eitaa logo
وَرّاق || نوشته‌های یک پزشک
149 دنبال‌کننده
127 عکس
11 ویدیو
1 فایل
زیسته‌های یک دانشجو طبابت...🫀🧠 @Nevisaar https://daigo.ir/secret/81876039585
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز سر چهاراه منتظر اتوبوس بودم. چراغ سبز شد و اتوبوس از جلوی من رد شد و به سرعت رفت اون‌طرف چهارراه وایساد! پیش فرضم بر این بود وقتی اتوبوسی از کنار عابری که منتظر هست رد میشه، یعنی بنایی بر سوار کردنش نداره. کوله‌م رو انداختم روی شونه‌ام و یکم قدم‌هام رو تند کردم، طوری که اگر شانسم زد و پیاده شدنِ سواره‌ها طول کشید، به اتوبوس برسم و اگر هم گازش رو گرفت که بره، حداقل جلوی بقیه عابرا ضایع نشم😅. دیدم هیچ‌کس از اتوبوس پیاده نمیشه ولی وایساده! رفتم جلو، راننده یک نیم‌نگاهی بهم کرد و راه افتاد. حس کردم دیده شدم! اینکه راننده اتوبوس دانشجویی که دیرش شده رو می‌بینه و به خاطرش چند لحظه صبر می‌کنه، یعنی هنوز همه‌مون نمُردیم! یه تعداد از زنده‌ها هستن، ما مُرده‌های منجمد رو ببینن! و این اثرش از هر ماساژ قلبی و تنفسی، برای برگشت دوباره‌ی روح ما بیشتر هست. 🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشته‌های یک پزشک
#طهران_کربلاء دوازده از کنار میدان انقلاب رد شدم. یک تابلو در تقاطع انقلاب گذاشته بودند که رویش نو
سیزده خیابان دانشگاه را برگشتم. حاشیه انقلاب را پایین‌تر رفتم تا به قدس برسم. روبروی نرده‌های سبزرنگ دانشگاه تهران قدم می‌زدم که برای بار سوم صدای هورت جنگنده بلند شد. یک جای نه چندان دوری خورد. مرد میان‌سالی از آن‌طرف خیابان پرسید: کجا رو زدن پسرم؟ دست‌هایم را از هم باز کردم و خیلی بی‌تفاوت واژه‌ای از بین لب هایم رد شد: نمی‌دونم! جایی که قدس به ایتالیا می‌رسد، چند تا مرد سراسیمه از ساختمان بیرون آمدند و دور و برشان را نگاه کردند. موشک، خروس‌خوانِ اول صبح‌شان شده بود. البته اگر آتش‌بازی دیشب اجازه داده بود خوابی به چشم ببینند! به بیمارستان رسیدم. درمانگاه بسته بود. جلویش ایستادم و خاطرات ۶ روز قبلم را مرور کردم! وقتی که همه‌چیز عادی بود و من حوالی ساعت ۹ اینجا رسیده بودم. دوباره یک بووم به گوشم رسید. چند نفر از خدمه اورژانس بیرون آمدند و به چپ و راست ساختمان‌های روبرو نگاه کردند! از جلویشان رد شدم. تخت‌های اورژانس خالی بود. دم اتاق معاینه یکی از خانم‌های سال بالایی را دیدم. + سلام! _ سلام! شما اینجا چکار می‌کنی؟ + اومدم ببینم کاری از دستم برمیاد کمک بدم؟ _ نه اینجا کاری نیست. ما هم بیکاریم. مگه شهرستان نرفتین شما؟ + رفتم و برگشتم. _ خوابگاه بازه؟ + نه! _ چرا برگشتین؟ سریع‌ترین برین پیش خانواده. + شما خانواده‌تون تهرانن؟ _ آره من و مامانم تهران موندیم تا بابام از جنوب بیاد پیش هم باشیم. + به سلامتی. کاری بود بگین من فعلا بیمارستان هستم. از گیت ورودی بخش‌ها رد شدم. سالن پیچشی و دراز بیمارستان از زیر پاهایم گذشت. مثل باغچه‌ی محوطه سلف، کتابخانه، آلاچیق. ساختمانِ آموزش باز بود. عباس، رفیقِ هم‌کلاسی‌ام، همان ساعات اول حمله ۹ اسفند شیشه‌هایش را چسب نواری زده بود. رسیدم حیاط خلوت. در این همه فاصله‌ای که طی کردم هیچکس نبود. درِ نمازخانه از جا در آمده بود و کنار چارچوب به دیوار تکیه‌اش داده بودند. کفش‌هایم را در آوردم. گرمای شوفاژ با بخاری برقی کنارش، به صورتم خورد و لذتی سراپایم را گرفت‌. کوله‌ام را گوشه‌ای پراندم. گوشی‌ام را به شارژ زدم. یک بالشت کوچیک و تپلی از کلنی بالشت و پتوی‌ کنارِ دیوارِ تهِ نمازخانه برداشتم. پتوی مخملی روی خودم انداختم. باد سردی از چارچوب نمازخانه داخل می‌پیچید. قدری به سکوت دلهره‌آور گوش دادم تا پلک‌هایم سنگین شد و آرام گرفتم. 🆔 @dr_Varragh
سلام توی این روزها، بین جبهه خود ماهایی که ظاهراً انقلابی هستیم، رهبر رو دوست داریم، شب‌ها تجمع می‌ریم، انتخابات رو شرکت می‌کنیم، یک دو دستگی‌هایی درست شده. یک بخشیش به این دلیله که در این شرایط تقریبا هیچ‌کس اطلاع درستی از آنچه که در حال وقوع هست نداره. تقریباً همه با اخبار و تحلیل‌هایی که می‌خونیم، مسائل رو می‌بینیم. و بر همون مبنا هم قضاوت می‌کنیم. این باعث میشه که کم کم هر کدوم حلقه انقلابی رو تنگ‌تر کنیم و با برادران‌مون که در کنار خودمون هستن و بیش از ۸۰ درصد مبنای مشترک داریم، هجمه ببریم. بگذریم... شرح زیاد است و داغ سنگین💔 می‌خواستم سه تا از صحبت‌های رهبر شهید رو بذارم که بخونیم. کلا این دیدارشون رو حتما مطالعه کنید، یک منشور جامعی برای فعالین فرهنگی است.👇 🆔 @dr_Varragh
✅ بخش اول عامل دیگری که وجود دارد، این است که در جبهه‌ی خودی، بعضاً به دلایلی، در پایبندی نظام به حرفها و آرمانهای خودش، تردید شد. اگر بخواهیم مثال کاملاً واضحی بزنیم -و البته در خصوص این مثال، عاملی هم وجود داشت که مشکل را تا حدودی برطرف میکرد- مسأله‌ی قبول قطعنامه‌ی ۵۹۸ و پایان جنگ بود که عدّه‌ای را مردّد کرد. منتها گفتم: در آن قضیه، عاملی وجود داشت که همان وجود امام بود. چون امام کُر بود، دریا بود و مورد تردید قرار نمیگرفت، لذا عدّه‌ی کثیر یا اکثری -نمیگویم همه- به خاطرِ گُلِ روىِ امام و به اتکای ایشان، حّجت را بر خود تمام شده دانستند. اما نفس این حرکت، خیلی از دلها را تکان داد که: «هان! چه شد!؟» آنها در این‌که نظام به حرفهای خودش پایبند است، احساس تردید کردند. 🎙 بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور ۱۳۷۳/۰۴/۲۲ 🆔 @dr_Varragh
✅ بخش دوم ناگفته نماند که در طول پانزده سال اخیر، از این قبیل قضایا مکرّر اتّفاق افتاده است. گاهی احساس تردید در عنصر خودی بجا، ولی اکثراً بیجا بوده است. چون خودِ من در سطوح تصمیم‌گیری کشور بوده‌ام و با خیلی از جوانان و عناصر مردّد ارتباطات عاطفی داشته‌ام، غالباً میدیدم بیهوده دچار تردید شده‌اند و اصلاً جای تردید و نگرانی نبوده است. آنها بیهوده احساس نگرانی میکردند که «هان! چه شد!؟» 🎙 بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور ۱۳۷۳/۰۴/۲۲ 🆔 @dr_Varragh
✅ بخش سوم مثلاً یک وقت می‌دیدیم که رسانه‌های دشمن، حساب شده و روی مقاصدی، از یک شخص که در جمهوری اسلامی مسؤولیتی داشت، تعریف می‌کردند! این تعریف، ایجاد تردید می‌کرد که «هان! چه شد!؟ چرا تعریف می‌کنند!؟ نکند حادثه‌ای در شُرف تکوین است!؟» خوب؛ اگر افرادِ مردّد، صبر می‌کردند، بعد از گذشت دو، سه سال معلوم میشد که آن تعریف‌ها تبدیل به دشنام شده است! کمااین‌که امروز هم می‌بینید از این کارها هست. منتها آن ضربه، کار خودش را می‌کرد. این هم یک عامل بود که بعضی از نیروهای خودی را به واسطه‌ی عللی موجّه یا غیر موجّه، در مواردی دچار چنین تردیدهایی کرد. در واقع، یکی از عوامل سایش در جبهه‌ی خودی همین عامل بود. 🎙 بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور ۱۳۷۳/۰۴/۲۲ 🆔 @dr_Varragh