری بود.
https://eitaa.com/doornak/5889
بهبه😔🤣
تا یک ماه آینده میتونم شاد بشم باهاش🎀
#ناشناس
آره واقعا :)😂
من که اون لحظه خیلی سعی میکردم خندمو کنترل کنم 😔
https://eitaa.com/doornak/5886
Omg
خانومی عجب عکسی !!!✨✨✨
عکاسی شما؟!
یه معرفی کوچیک از خودتون میشه بدین بنده تازه واردم✨
#ناشناس
وای لطف داری شما :))✨🥹
نه عکاس نیستم، اون عکس های دانشگاه هم با دوربین یکی از دوستان بود، وگرنه دوربین خوبی هم ندارم. و اینکه خیلی خوش اومدید✨ راستش معرفی خاصی ندارم، متولد 84 ام، دانشجوام، تبریز زندگی میکنم.
درنای کاغذی
در انتظار بی آر تی
اینجا عمارت ساعته که کنار دانشگاهه، سر هر ساعت رند ساعت به صدا در میاد، خیلی حس عجیبی داره حقیقتا، آدمو یاد صدای ناقوس کلیسا میندازه.