eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
367 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
575 ویدیو
132 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و هوای سالن پر از عطر گران‌قیمت و دروغ‌های شیرین بود. من، لیلی، مثل همیشه، لنگرگاهی آرام در میان این آشوب بودم. لباس مشکیِ کژولم روی تنم می‌لغزید و هر قدمی که با پاشنه‌های پچیتی برمی‌داشتم، یک صدای کوچک و تیز روی پارکت‌های چوبی می‌انداخت؛ صدای من در سکوتِ همیشگی‌ام. دعوت «ویلیام» (میزبان) همیشه یک ریسک بود. او دوست داشت عجیب‌ترین‌ها را دور هم جمع کند تا شاهد نمایش خودش باشد. امشب، شاهکارش «لیا» بود؛ آن دختر گوشه‌گیر کتابخانه که مثل یک مجسمه‌ی مرمرین در حاشیه‌ی مهمانی ایستاده بود. هیچ‌کس نفهمید چطور این دو(ویلیام همه فن حریف و لیا)به هم رسیدند. یک زوج ناهمگون، مثل یک شعر کلاسیک در میان موسیقی پاپ. من لیوانم را پایین آوردم. یک «دارک اند استورمی» که مزه‌ی دود و ادویه می‌داد. تمام نگاه‌ها روی آن دو متمرکز بود، جز نگاه من. من حواسم به تغییر فشار هوا بود. ناگهان، موسیقی یک نتِ کش‌دار زد و خشک شد. مثل یک گرامافون که سوزن از روی صفحه برداشته شده باشد. یک سکوت سنگین، مرطوب، فرود آمد. آنجا بود. درست کنار میز شیشه‌ای پذیرایی؛ ویلیام پر افتخار و سرشار از لذت کثیف ایستاده بود. قامتش بلندتر از همیشه به نظر می‌رسید. موهایش خیس عرق بود و لبخند همیشگی‌اش، حالا تبدیل شده بود به یک چینِ وحشی روی صورتش. در دستانش، یک چاقوی نقره‌ای که تا نیمه در گردن لیا فرو رفته بود، می‌درخشید. خون، گرم و غلیظ، روی یقه‌ی سفید او پخش شده بود. لحظه‌ای که چاقو را بیرون کشید، صدای خِشِش وحشتناکی کرد. لیا افتاد. نه مثل عروسک، بلکه با سنگینیِ جسمی که دیگر اهمیتی به شیک‌پوشی نمی‌دهد. صدای اولین نفر که جیغ کشید، مثل ترک خوردن یخ بود. مردم وحشت‌زده شروع به ازدحام کردند، اما من همچنان ایستاده بودم. چشمم به دست ویلیام بود، نه چاقو. او چاقو را به آرامی رها کرد. چاقو روی زمین افتاد، اما ویلیام به خون روی دستانش نگاه نمی‌کرد. او داشت به پشت سر من نگاه می‌کرد. همان لحظه بود که فهمیدم. این قتل نبود که همه را میخ‌کوب کرده بود. این قربانی بود که شوکه کرده بود. ویلیام از قتل پشیمان نبود؛ او از دیدن واکنش لیا در لحظه مرگ،لذت برده بود و قصدش هم همین بود. انگار او نه با چاقو، که با یک راز کشته شده بود. سکوت ثانیه‌ها را جوید. همه منتظر بودند من مثل بقیه فرار کنم یا فریاد بزنم. اما لیلی هیچ‌وقت تابع انتظارات نیست. من انگشت اشاره‌ام را آرام روی شیشه‌ی کوکتلم کشیدم، جایی که آخرین قطره‌ی نوشیدنی باقی مانده بود. و با صدایی که فقط برای خودم شنیدنی بود، زمزمه کردم: «...چه چیز پنهانی در گلویش بود که ویلیام مجبور شد با این وحشیگری دهانش را ببندد؟»
اژدها سواران کتابخوان🏴
یه دختر رندوم
این بچه قبل اینکه بقیه متن ها رو بخونه نوشته به خاطر همین آنقدر فرق داره با بقیه😭😂 ولی قشنگ بود در جای خودش
«می‌دونستی همیشه علاقه نداشتم یه دانشمند بشم؟ وقتی جوون‌تر بودم، بزرگ‌ترین آرزوم شاعری بود.» _ یه شاعر، دکتر وارثروپ؟ _ اوه، بله. این تمایل از بین رفت اما همون‌طور که احتمالا متوجه شدی، خلق‌‌و‌خوی شاعرانه پابرجا مونده. شاید باورت نشه اما من آدمی احساساتی بودم، ویل هنری. پرسیدم: «پس چی شد؟» _ بزرگ شدم. _هیولاشناس²: نفرین وندیگو
تق‌تق‌تق_ کلبه سیلوانا خانوم درسته؟ من تازه وارد این جمع افسانه ای شدم و یه توک پا اومدم خدمتتون عرض کنم: این چنل یکی یکی از چنل های پین شده ی ایتامه!!! کلا سه ساعته توش عضو شدمو اینجوریم که:«یه چنل نمیتونه شاهکار باشه مگر اینکه این چنل باشه» کلا وقتی توش میگردی اینگار واقعا وارد یه کوهستان مه گرفته پر از اژدها شدی که یه کلبه وسطش میدرخشه. وقتی واردش میشی بوی کاغذ های قدیمی جلد های چرمی و قهوه و کلی گل و گیاه دماغتو پر میکنه. و اونجا کجاست؟ دقیقا کلبه ی پر مهر و صفای سیلوانا خانووممم؛؛؛))))))) بعنوان یه تازه وارد زیادی پسرخاله شدم😅ولی بدون شوخی چنلت محشرهههههه امیدوارم ۱ کا شدنتو با حتی بیشترشو ببینمممممم؛))) یه نامه ی دلی کوچولو از طرف عضو جدید...
آلیس: هنوز هم آن تیکه کاغذ را دارد، همانی که روی آن اسمم را نوشتم در صندوق یادگاری هایش است. آهی میکشم و تمرکزم را بر روی کنتور برق میگذارم؛ خیلی ساده است حتی نیازی به بریدن سیم ها نیست. هیچ ردی از دستکاری ام باقی نمیماند. دست های دستکش پوشم با مهارت حرکت میکنند. وقتش است، همانطور که برنامه ریزی کردیم برق به موقع قطع میشود به ساعت مچی ام نگاه میکنم باید الان اینجا باشی دایان! دنیالش میگردم در یکی از اتاق ها روی زمین نشسته آنطرف خانه سر وصدا می آید الان پلیسا میرسن به او سخونک میزنم تا بلند شود. اصلا چرا نشسته؟! سرش را با بلند میکند و با بی حالی نگاهم میکند. زیر شانه اش را میگیرم و بلندش میکنم.
از در پشتی میرویم بیرون همه دوربین ها هک شده و فیلمی از ما ضبط نمیشود حتی اگر دوربینی هم روشن باشد صورتما پوشیده و غیر قابل شناسایی است. باران میبارد و رد پایی از ما باقی نمیماند. گوشی هایمان را با خود نیاورده ایم و ماشین را چند خیابان آنطرف تر پارک کردم. در ماشین را باز میکنم و به دایانِ بی حال کمک میکنم تا بنشیند. بخاطر شکه شدنه؟ اول باید به یک مکان امن برویم. ماشین را پارک میکنم. دایان رث به من میکند و میگوید: قولی که بهم دادی رو یادت نره بهشون بگو باشه؟ با زبان اشاره میگویم: تموم شد دیگه، خودت میتونی بهشون بگی فقط شکه شدی. _من... من نمیتونستم خودمو ببخشم و امیلی هم اینو نمیخواست....اون سمو خوردم آلیس و نگران نباش تو همه ردا رو از بین بردی کسی مزاحمت نمیشه و منم میمیر.. شوکه شدم با صدایی هراسان به او میگویم: حتما یه راهی هست پادزهر اون سم چیه گیرش میارم فقط، بگو اسمش چیه
بی توجه به حرف هایم لبخندی واقعی میزند: بالاخره حرف زدی قبلا هم صدا تو موقع زمزمه کردن آهنگ شنیده بودم ولی نه کامل! خودم به او گفته بودم که میتوانم حرف بزنم اما انتخاب کردم با روش های دیگری سخن بگویم. میگویم: دایان گوش کن فقط بهم بگو پادزهرش چیه میگوید: ممنون آلیس. و چشمانش را میبندد هرچقدر اورا صدا میزنم جوابی از او نمیشنوم.