روز اول اعتکاف بر خلاف دیروز خیلی خوب بود. شانسا یه هم رشته ای مو پیدا کردم که کاراشو کرده بود و داشت مهاجرت میکرد آلمان :) بعد شمارشو داد که اگه کمکی لازم داشتم ازش راهنمایی بگیرم. درباره ی دانشکده حرف زدیم و درباره ی ترمای بالاتر راهنماییم کرد که چیکارا باید بکنم. واقعا یه نعمت بود چون تا به حال هر کس از ترم بالایی هام که سوال میپرسیدم خیلی مختصر و بی ربط جواب میداد ولی این دختره دقیقا همون چیزی رو جواب میداد که میخواستم بدونم
چقدر همه دارن میرن آلمان
فکر نمیکنم اونجا آدم احساس غریبی کنه از بس ایرانی داره
درنای کاغذی
چقدر همه دارن میرن آلمان فکر نمیکنم اونجا آدم احساس غریبی کنه از بس ایرانی داره
این ویزای آوسبیلدونگش هم چیز جالبیه
حس میکنم راحتتره ولی شاید چون اطلاعات زیادی دربارش ندارم اینطور فکر میکنم
از همه ی دانشگاها اینجا بودیم. یه جورایی مسجد جامع کل دانشگاها بود. دانشگاه تبریز، فرهنگیان، هنر، پیام نور، سراج، صنعتی سهند، علوم پزشکی، مدنی و...
اینجا یه پوئن مثبتی که نسبت به اعتکاف قبلیم داشت این بود که بین جایی که حاج آقا میومد و جایی که میشستیم پرده بود برای همین خیلی راحت بود، پرده همیشه کشیده بود و میتونستیم مو باز هم باشیم
ولی تو اعتکاف قبلی همش باید چادر سرمون میبود
فکر میکردم حالمو بهتر کنه ولی چند برابر بدتر شد. حالا باید دوباره یه مدت سعی کنم روحیه مو به دست بیارم
جلوی دانشگاه که با یه چمدون تو دستم منتظر اسنپ بودم، آدمای زیادی از جلوم رد شدن. یه نفر که داشت با تلفن صحبت میکرد فهمیدم برای قدم زدن اومده بیرون ، چند نفر با دوستاشون داشتن میرفتن تفریح سرشبی، بعضیا میومدن نامزدشون و میدیدن، بعضیا تازه داشتن میومدن خوابگاه و...
در کل، داشتم به این فکر میکردم که دوست ندارم خوابگاهی باشم ولی خیلی دوست دارم برای زمان کوتاهی هم که شده تجربه اش کنم. احساس میکنم دوستی هایی که تو خوابگاه شکل میگیره یه چیز دیگه ان، تجربه هایی که ساخته میشه خیلی متفاوت از زندگی روزمره ی الانم هستن و..حقیقتا جلوه ی یه زندگی واقعی و قابل لمس رو برام ترسیم میکنن