eitaa logo
وَرّاق || نوشته‌های یک پزشک
149 دنبال‌کننده
127 عکس
11 ویدیو
1 فایل
زیسته‌های یک دانشجو طبابت...🫀🧠 @Nevisaar https://daigo.ir/secret/81876039585
مشاهده در ایتا
دانلود
دوّمین اثری که مایلم روی آن تکیه کنم، این است که مسئله‌ی عاشورا را، مسئله‌ی امام حسین را علیّ‌بن‌موسی الرّضا در سطح دنیای اسلام منتشر کرد؛ یعنی خود حادثه‌ی عاشورا در بین مردمِ پیرو مکتب اهل‌بیت موجب شده است که شیعه به عنوان پرچم‌دار مبارزه‌ی با ظلم در طول تاریخ شناخته بشود. حادثه‌ی کربلا، حادثه‌ای بود که باید در دلهای مردم جا میگرفت؛ آن کسی که توانست این حرکت را با یک جهشی شروع کند، علیّ‌بن‌موسی الرّضا (علیه الصّلاة و السّلام) بود. این روایت معروف ابن‌شبیب ــ ریّان‌بن‌شبیب ــ که [حضرت] فرمود: اِن کُنتَ باکیاً لِشَیءٍ فَابکِ لِلحُسَینِ‌ (علیه السّلام) ــ که این، اوّل روایت است و روایت مفصّل است ــ خیلی مطلب مهمّی است؛ «بر هر چه خواستی اشک بریزی و گریه بکنی، بر حسین گریه کن». این اهمّیّت مسئله‌ی کربلا را نشان داد. بعد هم وعده‌های بزرگ برای کسانی که به زیارت امام حسین می‌روند یا عزادارای برای امام حسین می‌کنند یا اشک می‌ریزند: در قیامت با ما محشور می‌شوید؛ در کنار ما هستید و مانند اینها؛ اینها در این روایت هست. خب وقتی که مسئله‌ی کربلا مطرح شد، حادثه‌ی شهادت حسین‌بن‌علی (سلام الله علیهما) مطرح شد، به طور طبیعی این سؤال پیش می‌آید که چرا این بزرگوار به شهادت رسید؟ این سؤال، کلید بسیاری از معارف اجتماعی اسلام است: «چرا به شهادت رسید؟». این چه حادثه‌ای بود که موجب شد حدود پنجاه سال بعد از رحلت پیغمبر یک چنین مصیبت بزرگی ایجاد بشود و شهادت فرزند پیغمبر به وقوع بپیوندد؛ حادثه چه بوده؟ این سؤال یک سؤال اساسی است. میتواند [نسبت] دلها را با حوادث طول تاریخ بشر و وظایف مسلمانها آشکار کند. امام حسین با ظلم مبارزه میکرد، امام حسین بی‌عدالتی را برنمیتابید، امام حسین غلبه‌ی فسّاق و فجّار بر جامعه‌ی اسلامی را قبول نمیکرد، زیر بار نمیرفت؛ اینها مسائل بسیار مهمّی است که وقتی مسئله‌ی کربلا مطرح شد، این مسائل هم به طور طبیعی مطرح خواهد شد. این راجع به حضرت علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا (سلام الله علیهم) که شرح حادثه‌ی کربلا و عاشورا به برکت بیان حضرت رضا (سلام الله علیه) اتّفاق افتاد و این بسیار مسئله‌ی مهمی است. 🎙بیانات در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام ۱۴۰۴/۰۶/۰۲ 🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشته‌های یک پزشک
#رَه_بر دوّمین اثری که مایلم روی آن تکیه کنم، این است که مسئله‌ی عاشورا را، مسئله‌ی امام حسین را عل
گفتم برای ولادت امام رضا علیه‌السلام، صحبت‌های رهبر شهید رو درباره ایشون بخونم. این صحبت رو پیدا کردم از سال قبل. سوالی که از خودم داره اینه: چرا سیدعلی به شهادت رسید؟! 🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشته‌های یک پزشک
#طهران_کربلاء یازده هنوز خورشید بالا نیامده بود، یعنی اگر هم آمده بود پشت کلونی دودهای بالای سرمان
دوازده از کنار میدان انقلاب رد شدم. یک تابلو در تقاطع انقلاب گذاشته بودند که رویش نوشته بود: معبر مسدود! سمت راستم، به کارگر شمالی نگاه کردم. اطراف یک ساختمان را پارچه کشیده بودند. به آن سمت میدان رفتم و در ایستگاه اتوبوسِ روبروی لوازم‌التحریری اندیشمند، ایستادم. هیچ اتوبوس رد نمی‌شد. هیچ خودرویی. حتی هیچ عابری! ساعت روی گوشی، حدوداً هشت را نشان می‌داد. جلوی دانشگاه تهران، موکت‌های لوله‌کرده و پهن شده افتاده بودند. دو سه تا اسکلتِ آهنی ایستگاه صلواتی هم گوشه خیابان عَلَم شده بود. هر چند متر گوشه خیابان، تصویر روحانیِ عمامه‌به‌سری را کشیده بودند! تصویر آشنایی که نگاه کردنش بغض می‌شد، چنگ می‌انداخت به گلو! نگاهم به تابلوی خیابان دانشگاه افتاد! یادم افتاد شب آخر موقع رفتن، یکی توی ماشین گفته بود: اینم تقاطعی هست که به بیت می‌رسه! معبر مسدود بود. از سمت پیاده‌رو به تقاطع پیچیدم. یک تیوتا طرف دیگر خیابان پارک بود. داخلش چند نفر با لباس خاکی‌رنگ نشسته بودند. پایین تر چند نفر با لباس سبز رنگ، موتور سواری می‌کردند. صدای هورتِ کشیده‌ی جنگنده از بالای سرم آمد و بعد بوووم. زمین کمی لرزید. گوش‌هایم را گرفتم و چند لحظه ایستادم. فاصله نزدیک نبود. جلوتر رفتم. دوباره صدای هورت جنگنده بلند شد. نمی‌دانم جنگنده یا موشک، ولی همان صدایی بلند شد که آدم را در انتظار اصابت می‌گذارد. به خیابان جمهوری رسیدم. ادامه دانشگاه را با دیواره‌هایی بسته بودند. شلوغ بود. چند نفر دور هم جمع شده بودند و نگاه بعضی‌هایشان به من بود. یک پراید سفید رنگ جلوی پایم پیچید. مردی با لباس خاکی و اسلحه پیاده شد و جلویم ایستاد: کجا داری میری؟ می‌خواستم بگویم آمده‌ام بیت آقا را ببینم. آمده‌ام تصویر روضه‌ها را به ذهنم بسپارم. زبانم لال شد. گفتم: بیمارستان مصطفی از همین طرفه؟ مرد شانه من را گرفت و به سمت بالای خیابان چرخاند: اون طرفه! بدو بدو برو! دیگه هم این طرفا پیدات نشه! و با زور کمی هُل‌ام داد. قدم‌هایم همان مسیر آمده را برگشت. توقعی جز این هم از پاها نمی‌رفت. 🆔 @dr_Varragh
سلام تهرانِ عزیزم! سلام.... 🆔 @dr_Varragh
https://www.aparat.com/v/RW2rf 💔شاید بچه‌هایی اطرافمون داشته باشیم، که مثلا موقع نوشتن املا، برای چند ثانیه به جایی خیره میشن و کلمه رو جا می‌ندازن! یا وقتی که دارن فرفره فوت می‌کنن، یا مثلا بادکنک باد می‌کنن برای چند لحظه از کار دست می‌کشن و به جایی خیره می‌شن! این حالت چند‌ثانیه‌ای خیره شدن یا لرزش پلک که کودک برای چند ثانیه هوشیاری‌ش هم از دست می‌ده، می‌گن absence seizure 😢یه نوع تشنج هست که به دارو هم جواب می‌ده💯 🆔 @dr_Varragh
نمی‌دونم سالهای خیلی دور که یک زن و مرد جایی در خاک فلسطین ازدواج می‌کردن، فکرش رو می‌کردن که نبیره‌ اونا با نتیجه‌ی یک زن و شوهرِ سیاه‌چرده‌ی کرمانی توی خیابان تهران برخورد کنه و یک دوستی شکل بگیره؟! اعتبار مرزها بیش‌‌تر از قرارداد یک بازی نیست، سرنوشت ما اونقدر بهم گره‌خورده که انگار نسبت آینده امیرحسین برادر کوچیکم باشه با من! ما خیلی برای هم غصه می‌خوریم! شب بمب توی غزه منفجر می‌شه، فردا یه بسته خرما جلوی نگهبانی خوابگاه پسرونه می‌ذارن با یه پرچم فلسطین کنارش. موشک به ایران می‌خوره! یه پسر به جای اینکه به سرزمین زیتون برگرده، یه گوشه از خیابان‌های تهران پناه می‌گیره تا سهمی از این انقلاب ایران داشته باشه! ما برای هم می‌میریم! و این از بزرگترین معجزات خدا هست که آدم بخواد برای افرادی که ندیده و نشناخته با افتخار جون بده! ما برای هم یا شاید کنار هم می‌میریم، ولی ای کاش قبل اون بفهمیم: توی این پازل مبارزه نقش هر کدوم از ما چی هست؟ این رهبر شهیدی که حتی با شنیدن اسمش بغض می‌کنیم، چه طرحی برای نابودی اسرائیل داشت؟ برای آزادسازی فلسطین چطور؟ رفیقِ عزیزم! چقدر عجله دارم زودتر پیام‌هاتو نگاه کنی و جوابم رو بدی، و این حرف‌ها رو با هم مرور کنیم تا با دلی محکم‌تر بجنگیم! 🆔 @dr_Varragh
امروز سر چهاراه منتظر اتوبوس بودم. چراغ سبز شد و اتوبوس از جلوی من رد شد و به سرعت رفت اون‌طرف چهارراه وایساد! پیش فرضم بر این بود وقتی اتوبوسی از کنار عابری که منتظر هست رد میشه، یعنی بنایی بر سوار کردنش نداره. کوله‌م رو انداختم روی شونه‌ام و یکم قدم‌هام رو تند کردم، طوری که اگر شانسم زد و پیاده شدنِ سواره‌ها طول کشید، به اتوبوس برسم و اگر هم گازش رو گرفت که بره، حداقل جلوی بقیه عابرا ضایع نشم😅. دیدم هیچ‌کس از اتوبوس پیاده نمیشه ولی وایساده! رفتم جلو، راننده یک نیم‌نگاهی بهم کرد و راه افتاد. حس کردم دیده شدم! اینکه راننده اتوبوس دانشجویی که دیرش شده رو می‌بینه و به خاطرش چند لحظه صبر می‌کنه، یعنی هنوز همه‌مون نمُردیم! یه تعداد از زنده‌ها هستن، ما مُرده‌های منجمد رو ببینن! و این اثرش از هر ماساژ قلبی و تنفسی، برای برگشت دوباره‌ی روح ما بیشتر هست. 🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشته‌های یک پزشک
#طهران_کربلاء دوازده از کنار میدان انقلاب رد شدم. یک تابلو در تقاطع انقلاب گذاشته بودند که رویش نو
سیزده خیابان دانشگاه را برگشتم. حاشیه انقلاب را پایین‌تر رفتم تا به قدس برسم. روبروی نرده‌های سبزرنگ دانشگاه تهران قدم می‌زدم که برای بار سوم صدای هورت جنگنده بلند شد. یک جای نه چندان دوری خورد. مرد میان‌سالی از آن‌طرف خیابان پرسید: کجا رو زدن پسرم؟ دست‌هایم را از هم باز کردم و خیلی بی‌تفاوت واژه‌ای از بین لب هایم رد شد: نمی‌دونم! جایی که قدس به ایتالیا می‌رسد، چند تا مرد سراسیمه از ساختمان بیرون آمدند و دور و برشان را نگاه کردند. موشک، خروس‌خوانِ اول صبح‌شان شده بود. البته اگر آتش‌بازی دیشب اجازه داده بود خوابی به چشم ببینند! به بیمارستان رسیدم. درمانگاه بسته بود. جلویش ایستادم و خاطرات ۶ روز قبلم را مرور کردم! وقتی که همه‌چیز عادی بود و من حوالی ساعت ۹ اینجا رسیده بودم. دوباره یک بووم به گوشم رسید. چند نفر از خدمه اورژانس بیرون آمدند و به چپ و راست ساختمان‌های روبرو نگاه کردند! از جلویشان رد شدم. تخت‌های اورژانس خالی بود. دم اتاق معاینه یکی از خانم‌های سال بالایی را دیدم. + سلام! _ سلام! شما اینجا چکار می‌کنی؟ + اومدم ببینم کاری از دستم برمیاد کمک بدم؟ _ نه اینجا کاری نیست. ما هم بیکاریم. مگه شهرستان نرفتین شما؟ + رفتم و برگشتم. _ خوابگاه بازه؟ + نه! _ چرا برگشتین؟ سریع‌ترین برین پیش خانواده. + شما خانواده‌تون تهرانن؟ _ آره من و مامانم تهران موندیم تا بابام از جنوب بیاد پیش هم باشیم. + به سلامتی. کاری بود بگین من فعلا بیمارستان هستم. از گیت ورودی بخش‌ها رد شدم. سالن پیچشی و دراز بیمارستان از زیر پاهایم گذشت. مثل باغچه‌ی محوطه سلف، کتابخانه، آلاچیق. ساختمانِ آموزش باز بود. عباس، رفیقِ هم‌کلاسی‌ام، همان ساعات اول حمله ۹ اسفند شیشه‌هایش را چسب نواری زده بود. رسیدم حیاط خلوت. در این همه فاصله‌ای که طی کردم هیچکس نبود. درِ نمازخانه از جا در آمده بود و کنار چارچوب به دیوار تکیه‌اش داده بودند. کفش‌هایم را در آوردم. گرمای شوفاژ با بخاری برقی کنارش، به صورتم خورد و لذتی سراپایم را گرفت‌. کوله‌ام را گوشه‌ای پراندم. گوشی‌ام را به شارژ زدم. یک بالشت کوچیک و تپلی از کلنی بالشت و پتوی‌ کنارِ دیوارِ تهِ نمازخانه برداشتم. پتوی مخملی روی خودم انداختم. باد سردی از چارچوب نمازخانه داخل می‌پیچید. قدری به سکوت دلهره‌آور گوش دادم تا پلک‌هایم سنگین شد و آرام گرفتم. 🆔 @dr_Varragh
سلام توی این روزها، بین جبهه خود ماهایی که ظاهراً انقلابی هستیم، رهبر رو دوست داریم، شب‌ها تجمع می‌ریم، انتخابات رو شرکت می‌کنیم، یک دو دستگی‌هایی درست شده. یک بخشیش به این دلیله که در این شرایط تقریبا هیچ‌کس اطلاع درستی از آنچه که در حال وقوع هست نداره. تقریباً همه با اخبار و تحلیل‌هایی که می‌خونیم، مسائل رو می‌بینیم. و بر همون مبنا هم قضاوت می‌کنیم. این باعث میشه که کم کم هر کدوم حلقه انقلابی رو تنگ‌تر کنیم و با برادران‌مون که در کنار خودمون هستن و بیش از ۸۰ درصد مبنای مشترک داریم، هجمه ببریم. بگذریم... شرح زیاد است و داغ سنگین💔 می‌خواستم سه تا از صحبت‌های رهبر شهید رو بذارم که بخونیم. کلا این دیدارشون رو حتما مطالعه کنید، یک منشور جامعی برای فعالین فرهنگی است.👇 🆔 @dr_Varragh
✅ بخش اول عامل دیگری که وجود دارد، این است که در جبهه‌ی خودی، بعضاً به دلایلی، در پایبندی نظام به حرفها و آرمانهای خودش، تردید شد. اگر بخواهیم مثال کاملاً واضحی بزنیم -و البته در خصوص این مثال، عاملی هم وجود داشت که مشکل را تا حدودی برطرف میکرد- مسأله‌ی قبول قطعنامه‌ی ۵۹۸ و پایان جنگ بود که عدّه‌ای را مردّد کرد. منتها گفتم: در آن قضیه، عاملی وجود داشت که همان وجود امام بود. چون امام کُر بود، دریا بود و مورد تردید قرار نمیگرفت، لذا عدّه‌ی کثیر یا اکثری -نمیگویم همه- به خاطرِ گُلِ روىِ امام و به اتکای ایشان، حّجت را بر خود تمام شده دانستند. اما نفس این حرکت، خیلی از دلها را تکان داد که: «هان! چه شد!؟» آنها در این‌که نظام به حرفهای خودش پایبند است، احساس تردید کردند. 🎙 بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور ۱۳۷۳/۰۴/۲۲ 🆔 @dr_Varragh
✅ بخش دوم ناگفته نماند که در طول پانزده سال اخیر، از این قبیل قضایا مکرّر اتّفاق افتاده است. گاهی احساس تردید در عنصر خودی بجا، ولی اکثراً بیجا بوده است. چون خودِ من در سطوح تصمیم‌گیری کشور بوده‌ام و با خیلی از جوانان و عناصر مردّد ارتباطات عاطفی داشته‌ام، غالباً میدیدم بیهوده دچار تردید شده‌اند و اصلاً جای تردید و نگرانی نبوده است. آنها بیهوده احساس نگرانی میکردند که «هان! چه شد!؟» 🎙 بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور ۱۳۷۳/۰۴/۲۲ 🆔 @dr_Varragh
✅ بخش سوم مثلاً یک وقت می‌دیدیم که رسانه‌های دشمن، حساب شده و روی مقاصدی، از یک شخص که در جمهوری اسلامی مسؤولیتی داشت، تعریف می‌کردند! این تعریف، ایجاد تردید می‌کرد که «هان! چه شد!؟ چرا تعریف می‌کنند!؟ نکند حادثه‌ای در شُرف تکوین است!؟» خوب؛ اگر افرادِ مردّد، صبر می‌کردند، بعد از گذشت دو، سه سال معلوم میشد که آن تعریف‌ها تبدیل به دشنام شده است! کمااین‌که امروز هم می‌بینید از این کارها هست. منتها آن ضربه، کار خودش را می‌کرد. این هم یک عامل بود که بعضی از نیروهای خودی را به واسطه‌ی عللی موجّه یا غیر موجّه، در مواردی دچار چنین تردیدهایی کرد. در واقع، یکی از عوامل سایش در جبهه‌ی خودی همین عامل بود. 🎙 بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور ۱۳۷۳/۰۴/۲۲ 🆔 @dr_Varragh