باورم نمیشد،نه نه نه این من نبودم که این کار را کرده باشم؛بزارید همه چیزی را از قبل توضیح بدهم، از همان اول از همان روزی که برای اولین بار نازلی را دیدم،سال اول دانشگاه بود و من نیز برای ادامه تحصیل به این کشور آمده بودم و زبانشان را خوب بلد نبودم،نازلی،همان دختر ریزه میزه با چشمان درشت قهوه ای و موهایی به رنگ شب به سمت من آمد و سعی کرد که با من ارتباط برقرار کند؛خب من متوجه منظورش نمیشدم و حتی نمی توانستم به او بگویم که متوجه حرف هایش نمی شوم ، دیگر کلافه شده بودم و با صدای نسبتا بلندی به او گفتم که متوجه حرف هایش نمی شوم،و در جواب با اوج خونسردی به زبان خودم شروع به صحبت کرد و خود را معرفی کرد. گفت که اسمش نازلی است و به اجبار خانواده اش به این رشته آمده و خودش به هنر علاقه بیشتری داشته،گفت که بابت قدش احساس خجالت میکند که من در جوابش گفتم اما خیلی بامزه هستی! و او خیلی آرام خندید
گفت که اگر دوست داشته باشم میتوانم در کلاس کنار او بنشینم،برایم عجیب بود که آنقدر سریع با من صمیمی شده بود
اما از طرفی احساس میکردم که سالهاست او را میشناسم و با او آشنا هستم. پس من هم به او گفتم که من جیسون اسمیتزن لبخندی به نشانه موافقت به او نشان دادم و راه افتادم .... آه ، چقدر لحظات زیبایی را با هم پشت سر گذاشته بودیم چند ماه بعد از آن اتفاق بود که احساس کردم دارم به نازلی علاقه مند میشوم ،به همان دختر ریزه میزه.
یک روز که در حال برگشتن از دانشگاه بودیم در راهرو او را متوقف کردم و به او همه چیز را گفتم ،گفتم که چقدر به او علاقه مند هستم؛ وقتی که صحبت هایم تمام شد نگاهی به او انداختم و دیدم که از شوق دارد گریه میکند البته این را هم بگویم که در لحظه اول متوجه نشدم که گریه اش از روی شوق است اما وقتی محکم مرا در آغوش کشید کاملا مطمئن شدم...
چقدر مضحکه انگیز است که دارم این خاطرات را در حالی تعریف میکنم که همین چند لحظه پیش جنازه آن دختر رو به رویم بود. باید برایتان از یک هفته پیش بگویم که تصمیم گرفتیم به آن مهمانی نحس برویم که ای کاش هرگز نمی رفتیم،
ای کاش همانجا مخالفت خود را اعلام میکرد
هر روز با هیجان راجع به لباسی که میخواست در مهمانی بپوشد صحبت میکرد یا نظرم را راجع به مدل موهایش می پرسید ، بالاخره روز مهمانی فرا رسید،
یعنی همین امروز صبح ؛البته باید اضافه کنم که هیچکس به غیر از دوستان صمیمی ما از رابطه ما خبر نداشت و امروز ،همان روزی بود که قرار بود این موضوع را علنی کنیم.
پیراهنی به رنگ آبی آسمانی به تن کرده بود که با پوست سفیدش همخوانی داشت ،اما هرچند که هیجان زده نشان میداد،می توانستم استرس را آشکارا در صورتش ببینم. به سویش رفتم و به او اطمینان دادم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت.
بالاخره به مهمانی رسیدیم همین چند ساعت پیش بود،در حال صحبت کردن بودیم، تصمیم گرفته بود که خودش همه چیز را اعلام کند؛دستانش را محکم در دستانم گرفتم و او را چرخاندم تا به سمت جمعیت برود،اما...اما...اما ناگهان چاقویی که از برق تصنعی تیغه اش معلوم بود به سم آغشته شده است، به سمت او پرتاب شد ، سعی کردم قهرمان زندگی نازلی ، عشق زندگی ام باش و چاقو را محکم در هوا گرفتم ،اما ظاهراً به اندازه کافی محکم نبود و با بدن نازلی برخورد کرد و باعث شد هاله سرخی روی لباسش پدیدار شود،
چند دقیقه اول شوک عجیبی داشتم من، زندگی کسی را گرفته بودم که قرار بود زندگی اش را زیبا کنم،نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما ناگهان چراغ ها خاموش شد، در ها قفل شد و من ماندم و جسم بی جان نازلی ، طولی نکشید نمی توانم دقیق بگویم چقدر زمان برد چرا که متوجه گذر زمان نمیشدم اما برق ها روشن شد و
دختران که از ترس پلیس ها مخفی شده بودند به آرامی بیرون آمدند و به سراغ نازلی رفتند، یکی از آنها فریاد زد«تو... تو بودی...تو اون رو کشتی!»
باقی دختران نیز شروع به تایید او کردند
وقتی مامور شروع به پرسیدن از دیگر شاهدان کرد همه همین حرف را زدند و در نهایت فقط میزبان بود که سکوت کرده بود.
اکنون که این حرف ها را میزنم دست هایم با دستبند بسته شده و در ماشین پلیس ، به جرم قتل در حال انتقال به ایستگاه پلیس هستم. نمیدانم قاتل واقعی که بود، هدفش چه بود، اصلا هدف او من بودم یا نازلی،فقط می دانم که تا اینجا توانسته بود با یک تیر دو نشان بزند؛
هم نازلی را به قتل برساند و هم مرا به زندان بیاندازد.
اهمیتی به وضعیت خودم نمیدهم ،فقط امیدوارم که قاتل واقعی پیدا شود، چون اصلا علاقه ای به قاتلِ نازلی بودن ندارم.
خب ما الان دو تا روایت متفاوت داریم ولی ایگنور
دو نفر گفتن همون لحظه که دختره چاقو خوره پسره پیشش بوده
دو نفر گفتن بعدش اومده چاقو رو در آورده
بر اساس فرض اول بنویسید با تشکر
اژدها سواران کتابخوان🏴
فریاد زدم:《من به اون دانشگاه میرم چه تو بخوای و چه نخوای.》 و در اتاقم را پشت سرم کوبیدم. ازش متنفر
اما من عاشقش شدم، گویی که روی چاقو میرقصم.
جملهشو دوست داشتم(((:
ساعت از نیمهشب گذشته بود و هوای سالن پر از عطر گرانقیمت و دروغهای شیرین بود. من، لیلی، مثل همیشه، لنگرگاهی آرام در میان این آشوب بودم. لباس مشکیِ کژولم روی تنم میلغزید و هر قدمی که با پاشنههای پچیتی برمیداشتم، یک صدای کوچک و تیز روی پارکتهای چوبی میانداخت؛ صدای من در سکوتِ همیشگیام.
دعوت «ویلیام» (میزبان) همیشه یک ریسک بود. او دوست داشت عجیبترینها را دور هم جمع کند تا شاهد نمایش خودش باشد. امشب، شاهکارش «لیا» بود؛ آن دختر گوشهگیر کتابخانه که مثل یک مجسمهی مرمرین در حاشیهی مهمانی ایستاده بود. هیچکس نفهمید چطور این دو(ویلیام همه فن حریف و لیا)به هم رسیدند. یک زوج ناهمگون، مثل یک شعر کلاسیک در میان موسیقی پاپ.
من لیوانم را پایین آوردم. یک «دارک اند استورمی» که مزهی دود و ادویه میداد. تمام نگاهها روی آن دو متمرکز بود، جز نگاه من. من حواسم به تغییر فشار هوا بود.
ناگهان، موسیقی یک نتِ کشدار زد و خشک شد. مثل یک گرامافون که سوزن از روی صفحه برداشته شده باشد. یک سکوت سنگین، مرطوب، فرود آمد.
آنجا بود. درست کنار میز شیشهای پذیرایی؛
ویلیام پر افتخار و سرشار از لذت کثیف ایستاده بود. قامتش بلندتر از همیشه به نظر میرسید. موهایش خیس عرق بود و لبخند همیشگیاش، حالا تبدیل شده بود به یک چینِ وحشی روی صورتش. در دستانش، یک چاقوی نقرهای که تا نیمه در گردن لیا فرو رفته بود، میدرخشید. خون، گرم و غلیظ، روی یقهی سفید او پخش شده بود.
لحظهای که چاقو را بیرون کشید، صدای خِشِش وحشتناکی کرد.
لیا افتاد. نه مثل عروسک، بلکه با سنگینیِ جسمی که دیگر اهمیتی به شیکپوشی نمیدهد.
صدای اولین نفر که جیغ کشید، مثل ترک خوردن یخ بود. مردم وحشتزده شروع به ازدحام کردند، اما من همچنان ایستاده بودم. چشمم به دست ویلیام بود، نه چاقو.
او چاقو را به آرامی رها کرد. چاقو روی زمین افتاد، اما ویلیام به خون روی دستانش نگاه نمیکرد. او داشت به پشت سر من نگاه میکرد.
همان لحظه بود که فهمیدم.
این قتل نبود که همه را میخکوب کرده بود. این قربانی بود که شوکه کرده بود. ویلیام از قتل پشیمان نبود؛ او از دیدن واکنش لیا در لحظه مرگ،لذت برده بود و قصدش هم همین بود. انگار او نه با چاقو، که با یک راز کشته شده بود.
سکوت ثانیهها را جوید. همه منتظر بودند من مثل بقیه فرار کنم یا فریاد بزنم. اما لیلی هیچوقت تابع انتظارات نیست.
من انگشت اشارهام را آرام روی شیشهی کوکتلم کشیدم، جایی که آخرین قطرهی نوشیدنی باقی مانده بود. و با صدایی که فقط برای خودم شنیدنی بود، زمزمه کردم:
«...چه چیز پنهانی در گلویش بود که ویلیام مجبور شد با این وحشیگری دهانش را ببندد؟»
اژدها سواران کتابخوان🏴
یه دختر رندوم
این بچه قبل اینکه بقیه متن ها رو بخونه نوشته به خاطر همین آنقدر فرق داره با بقیه😭😂
ولی قشنگ بود در جای خودش