هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اه بچه ها بزرگ شید دیگه.😑😒
تا کی میخواین منتظر نامه هاگوارتزتون باشین؟
یا تو کمد و تابلو و این چیزا دنبال راه نارنیا بگردین؟
#کرم_کتاب
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
دیگه کار از کار گذشته.
احترام خواهر برادرای کوچیکتونو بگیرین که نامشون اومد شما هم وارد دنیای جادوگری کنن یا ببرنتون نارنیا.
من خودم الان خیلی به خواهرم محبت میکنم و منتظرم یازده سالش بشه، نامه بگیره باهم جادوگری یاد بگیریم.
یا با کمدش بریم نارنیا.
#کرم_کتاب
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
ولی این جمله نیک تو زوتوپیا : عضو اداره پلیس نشدم برای اینکه میخواستم پلیس باشم به خاطر این عضو شدم که میخواستم جزوی از یه گله باشم و فکر اینکه یه روز تو رو از دست بدم منو میترسونه چون تو گله منی
اژدها سواران کتابخوان
ولی این جمله نیک تو زوتوپیا : عضو اداره پلیس نشدم برای اینکه میخواستم پلیس باشم به خاطر این عضو شدم
میتونم ساعت ها عر بزنم به خاطرش😭😭😭😭😭
هدایت شده از اژدها سواران کتابخوان
باد سرد بر صورتم سیلی میزد و گردنم را به این طرف و آن طرف میکشاند، صورتم از سرما سرخ شده بود و نوک انگشتانم یخ زده بود ،شنلم در هوا تکان میخورد و همچون پرنده ای آزاد در جنگل به دور خود میپیچید
کف پاهایم گز گز میکردند؛
مدت زیادی بود که این بالا بودم ،بالای بلند ترین برج شهر، خسته و بیتاب بودم
نه ... تا وقتی پیدایش نکرده ام از جایم تکان نمیخورم.
موهای مشکی ام در هم ژولیده بود و لبانم خشک شده بود و چشمانم ..تاریکی مطلق بودند.
چرا؟واضح است ،چون او نور امید را از من گرفت، کسی که وقتی درمانده بودم مرا پیدا کرد و همچون نسیم من را نوازش کرد ،حالا در وضعیتی بد تر و درمانده تر ،در این هپروت ولم کرد و رفت ،احساس تهی بودم میکنم ،انگار که اکسیژن را از ام گرفته اند
و من هر روز شاهد شادی و خنده های فریبنده ی اون هستم در آغوش مردانی دیگر ، مردانی که با چشم هوس به او نگاه میکنند و خنده سر میدهند .
چشمانم سرد و خالی از هم گونه احساس هستند ،ولی درونم...همچون اقیانوسی خروشان میجوشد و طغیان میکند،
و حالا من اینجا هستم ،تا پیدایش کنم و نیزه زهراگونم را در قلبش فرو کنم .
قلب؟فکر نمیکنم. شاید بهتر است بگویم یک تکه سنگ ،چون اگر قلب بود هیچوقت با من اینگونه نمیکرد...
#اطلس
اژدها سواران کتابخوان
باد سرد بر صورتم سیلی میزد و گردنم را به این طرف و آن طرف میکشاند، صورتم از سرما سرخ شده بود و نوک
میخواستم بگم غمگین ننویسید من گناه دارم بعد دیدم خودم همه متن هام غمگینه نمیتونم به بقیه بگم ننویسن😭🤣
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/14503
ایده خوبی دادی.
منم خواهرمو میفرستم خونه عموم باد ببرتش بره پیش جادوگر شهر از.
تازه قراره وقتی خواهرم جادوگر شد بهش حسودی نکنم تا منم وارد دنیاشون کنه یا حداقل دوستاشو بیاره خونمون.
#کرم_کتاب
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/anbaryyy_e/2592
واو خیلی زیبا و پر احساس نوشتی و انقدر خوب جزئیات رو کنار هم گذاشتی که میتونستم احساسات و تفکرات کارکتر و فضای اطرافش رو درک کنم
فکر نکنم هیچوقت به این سطح از نویسندگی بریم😂
#آدمیبرسیارهایخاکی
#دایگو