eitaa logo
دُرستان
53 دنبال‌کننده
60 عکس
15 ویدیو
0 فایل
دردی که ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند.
مشاهده در ایتا
دانلود
رهن و اجاره خانه و مغازه داره از قیمت خود املاک می‌زنه جلوتر! دولت چرا فقط تماشاچیه؟ 🍂🍂🍂🍂
امام علي(ع): خداوند متعال دزدي نکردن را براى حفظ عفت(مالي) و ترك زنا را براى محافظت از نسب‌ها (و پايداري خانواده ها) واجب کرده است. حكمت252نهج البلاغه
بسم الله الرحمن الرحیم دو نکته در مورد دو موضوع: ✅در سریال آتش و باد حرامزاده بسیار نکوهش شده اما زناکار کمتر ولی در منطق قرآنی این زناکار است که سرزنش شدید شده و حتی فرموده اگر به من خدا و روز جزا ایمان دارید به زناکار رحم نکنید و حتی درباره زنازاده سکوت کرده! چرا؟ چون زناکار است که زنازاده را بدون اذن و اطلاع او به دنیا آورده و مسئولیت عمل خود را نپذیرفته و در حق یک انسان که جدا شده از وجود او و در اصل فرزند اوست به دلیل پیروی از شهوات و عدم پذیرش مسئولیت اقدام خود و وی ظلم بزرگی می‌کند! ✅در برنامه جهان آرا امشب پرفسور درخشان نتوانست پاسخ‌های درست و منطقی به آقای غنی نژاد بدهد به ویژه آنجا که غنی نژاد خود را اقتصاددان خواند ولی امامین انقلاب را بی‌اطلاع از علم اقتصاد! آنهم در پاسخ این سوال که "اقتصاد اسلامی" را چه کسانی باید تبیین بکنند؟ اگر فقیه و عالم به دین نتواند اقتصاد اسلامی را تبیین بکند، آیا نظریه پردازان ضد دین و لیبرال غربی که با دین اسلام هم دشمنی دارند، باید اقدام به این کار کنند؟ این مایی که آقای غنی نژاد تکرار می‌کرد عصاره اقتصاد غربی و لیبرالی است نه اقتصاد اسلامی! اقتصاد اسلامی را باید اسلام شناسان استخراج و معرفی به مراکز علمی و عملی کنند!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لعنت خدا بر مسئولانی که با عمل نکردن به حدود الهی یا رها کردن بازار یا خیانت، سبب شده اند حتی از لبنیاتی‌ها هم کسی با اطمینان از پاک و حلال بودن محصول چیزی خرید بکند! آیا مومنان این عصر تنها راه حل‌شان برای مصرف محصولات حلال و پاکیزه، آنهم در یک جامعه اسلامی، بازگشت به گذشته و زیستن در غارها و تهیه غذا به روش پیشینیان است؟
‌🍃🌼 ﷽🌼🍃 ✨ 🔰امام على(علیه السلام) فرمودند: 🔹البِشرُ یُطفی نارَ المُعانَدَةِ خوش رویى، آتش دشمنی را خاموش مى کند 📚غررالحکم حدیث561
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم کلافه بود با اینکه ظاهر محجبی نداشت اما به نماز هم علاقه داشت یک روز موقع رفتن به مسجد باهام همراه شد گفت: موضوعی حالمو بد کرده می‌تونم همراهت بیام مسجد تا بعد نماز ازت سوالی بپرسم؟ گفتم: بیا اگه بتونم جواب بدم خوشحالم میشم بعد نماز صبر کرد تا خلوت بشه بعد خواست بریم گوشه‌ای راحت بشینیم تا با فراغ بال و بدون استرس سوالهاشو بپرسه گفت: چرا در قرآن به آقایان اجازه داده‌اند تا خانم‌ها را کتک بزنند؟ گفتم: کجای قرآن؟ گفت: من از دوستانم شنیده‌ام که چنین آیه‌ای در قرآن هست می‌دونستم منظورش کدوم آیه هست قرآن رو آوردم و باز کردم تا با هم این آیات رو بخونیم: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ وَاللَّاتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا(٣٤) نساء گفت: آفرین همین آیه هست اولا چرا باید آقایون قیم ما باشند مگه ما چلاقیم؟ دوما چرا باید وقتی نشوز کرد کتکش بزنند؟ مگه آقایون چکارند؟ طلاق بدن بره دیگه گفتم: اولا آیه رو کامل بخون فرمود قیمند چون خرج‌شون رو میدند خودت تصور کن اگه آقایون خرج خانما رو ندن و در قبال‌شون هیچ مسئولیتی نداشته باشند خوبه یا اگه هم خرج‌شون رو بدن و هم ازشون مراقبت بکنند؟ گفت: خب اگه خرج‌شون رو بدن بهتره ولی اینکه قیم ما باشن یه جوریه! گفتم: چجوریه؟ گفت: مثل اینه که ما خانوما بچه‌ایم و نمی‌تونیم از خودمون مراقبت بکنیم حتما نیازه که آقایون مراقب ما باشند. گفتم: اگه مراقب ما باشند بده؟ گفت: نه ولی باز یجوریه گفتم: فرض کن پدر و همسر خانما نسبت بهشون هیچ احساس مسئولیتی نداشتند، اونوقت خوب بود؟ مثلا ما بیمار می‌شدیم می‌گفتن به ما چه؟ یا کسی بهمون اهانت می‌کرد می‌گفتن به ما چه؟ اگه اینطور رفتار می‌کردن خوب بود؟ گفت: نه گفتم: وقتی ما به وقت نیاز دوست داریم که مردان زندگی‌مون حامی‌مون باشند، چرا در وقتی که اونا توقع دارند ما حرمت‌شون رو حفظ بکنیم داریم باهاشون مخالفت می‌کنیم؟ گفت: مخالفت که نه ولی خب دوست ندارم کسی بهم بگه چی بکن، چی نکن گفتم: مثلا چیا میگن بکن یا نکن؟ گفت: پدرم که خیلی مهربونه تا حالا از گل بهم نازک‌تر نگفته اتفاقا خیلیم دستم رو باز گذاشته تا هر طور که دوست دارم بپوشم یا هر جا که دلم خواست برم اما فقط یه خواسته داره ازم اینکه مراقب خودم باشم تا مبادا آسیبی ببینم گفتم: آفرین حرف سر همینه که آسیب نبینی حرف خدا هم همینه اینکه نباید خانمای پاکدامن در اجتماع آسیب ببینند گفت: این چه ربطی به کتک زدن داره؟ گفتم: اولا کجا گفته خانما خطایی کردند کتک‌شون بزنید؟ گفت: همین آیه دیگه! گفتم: انگار بازم آیه رو با دقت نخوندی فرموده که اول موعظه‌شون کنید یعنی تلاش کنید با حرف زدن مشکلو حل کنید اگه حل نشد باهاشون قهر کنید و اگر نشد به اونا ضربه بزنید و بلا فاصله فرموده اگه از شما اطاعت کردند به دنبال بهانه برا اذیت کردن‌شون نگردید گفت: همین دیگه گفته بزنید! گفتم: عزیزدلم ببین این حرف رو کی و کجا و چرا گفته؟ گفت: یعنی میگی مردا حق دارن زن‌شون رو کتک بزنند؟ گفتم: تو از حرف خدا اینو فهمیدی؟ گفت: پس چی میگه؟ گفتم: همون که پدرتون گفته اینکه مراقب باش آسیب نبینی گفت: یعنی اگه کتک بخوریم آسیب ندیدیم؟ گفتم: کی کتک می‌خوری؟ گفت: وقتی به حرف‌شون گوش ندم گفتم: اگه حرف و خواست‌شون منطقیم باشه بازم گوش نمیدی؟ گفت: نه خب اگه حرف منطقی بشنوم گوش میدم گفتم: دیدی اگه حرف گوش بدی کتک نمی‌خوری گفت: پس یعنی ما مقصریم؟ گفتم: نه شما مقصرید نه کسی دیگه این آیات مربوط به وقتایی که مشکل پیش میاد مثلا خانم یا آقا با همسرشون لج می‌کنند یا خدای نخواسته خیانت می‌کنند. اینجا یه راه حل اینه که بگی به جهنم و با یه طلاق خودتو خلاص کنی و یه راهشم اینه که برا برگرداندن شریک زندگیت از مسیر خطا تلاش کنی به نظر خودت کدومش بهتره؟ گفت: اینکه تلاش بشه زندگی حفظ بشه دیدم بعد گفتن این حرف بغض کرد و ساکت شد گفتم: چرا ساکت شدی؟ گفت: میدونی من دو سال پیش یه عقد ناموفق رو تجربه کردم بعد عقد تا یه سوتفاهم بین‌مون پیش اومد همسرم بدون سوال ازم عروسی‌مون رو به هم زد و ازم جدا شد گفتم: خودت چی برا رفع سوتفاهم تلاش کردی؟ گریه کرد و گفت: خیلی، اما اون به من حتی فرصت دفاع از خودم رو نداد. گفت: قبلا من اینقدر بد نمی‌پوشیدم اما از وقتی که بهم تهمت زد و رفت حالم از هر چی مرده بد شد. گفتم: چرا با بد پوشیدن می‌خوای تلافی کنی؟ گفت: حق‌شونه گفتم: حق خودت چیه؟ گفت: یعنی چی؟
گفتم: بد پوشیدن با خودت چه می‌کنه؟ گفت: مهم نیست گفتم: یعنی تو مهم نیستی؟ گفت: چرا مهمم اما لجم گرفته گفتم: الان کی داره بیشتر آسیب می‌بینه؟ سرش رو انداخت پایین و گفت: من! گفتم این آیه از قرآن کریم رو دیدی: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰ أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا(٥٩) احزاب گفت: آره ولی چرا باید همش ما مراقب باشیم تا آقایون به ما آسیب نزنند؟ مگه خود اونا آسیب نمی‌بینند؟ گفتم: مطمئنا اونا هم آسیب می‌بینند که دلاشون سیاه و بیمار میشه
بسم اللّه الرحمن الرحیم پدرم با اینکه خانزاده بود اما به شدت مذهبی بود تا چشم باز کردم دیدم در مکتب‌خانه‌ام و قرآن در دست دوست داشت همه ما فرزندانش حافظ قرآن بشویم و در کنارش از میرزا خواسته بود تا به ما از اشعار حافظ و سعدی و بزرگان کشورمان هم بیاموزد چون خدا فرموده بود: "و رتل القرآن ترتیلا" هم خودش با ترتیل قرآن می‌خواند و هم دوست داشت ما و مادرم هم ترتیل را خوب یاد بگیریم. خانه ما آکنده از عطر قرآن بود و همین سبب محبوبیت‌مان در میان مردم روستا بر عکس دیگر مالکان و اربابان رسم خانواده ما مردم‌داری از بهر خدا بود یادم هست پدرم زمینی داشت که سپرده بود در تابستان سبزی و صیفی‌جات بکارند تا همه رعیت حق برداشت از آن موقع رفتن به سر زمین‌ها و هنگام کار کردن در زیر نور آفتاب داغ داشته باشند. می‌گفت: آب دوغ خیاری یا تره و مرزه و ریحانی که حال ما را در این هوای گرم خوب می‌کند حال آن رعیت فقیر را هم خوب خواهد کرد پس روا نیست که در دسترسش نباشد. ما پای سجاده پدر قد کشیدیم پای کلاس درسش پای قرآن خواندنش تا به سن جوانی رسیدیم چند سالی بود که به خانه بخت رفته بودم خبر آمد کسی بر کشور ما حاکم شده که اجازه نمی‌دهد مراسمات دینی اجرا و زنان در سر چادر و روسری داشته باشند او می‌خواهد همه مردم ما شبیه بلاد کفار رفتار و زندگی کنند این خبر خیلیها را به فکر فرو برده بود از جمله پدرم را چون اولین فرزندش بودم، بیشتر به خانه‌ام می‌آمد و با من حرف می‌زد آنروز هم که آمده بود نگران ما بود مخصوصا من که همسرم را می‌شناخت و می‌دانست که چندان تقیدات دینی ندارد و شیوع این خبر ممکن است باعث شود مرا برای کشف حجاب تحت فشار بگذارد. گفتم: نگران نباش پدرجان نانی که به دستم داده‌ای آنقدر پاک و حلال بوده و هست که هرگز مرا با همسرم همراه نخواهد ساخت گفت: می‌دانم دخترم اما از رنجی که در این راه خواهی کشید دلم آشفته است. غم و نگرانی پدرم مرا هم به فکر فرو برد اگر آنچه می‌گوید شد و همسرم از من هم خواست کشف حجاب کنم، چگونه باید نظرش را عوض کنم و یا از خود و عقیده‌ام دفاع کنم؟ روزها گذشت تا اینکه خبر آمد دولت عده‌ای را مامور کرده تا به تک تک روستاها بروند و هر چه چادر و روسری هست از سر و صندوقچه زنان جمع کرده و همه را بسوزانند. این خبر در دل خیلی‌ها اضطراب و آشفتگی آفرید مخصوصا من که نگران پدر و برادرانم بودم چه اینکه پدرم بزرگ ده بود و اگر از خواست ماموران امتناع می‌کرد حتی ممکن بود جان‌شان به خطر افتد. نگران به خانه پدرم رفتم دیدم همه جمعند ریش سفیدان را فرا خوانده بود تا با هم برای حل این مشکل مشورت بکنند یکی می‌گفت: مگر ما مرده‌ایم که حجاب از سر زنان ما بردارند؟ دیگری می‌گفت: همانطور که امام حسین علیه السلام تا وقتی که زنده بودند اجازه ندادند معجری از سر بانوان حرم‌شان بیافتد ما نیز مقاومت می‌کنیم! خلاصه هر کس حرفی می‌زد و با شنیدن این سخنان نگرانیم بیشتر می‌شد تا اینکه پدرم دیدم ساکت شده و به حرف دیگران توجه ندارد ناگه برخواست و گفت: راه حل را یافتم گفتند: چه راهی؟ مگر راهی جز جنگیدن با این شاه خائن و فاسد هست؟ گفت: درک می‌کنم که همه از شنیدن خبر اتفاقهایی که در کشور ما افتاده و آمدن ماموران برای کشف حجاب زنان‌ ما ناراحت و در خشمید، اما اندکی آرام بگیرید تا ببینید چه می‌گویم. همه پدرم را می‌شناختند و می‌دانستند حرف از سر بی‌فکری نمی‌زند، پس ساکت شدن تا ببینند بزرگ روستا برای حل این مشکل چه چاره کرده است؟ پدرم گفت: ما اگر همه فرزندان پسرمان را هم مسلح بکنیم به صد مرد هم نمی‌رسیم و اگر بخواهیم با دولت دربیافتیم بزودی ما را خواهند کشت و زنان و کودکان‌مان بی‌سرپرست خواهند ماند، در حالیکه خبر شهادت ما در جایی گفته نخواهد شد و خونمان اثربخش نخواهد بود. گفتند: پس چاره چیست؟ گفت: چاره تظاهر به همراهی و همکاری با دولت است گفتند: یعنی می‌خواهی تسلیم شویم و ناموس‌مان را در اختیار این بی‌ناموس‌ها قرار دهیم تا حجاب از سر زنان‌مان بردارند و به ریش‌مان بخندند؟ گفت: نه ما هرگز اجازه نمی‌دهیم این اتفاق بیافتد اما در مقابل جلوی کشتار جوانان‌مان را هم می‌گیریم. همه منتظر بودند تا پدرم راه حلش را بگوید گفت: همه این مامورانی که به روستاها می‌آیند از اهالی مناطق دیگرند و شناختی از منطقه و مردم ما ندارند و مطمئنا آن‌ها هم از ما ترس دارند و نگرانند که اقدامی علیه‌شان بکنیم ولی اگر ما تظاهر به همکاری با آنان بکنیم در روستای ما زیاد نمانده و زود اینجا را ترک خواهند کرد. گفتند: چه می‌گویی امام قلی؟! یعنی ما اجازه بدیم آنها حجاب از سر زنان ما بردارند و همه روسری‌ها و چادرها را جمع کرده و آتش بزنند؟ گفت: می‌دانم که همه چقدر ناراحتید اما راه عاقلانه همین است که ما آنها را فریب دهیم
مردم روستا که انتظار داشتند پدرم بیش از همه برای مقابله با ماموران دولت اعلام آمادگی کند، از شنیدن این سخنان متحیر شدند و پدرم متوجه این تحیر شد و به حرفاش ادامه داد: ببینید من نمی‌گم که اجازه بدیم ماموران به زنان ما دسترسی داشته باشند، حرفم چیز دیگری است. همه زنان روستا به همراه همه چادرها و روسری‌های اضافه‌ای که دارند، جمع شوند در خانه ما، هر کس یک روسری و یک چادرش را بدهد تا ما در جای مطمئنی خاک کنیم و باقی را یکی از بانوان جمع کرده و در اختیار ما بگذارد تا خود تسلیم ماموران بکنیم. آن روز پر از اضطراب فرا رسید خبر آمد که ماموران چماق و اسلحه به دست در راه روستا هستند. طبق خواست پدرم همه زن‌های ده در خانه ما جمع شدند. از قبل چادر و روسری‌های اضافه را پدرم و دوستانش در خارج روستا دفن کرده بودند. ماموران آمدند پدرم و جمعی به استقبال‌شان رفتند ما از پشت درب انباری که آنجا جمع شده بودیم صدای مردان‌مان را می‌شنیدیم پدرم با روی خوش از آنها استقبال کرد و گفت: شما همه مهمان ما هستید و تکریم‌تان بر ما واجب است. از برادرانم و دیگران خواست تا از آنان پذیرایی کنند، اما ماموری که گویا بزرگ‌شان بود، گفت: ببین شیخ ما اینجا برای پذیرایی و خوش و بش با شما نیامده‌ایم ماموریم و معذور و به دستور اعلی حضرت باید چادر و روسری همه زنان‌تان را تسلیم ما بکنید تا در جلوی چشم‌تان آتش بزنیم و از این پس بدانید که زنان و دختران‌تان حق پوشیدن حجاب ندارند. پدرم گفت: می‌دانم برادر البته که شما مامورید و ما نیز قصد تخطی از فرمان ولی نعمت‌مان نداریم و به همین جهت پیش از آمدن شما این فرمان را اجرا و همه چادرها و روسری‌های زنان و دختران‌مان را جمع کرده‌ایم تا تقدیم شما بکنیم. ماموران انگار که خواب دیده باشند باور نداشتند که در این روستا شاهد هیچ مقاومتی نیستند و قرار است بدون دردسر و خونریزی کارشان را به پایان برسانند مامور ارشد حیرت‌زده گفت: پس کجاست زنها و دخترهای‌تان؟ گویی که این سوال مامور برای پدرم و دیگران گران آمده باشد، گفت: آیا اعلی حضرت شما را مامور به جمع کردن چادر و روسری‌ها کرده است یا دید انداختن به ناموس دیگران؟ مامور که فهمید آنقدرا هم که فکر می‌کند با برگ چغندر مواجه نیست و ممکن است اندک خطایی اوضاع را آشفته کند، گفت: نه منظورم این است که ما باید مطمئن بشویم که شما راست می‌گویید و حکم شاهنشاه را به خوبی اجرا کرده‌اید؟ پدرم گفت: ما شما را برادر خود می‌دانیم همه ما اهل این سرزمینیم شاهان بسیار آمده‌اند و رفته‌اند و این ما مردمیم که همواره باید پشتیبان یکدیگر باشیم مامور که نگران بود در صورت نشان دادن ملایمت مبادا دیگر دوستانش زیرپایش را کنده و به دردسر بیاندازنش، فوری سر پدرم داد کشید و گفت: مردک هیچ می‌فهمی چه می‌گویی؟ استوار باد والا مقام اعلی حضرت و ... تا چاپلوسیش برای ابراز جان‌نثاری تمام شد به همه ماموران دستور داد تا تک تک خانه‌ها را بگردند و هر جا چادر و روسری یافتند و یا زنی را با حجاب دیدند کشف حجاب کرده و چادر و روسریش را اینجا بیاورند. ماموران هر چه خانه ها را گشتند نه زنی یافتند و نه چادر و روسری وقتی همه برگشتند و دیدند کسی از نسوان در روستا نیست با تندی از پدرم و سایر مردان پرسیدند که زنان و دختران را کجا پنهان کرده‌اید؟ پدرم گفت: ما آنها را جایی پنهان نکرده‌ایم به شما گفتم که ما از قبل حجاب از سر آنان برداشته و همه چادرها و روسری‌ها را اینجا جمع کرده و تقدیم شما کردیم. مامور که گمان نمی‌کرد همه ما زنان از ترس ماموران در انباری خانه‌ی پدرم جمع شده‌ایم، گفت: تا ما این امر را به چشم خود نبینیم حرف شما را نمی‌پذیریم باید همه زنان و دخترانتان را اینجا حاضر کنید تا ما مطمئن شویم که همه کشف حجاب کرده‌اند و گرنه می‌دهم هر تک تک‌تان را شلاق بزنند! پدرم گفت: آرام باش اگر شما این کار را بکنید هم ما به مشکل می‌افتیم و هم شما، زنان ما در همین خانه‌اند اما ما هم مردیم و غیرت داریم اجازه نده که غیرت‌مان لکه دار شود. مامور گفت: آن‌ها را به من نشان بده پدرم که دید اگر مقاومت بکند اوضاع بدتر می‌شود به مامور ارشد گفت: مساله‌ای نیست بفرمایید در انباری را باز می‌کنم تا شما ببینید که هیچ یک از زنان حجاب ندارند. پدرم از قبل به ما سپرده بود که هر گاه کار به اینجا رسید به کمک دست‌ها و سرآستین لباس‌مان موهای‌مان را از دید نامحرم بپوشانیم و وقتی کار به آنجا رسید که مامور در انباری را باز کند همه ما روی زمین نشسته و به کمک دست و سرآستین‌مان موهای سرمان را پوشاندیم. مامور که در را باز کرد و شاهد وحشت ما زنان و دختران شد در را بست و به دیگر ماموران گفت: راست می‌گوید هیچ یک از نسوان حجاب ندارند و همه از امر ولی نعمت خود اطاعت کرده‌اند! دستور داد تا همه چادرها و روسری‌ها را که تسلیم‌شان کرده بودند در آتش بسوزانند
بعد از سوختن چادرها و روسری‌ها وقتی ماموران روستا را ترک کردند صدای زجه و گریه مردان به گوشمان می‌رسید گویی عزیز از دست داده بودند که اینگونه با صدای بلند به حال خود و مملکت‌مان گریه می‌کردند! چه کسی باورش می‌شد که روزی کار مردان سرزمین ما به اینجا برسد که خود آنان مجبور شوند حجاب زنان‌شان را بردارند و تسلیم ماموران حقیر دولت بکنند؟! بعد این واقعه پدرم پیریش سرعت گرفت و خیلی نکشید که از دست ما رفت. همسرم که تا کنون بخاطر قولی که به پدرم داده بود در روستای ما مانده بود اکنون با رفتنش بار سفر بسته و مصر است تا به زادگاهش برویم...