هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر دختری با پالتوی قهوهای و موهای نامرتب بودی؛ نشسته روی صندلی عقب یک ماشین قدیمی، با کتابی روی پاهایش و عینکی که مدام از روی بینیاش سر میخورد.
آن روز قرار بود با چند نفر از دوستانش به یک شهر کوچک بروند. همه سر آهنگ بحث میکردند؛ یکی جاز میخواست، یکی راک. دختر بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت:
«هرچی میذارین، فقط کمتر حرف بزنین.»
آخرش خودش ضبط را گرفت و یک آهنگ قدیمی گذاشت.
چند دقیقه بعد، همه با آهنگ میخواندند و دختر با رضایت به کتابش برگشت.
راننده گفت:
«بالاخره یه انتخاب درست کردی.»
دختر عینکش را بالا زد و گفت:
«بالاخره؟ من همیشه انتخاب درست میکنم.»
چند ثانیه بعد ماشین خاموش شد.
بنزین تمام شده بود.
دختر کتابش را بست و گفت:
«خب... این یکی تقصیر من نبود.»
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، صورتی چرک بودی؛ رنگ دیوار اتاقی قدیمی که سالها نور عصر رویش افتاده بود، رنگ پردههای کمرنگ و گلهای خشکی که هنوز گوشهی میز مانده بودند.
رنگی که قرار نبود خودش را به رخ بکشد؛ آرام بود، کمی خاکگرفته و عجیب آشنا.
شاید شبیه آدمی بودی که اول کسی متوجه حضورش نمیشود، اما وقتی نباشد، اتاق یکجور عجیبی خالی به نظر میرسد.