[ هیچ کدام از قرص ها و مسکن های مثلا تسکین
دهنده حریف سردرد بی امانش نمیشدند.
کلافه از تلاش های بی فایده برای خوابیدن
چشمانش را باز کرد که اورا پیش رویش دید،
لبانش به لبخند باز شد...
چشمان او از هر مسکنی برای درد هایش کارساز تر بود.
به یکباره دردش را از یاد برد اما...
در کسری از ثانیه اندوه به چهره اش بازگشت زیرا
که میدانست بازهم رؤیاست،
مگر اینکه در رؤیا ببیند معشوقی که بند بند
وجودش را می پرستد او را دوست بدارد،
مگر در رؤیا میدید که با او بی واسطه سخن
بگوید و در جواب صدا و لبخند دلنشین فرهادِ قصه نصیبش شود،
مگر در رؤیا میدید که این راه به وصال برسد...
ولی او حتی فراقش را هم دوست داشت،
رنجش را، دردش را هرچه به او منتهی میشد را میپرستید!
و حالا هم خیال بود دیگر حد و مرز که نداشت
حداقل میتوانست اندکی با تصور اینکه اورا دارد
خُرم باشد و حرف های تلنبار شده در دلش را بگوید اما مجال آنچنانی نداشت تا هرآنچه در
قلبش مبحوس است را بر زبان جاری کند،
پس در چشمانی که مبتلایشان بود خیره شد تا
از تک تک ثانیه های این خیال بهره ببرد و لب زد:
اگه یه روز وسط تابستون برف بارید،
اگه عکسات به حرف امدن،
اگه تو قلب پاییز بجای نارنگی گوجه سبز های
مرغوب تو بازار بودن و وسط این همه معجزه تو هم سهم من شدی؛
«بی هیچ سوال و جوابی بغلم کن، خسته تر از آنم که بگوییم به چه علت»
بعدش اگه بازم تو رؤیا بودیم بزار همونجا تو آغوشت بمیرم
ولی اگر واقعا معجزه ی خیال محقق شد بزار همونجا تو بغلت زندگی کنم،
عاشقی کنیم،
پیر بشیم و بازم من تو گرمای آغوشت بمیرم ] 🍃...
#قلم_من
¹⁴⁰⁴٫¹⁰٫¹¹
دلبسته به سکههای قلک بودیم،
دنبال بهانههای کوچک بودیم...
رؤیای بزرگ تر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم:)🫠🪼
سراغم را بگیر
که دلم برای شنیدنِ صدای تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو
تنگ شده
با من حرف بزن
از حالت ، از روزمرِگی هایت
اصلا از خبرهایِ روز بگو
اما بگو
اما باش...
که بدونِ تو
چیزی شبیه زندگی؛
تویِ گلویم گیر میکند...(:
بَرای دیگـران بـودی، بَرای دیگـران مانـدی
ومَن بابُغضمیگویم خَلایِقهَرچهلایِق را
آلبر کامو تو کتاب "مرگ خوش" نوشته:
بیماریش اینقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردند و از یاد بردند که اون داره عذاب میکشه و یه روزی میمیره.
- حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه. درد و رنجهامون، بیماریهامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم.
حرف که نمیزدیم ،
مدام چشمم به آخرین بازدیدش بود:)
مدام
مدام
مدام
دلخوشیه آدمه دیگهنه؟
حتی اسمش
حتی آخرین بازدیدش
ولی اینبار دیلیت زد رفت:)))
هنوز باورم نشده
هنوز
هنوز هنگم
هنوز نمیتومم باور کنم:)))
بغض داره خفممیکنه
نفس کشیدن سختمه
میدونست من طاقتم کمه
میدونست من نمیتونم
میدونست راضی نیستم
ولی اینکارو کرد
من حالم خوبه
خیلی خوب:))💔
#قلم_من
¹⁴⁰⁴/¹⁰/¹⁴