eitaa logo
دردانه
107 دنبال‌کننده
40 عکس
10 ویدیو
0 فایل
به یاد دردانه ات ارتباط با من: @Z2A1A1A1A1A1A1Z2
مشاهده در ایتا
دانلود
سامراء
یک شنبه متفاوت نت ندارم. صبح زود از کربلا راه می افتیم. رفتیم مقبره حر، کاظمین، امامزاده سید محمد، سامرا، مسجد سهله، مقبره کمیل بن زیاد، مسجد حنانه و بالاخره می رسیم نجف. گفتم فرشته سمت راستمان حسابی امروز سرش شلوغ شده و تعجب کرده. نجف وای فای هتل را می گیرم. گوشی ام منفجر شده از حجم پیام ها. طوفان شده است. طوفان الاقصی. شبی که قرار بود راه بیفتم برای کربلا قسمت شد یکی از اهل علم مرا به خانه برساند و صحبت نشانه های ظهور شد و ایشان گفت به زودی اتفاقاتی خواهد افتاد. آخرین بار اول دیماه۹۸ بود که کسی گفت به زودی اتفاقاتی خواهد افتاد. رفته بودم مصاحبه. مرد گفت دخترم نجوم کار می کند. ستاره ها اوضاع خوبی را نشان نمی دهند. چند روز بعد خون حاج قاسم را به زمین ریختند و کرونا عالمگیر شد. روزهای بدی گذراندم پر از ناامیدی. آن دعای فرجی که تلویزیون می خواند با ان حال اضطرار را یادتان هست. این بار هم اتفاق افتاد. خیلی زودتر از انچه فکرش را می کردم. ته دلم نلرزید. یادم افتاد به روزهای سال نوی شمسی۱۳۸۲. میشداغ بودیم که آمریکا به عراق حمله کرد‌ مرز را بستند و نتوانستیم برویم شلمچه. دوباره سفر بودم و جنگ شده بود. توی خبرها خواندم مجاهدین عراقی هم اعلام کرده اند در صورت حمله اسرائیل وارد جنگ خواهند شد. یعنی می شود از اینجا یک فرجی بشود ما هم برویم دنبالشان. فکرم همینقدر خام است و دور از ذهن. وقتی برای نماز مغرب وعشا به بارگاه پر ابهت امیرالمومنین می روم. درو دیوار را می بوسم و دعا می کنم برای رزمنده های مقاومت. برای پیروزی شان ملک می خوانم. این بار نوشتن از فلسطین ، نوشتن از غم و غصه و ظلم نیست. ما قوی شده ایم. واعدوا ما استطعتم من قوه. محمد الدوره را یادتان هست. پدرش شده بود جان پناهش ولی باز گلوله های صهیونیزم پیدایش کردند. آن همه کودک که کشته شدنشان خم به ابروی کسی نمی آورد. حالا موعد انتقامشان فرا رسیده. حماس اتش بازی راه انداخته و پیروزی را جشن گرفته. آسمان غزه سرخ است. ترس زن ها و بچه ها از بمباران لابلای آتش بازی جشن رنگ می بازد. https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨
نجف اشرف
آخرین بار است که به حرم امیرالمومنین می روم. می ایستم توی صف نماز . خانمی می آید و توی صف جلویی جایش می دهند. برگه ای به پشت چادرش نصب کرده، شهیدی که خواسته است عکس او را به عنوان زائر به کربلا ببرند. دورکعت نماز زیارت به نیابت از شهید شرفخانلو می خوانم. شروع و پایان این سفر با شهدا مزین شد. # سفرنامه_کربلا https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
بروید یک جای امن کجا بهتر از بیمارستان؟ بروید پیش بچه های مجروح که به وسیله دستگاه زنده نگه داشتیدشان. آنجا جمع شوید. می خواهیم شلیک کنیم. تقصیر خودتان است. حق با ماست. همه دنیا حق را به ما می دهند. میلیاردها انسان چند روز است نشسته اند و کشتار شما را تماشا می کنند. بچه های شما هر کدام یک بمب بالقوه هستند. دنیا باید از ما متشکر باشد که از بین می بریمشان. اصلا تقصیر خودتان است که زمین هایتان را به ما فروختید؟ ۷ درصد بوده؟ درصدش مهم نیست همه زمین ها متعلق به ماست. ما به بقیه اجازه دادیم که روی زمینی که خدا به قوم ما داده زندگی کنند. تا همین جا هم زیاد برایتان توضیح دادم. کسی جا نمانده؟ شلیک کن. https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
هوا بارونیه. باز هم من مسافرم. با همین کوله که هیچ وقت نمیگذارمش توی صندوق. برعکس ان کوله باری که پای اتوبوس رهایش کردم. همان که پربود از بی مهری ها. دلم صاف صاف است. کینه ای ندارم. امشب وقتی تراس خانه جدید را باز کردم کوه صفه را دیدم برای هزارمین بار فهمیدم که خدا برایم کافیست. https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱👆🌱✨🌱✨🌱✨
من می خواستم بروم کربلا که آذر پیام داد: زینب بابام برای همیشه خوب شد. امام حسین بابامو شفا داد. همه جا به یادش بودم. برایش نماز می خواندم. به آرش فکر می کردم که وقتی در کشور غریب خبر فوت پدرش را می شنود چه حال می شود؟ ممد آقا شوهر عمه ام از وقتی یادم می آمد مریض بود. همیشه دارو میخورد. علائم هیچ بیماری ای نداشت. بی آزار بود. خیلی بی آزار. یکی دوبار فقط شنیده بودم رفتارهایی خارج از عرف کرده. یک بار که آلبومهایشان را توی باغچه حیاط آتش زده بود و یک بار که دوتا درخت تنومند گیلاس توی حیاطشان را که عاشق گیلاس های درشتش بودیم از ته قطع کرده بود. لهجه داش مشدی تهرانی اش را دوست داشتم. در عالم بچگی فقط می دانستم ممداقا ناراحتی اعصاب دارد. آن وقت ها نمی فهمیدم یعنی چه؟ تا بعدتر که خودم دچارش شدم. وقتی که خودت نمی توانی خودت را تحمل کنی. وقتی روزگار برایت خیلی سخت می گذرد. سخت گذشتنی که هیچ کس لمسش نمی کند چه جوری است. نه تنها کسی از تو عیادت نمی کند، بلکه تو نباید بگذاری کسی بفهمد تو چه مرگت است که انگ روانی و قرصی بودن نخوری. عده ای ملامتت می کنند که چرا خودت را به قرص وابسته کرده ای حتی پرستار توی درمانگاه. هر از گاهی کم و زیادش می کنی با نظر دکتر بلکه بتوانی قطع کنی ولی نمی توانی. چند شب پیش که رفتم کرج تا سری به خانواده داغدار عمه ام بزنم یکی از داروهایم تمام شده بود. وقتی گفتم می خواهم رهاکین بخرم. عمه ام گفت صبرکن کیسه قرص های ممداقا را آورد و حدود پانزده شانزده تا قوطی رهاکین بهم داد. من شبی یکی می خوردم و ممد اقا روزی سه تا. وقتی برگشتم و داروها را به همسرم نشان دادم. گفت نخور اینارو. مثل ممد اقا میشیا؟ این اواخر شوهر عمه ام آلزایمر گرفته بود. یک بار توی شلوغی های بنزین رفته بود بیرون. گرفته بودندش. آذر تمام بیمارستان ها را گشته بود. هر روز می رفت پزشک قانونی و عکس جنازه های مجهول الهویه را می دید. هر روز گریه می کرد. بعد از دوماه یادش امده بود. ادرس داده بود و با دست شکسته اورده بودندش خانه. گفتم ممداقا چون این قرصا رو می خورد اینجوری نشد. چون مریض بود این قرصا رو می خورد. منو اذیت نکنید وگرنه منم همون طوری میشم. چیزی نگفت و به فکر فرو رفت. آذر می گفت ساواک به سر پدرش توی زندان شوک وارد کرده. گفتم پیش خدا هیچ چیز گم نمی شود. خیلی از آدم ها مریض روانی هستند ولی عده ای دارو نمی خورند و به مریض کردن اطرافیانشان مشغولند. عده ای قرص می خورند و می خوابند. عده ای هم مثل من قرص می خورند و خودشان را برای زندگی می کشانند و گاهی هم یک جایی سرریز می شوند. شوهر عمه ام ولی سرریز نشد. حتی روزهای آخر در بیمارستان دست های آذر را می گرفته و می گفته ما موفق میشیم. خدارا شکر از دهانش نمی افتاده. اذان ظهر هفده ربیع به خاک رفته. انشاالله اول آسودگی اش باشد. روحش شاد. https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
34.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه شهدا را یاد کنیم. کلیپ را سایه جانم درست کرده❤️ https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
این انار انگار از بهشت اومده. یه خانم خیلی مهربون اینو بهم داد. دلم می خواست بشینم و حالا حالا ها باهاش حرف بزنم. رفته بودم منزل برادر شهید ملک محمد. اون خانم همسر برادرش بود. از همه انگار بیشتر حرف داشت برای زدن. جمله اش از خاطرم نمیره: من رنگ چشماشو ندیدم. همیشه سرش زیر بود. حالا توی عکساش می بینم انگار کمی روشن بوده. هیچ کس نمی تونست محجوب بودن رو به این قشنگی برام توصیف کنه. وقتی دیرم شد و میخواستم میوه نخورده برم. انار را به زور بهم داد. گفت انارهامون شیرینه. مطمئنم شیرینه. مثل کلامش. https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
روح شهید غلامرضا ملک محمد شاد🌷
ظهر بود تقریبا. شماره ای ناشناس افتاد روی گوشی ام. خانم محترمی خودش را معرفی کرد و گفت از اعضای روایتخانه هستند. خانم حسینی و دخترشان هر دو از اعضای روایتخانه بودند که نمی شناختمشان. پرسیدند: مهمان های امروز چند نفرند؟ حدس زدم شاید بخواهند نذری بیاورند. گفتم: به سی نفر نمی رسند. گفتند می خواهند برایمان سمنوی نذری بیاورند. سمنویی که ماجرایی دارد. پرسیدم: چه ماجرایی؟ گفتند: حتما الان کار دارید و دستتان بند است. عصر مراسم حدیث کسا داشتم. کارهایم را انجام داده بودم. گفتم: نه مشتاق شنیدنم. خانم حسینی که امروز خانم صامتی شناختشان و از اعضای کلاس قدیمی ایشان در قلمستان بودند و خودشان دوران جنگ کردستان بودند با همسرشان و داستان های زیادی دارند برای گفتن(به قول خانم صامتی) برایم ماجرای سمنو را اینگونه تعریف کردند: پارسال زمان ماجراهای بعد از مرگ مهسا امینی پسرشان و دوستانشان به نام حضرت زهرا سمنو می پزند و به اسم ایشان مزین می کنند و بین افراد مخالف پخش می کنند و کارهای فرهنگی دیگری در کنار آن. تصمیم می گیرند هر سال سمنو بپزند. امسال شب جمعه سمنو داشتند. می دانید که پخت سمنو چهل ساعت طول می کشد. پسرشان هماهنگ می کند که شهید گمنامی را بیاورند توی مراسمشان. برای اخر شب هماهنگ می شوند. خانم حسینی دوست و فامیل را خبر می کند که اخر شب آنجا باشند. اما؛ اذان مغرب شهید به خانه شان می رسد. کسی نیست. به جز خودشان و همسرشان و یکی دونفر از فامیل و فامیل دوری که از قضا مادر شهید است. توی آن خلوتی برای شهید عزاداری می کنند. مادرشهید، برای شهید گمنام نوحه سرایی می کند انگار پسرش باشد. اما؛ این شهید آن شهیدی نیست که پسر خانم حسینی هماهنگ کرده اند. راننده آمبولانسی هنگام اذان مغرب به مسجدی می رسد. می خواهد نماز بخواند. صدای روضه ای از خانه ای در آن نزدیکی می شنود با خودش می گوید تا نمازم را می خوانم شهید را ببرم اگر اهالی این خانه اهل شهید و شهادتند آنها هم از حضور شهید بهره ببرند. آمبولانس به نزدیکی خانه خانم حسینی می رسد پسرخواهرشان می گوید می شود شهید را بیاورید داخل. ما داریم سمنو می پزیم. می گوید: مگه اهلش هستید؟ می گوید: ما منتظر شهیدیم اصلا. راننده آمبولانس بعد از خواندن نمازش شهید را می برد. دل خانم حسینی و خانواده شان هم به دنبالش. پسر خانم حسینی پیگیر آن شهید می شود. می گویند. شهید به خواب سه نفر آمده و اسم و فامیلش را گفته و هر سه بعد از بیداری فراموش کرده اند. بنیاد شهید دفنش نمی کند. انگار شهید می خواهد شناخته شود. https://eitaa.com/dordaaaneh 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شب عملیات کربلای ۴ سوم دی سال۶۵ غواصهای گردان یونس
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ساعت ۱:۲۰ به وقت شهادت حاج قاسم در گلزار شهدای کرمان دعاگویتان هستم❤️
45.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب توی این لحظات توی این موج جمعیت انگار یکی بهم می گفت یه اتفاقی می افته. چشم دیدن دوستداران حاج قاسمو هم ندارن.
کاش بچه ها رو در حال نقاشی ندیده بودم😔
دیشب مداح عادل رضایی بود، امشب شهید عادل رضایی.
شب از نیمه گذشته و مردم دوباره سرازیر شده اند به سمت حاج قاسم
با اینکه همه جا رو شستن😭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دیشب بعد از انفجار با دوقلوهاشون اومدن گلزار شهدا، میگه شهادت خانوادگی می‌چسبه! چه مفهومی میتونه داشته باشه جز این جمله پرمغز امام خمینی "بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود!" 🔴 👇 @bidariymelat
روایت از کرمان؛ روایت از یک شهر مقاوم؛ - گفتم میشه ازتون فیلم بگیرم؟ + گفت نه. - گفتم عکس چی؟ + گفت نه. حالم خوش نیست. - گفتم صحبت هم نمی کنید؟ + گفت نه. من کارمندم با اونایی که خدایی اومدن صحبت کنید. - گفتم دارین چکار می‌کنین؟ + گفت دارم کیسه‌های خون رو آماده می‌کنم، بفرستم بخش فرآورده‌ها. - گفتم چرا حالتون بده؛ البته همه حالشون بده. + گفت دخترم تو تشییع سردار مصدوم شد. چند ماه دستمان بندش بود. امروز خبر را که شنیدم قلبم گرفت. - گفتم خدا قوت. چشمش نمناک بود ... https://eitaa.com/dordaaaneh ✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱
پسرعمو بودند. به بیست و چهار ساعت نکشیده از پرکشیدنشان موکبی که در آن خدمت می کردند دوباره برپا شد. سر در موکبشان زده بودند این موکب در حادثه تروریستی مورخ۱۴۰۲/۱۰/۱۳ دو شهید و چهار مجروح تقدیم نظام، رهبری و مکتب حاج قاسم نموده است. https://eitaa.com/dordaaaneh ✨🌱✨🌱✨🌱✨