eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
378 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید شاهزاده ادوارد وقتی‌که کوچک بود تنها بود، تنهای تنها. تا اینکه روزی که در حیاط قصر مشغول قدم زدن بود او را دید؛ اشراف‌زاده ای کوچک به‌نام الکساندر ایوانز. الکساندر اولین کسی بود که بو او لبخند زد.از آن روز الکساندر و ادوارد تمام روز را با هم می‌گذراندند و شب‌ها فکرشان ماجراجویی‌هایی بود که روز بعد قصدش را داشتند. اما دنیا هرگز به یک شکل نمی‌ماند، بچه‌ها بزرگ می‌شوند و بزرگ‌ها پیر. شاه پیر شد و شاهزاده شاه و هنوز الکساندر که حالا لرد ایوانز بود آنجا بود و دستان شاه را می‌فشرد. باز زمان گذشت و شاه عاشق شد، عاشق بانوی جوانی که به فکر لباس و مهمانی نبود، بانویی که در فکر محافظت از کشور و خانواده‌اش بود. بانو املین ایوانز. باز هم در این زمان الکساندر محرم اسرار شاه بود. P1
📪 پیام جدید اما زمان خوشی دیری نپایید، جنگ آغاز شد در حالی که اطلاعات نظامی فاش شده بود و شاه و لرد و بانوی جوان طبق وظیفه‌ای که داشتند به میدان نبرد رفتند. روزی که املین خبر خیانت الکساندر را به شاه جوان داد، دنیای شاه از هم پاشید. شاه جوان طبق عادت دوران کودکی به قدم زدن در جایی آرام و دور از هیاهو رفت که شاید بزرگترین اشتباه عمرش بود. چرا که صدایی از پشت سرش گفت:« پس خواهر احمقم بهت گفت؛ نه؟» ادوارد برگشت و بهترین دوست و محافظش را دید که تفنگی را به سمتش نشانه گرفته. در آن لحظه تنها حسی که داشت حسرت بود و سرزنش خود،از این‌که چرا به یک نفر اعتماد کرده. الکساندر خندید:« تو انقدر تشنه محبت و تنها بودی که می‌شد با یه لبخند دلتو به دست آورد. تو شکننده بودی. اوه احمق رو فراموش نکن.» P2
📪 پیام جدید فقط یه شاه احمقه که موقع جنگ تنها میاد بیرون.» این‌بار ادوارد خندید« اگه تو باهوش بودی این احتمالو در نظر می‌گرفتی که من تنها نباشم.» لرد خائن دستانش را روی ماشه گذاشت اما در همان لحظه گلوله ای از پشت سر در قلبش فرورفت و صدای ادوارد در سرش پیچید:« این آخرین لطف من به تو بود. گذاشتم بدون درد بمیری و همه فکر کنن در حالی که به پیاده روی شبانه رفتی به دشمن برخوردی و کشتت، یه مرگ شرافتمندانه، لطف بزرگیه؛ نه؟» سپس جسد همراه همیشگی خود را رها کرد و همراه با املین ایوانز به اردوگاه سپاهیانش برگشت. اما سایه ای از لرد الکساندر ایوانز همیشه همراهش بود تا لحظه مرگش. پایان
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید فقط یه شاه احمقه که موقع جنگ تنها میاد بیرون.» این‌بار ادوارد خندید« اگه تو باهوش بودی
وای نه😭😭😭😭 چرا همتون غمگین نوشتیننن من الان میشینم عر میزنما😭😭😭 ولی‌ زیبا بود ممنون که نوشتی😭✨
📪 پیام جدید در سرزمینی که هیچ گلی چز رز نمیپرورید،همسر باردار پادشاه برای زنده ماندن نیاز به گل لیلیوم داشت ولی هیچ گل لیلیومی پیدا نمیشد.سر انجام،همسر هنگام زایمان مرد.پادشاه به دلیل اندوه بسیارش اسم بچه اش که پسر بود را لیل گذاشت لیل دو برادر داشت به نام های الکس و مکس.الکس موی سپید و مکس موی سیاه داشت.این دو برادر به دلیل جذابیت بی حد و اندازه شان به برادران روز و شب معروف بودن . بین برادران سر ولیعهدی جنگی بود عظیم.دعوا های سر شام و...مکس اگر عصبانی میشد سربازی را میکشت و الکس هنگام عصبانیت آدمی از بین مردمان عادی میکشت.ولی لیل هیچ کار نمیکرد...معصوم ولی باهوش! پارت اول
📪 پیام جدید خب حالا میریم سراغ یه شخص دیگه،دختر داستان.دلباخته مکس،موسپیدی که در رویاهایش با او زندگی میکرد.دختر از عشق به مکس بیمار بود و هر شب با فکر او سرش را روی بالش میگذاشت. روزی عهد کرد که مکس را به دست آورد پس سربازی شد دلیر. در امپراتوری الکس پس از دعوایی به پیش دختر رفت _اسمت چیه؟ +لیلی سرورم _خب چرا بیشتر خم نمیشی؟ +چ_ الکس محکم به پشتت دختر زد. _آه! شمشیری در آورد و به سمت دختر گرفت _برای بقا مبارزه کن! ناگهان صدایی آمد:ولش کن! لیل بود.مجذوب لیلی شده بود. _لیل تو دخالت نکن! ×دارم بهت میگم ولش کن! _شانس آوردی دختر خوب! و لیلی را ول کرد.لیلی به سمت لیل برگشت:مم...ممنونم سرورم ×میتونم اسمت رو بدونم؟ _لیلی سرورم ×به من نگو سرور ، اسمم لیله _ولی سرور_ ادامه داره
📪 پیام جدید ×گفتم نگو سرورم.اسمم لیله. راستی نجاتت ندادم تا خم شی. _حتما...لیل! ×خب نظرت در باره رفتن و رسیدن به کارات چیه؟ _اوه... پس با اجازه... ×باز هم میبینمت؟ _احتمالا... ×به امید دیدارت لیلی. لیلی رفت به سمت محل تمرین سربازان و آنقدر تمرین کرد تا خوابش برد.... *** لیل دل درد داشت.مدام به لیلی فکر میکرد. _من یه آدم بالا رتبه ام....میتونم باهاش ازدواج کنم! _من عاشق شدم؟نمیدونم! مدام با خودش حرف میزد،لیل،لیل بیچاره!گرفتار دامی شده بود به نام عشق... پادشاه از عشق پسر فهمید.نباید او را به دختر سرباز میداد.در ذهنش بود عشق یا ثروت؟ثروت!باید با دختر پادشاهی ازدواج میکرد تا صلح باشد.پس پادشاه به سمت دختر رفت و گفت:لیلی،تو دیگر سرباز نیستی،برو! ادامه داره
📪 پیام جدید لیلی که از حرف شاه یکه خورد گفت:سرورم،چه گناهی از من شما را انقدر ناراحت کرده؟ شاه گفت:سرباز تو در جایگاهی قرار داری که مرا بازجویی کنی؟ _نه سرورم +پس برو! لیلی تند وسایلش را جمع کرد و رفت.فردایش لیل از او خبر گرفت.پیدایش نکرد.لیل غمگین سعی کرد برای ولیعهد شدن.ولیعهد شد، شاه شد و سرباز ها را برای یافتن لیلی فرستاد.پس از چند روز خبر آمد:جسد لیلی در حالی که به دستش یه شاخه لیلیوم نایاب بسته شده بود پیدا شد و به این معنی بود که لیل باید تا ابد،در عشق نافرجامش میسوخت...
هدایت شده از بدرود My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش ردای هاگوآرتز، چوب جادو و کراوات✨