هدایت شده از اردوگاه دورگهها✨(Grishavers forever)
«میدونستی همیشه علاقه نداشتم یه دانشمند بشم؟ وقتی جوونتر بودم، بزرگترین آرزوم شاعری بود.»
_ یه شاعر، دکتر وارثروپ؟
_ اوه، بله. این تمایل از بین رفت اما همونطور که احتمالا متوجه شدی، خلقوخوی شاعرانه پابرجا مونده. شاید باورت نشه اما من آدمی احساساتی بودم، ویل هنری.
پرسیدم: «پس چی شد؟»
_ بزرگ شدم.
_هیولاشناس²: نفرین وندیگو
تقتقتق_
کلبه سیلوانا خانوم درسته؟
من تازه وارد این جمع افسانه ای شدم و یه توک پا اومدم خدمتتون عرض کنم:
این چنل یکی یکی از چنل های پین شده ی ایتامه!!! کلا سه ساعته توش عضو شدمو اینجوریم که:«یه چنل نمیتونه شاهکار باشه مگر اینکه این چنل باشه» کلا وقتی توش میگردی اینگار واقعا وارد یه کوهستان مه گرفته پر از اژدها شدی که یه کلبه وسطش میدرخشه. وقتی واردش میشی بوی کاغذ های قدیمی جلد های چرمی و قهوه و کلی گل و گیاه دماغتو پر میکنه. و اونجا کجاست؟ دقیقا کلبه ی پر مهر و صفای سیلوانا خانووممم؛؛؛)))))))
بعنوان یه تازه وارد زیادی پسرخاله شدم😅ولی بدون شوخی چنلت محشرهههههه امیدوارم ۱ کا شدنتو با حتی بیشترشو ببینمممممم؛)))
یه نامه ی دلی کوچولو از طرف عضو جدید...
#لئو
اژدها سواران کتابخوان🏴
تقتقتق_ کلبه سیلوانا خانوم درسته؟ من تازه وارد این جمع افسانه ای شدم و یه توک پا اومدم خدمتتون عر
اینو یکی از بچه ها کانال نوشته و فقط میتونم بگم ذوقققق
آلیس:
هنوز هم آن تیکه کاغذ را دارد، همانی که روی آن اسمم را نوشتم در صندوق یادگاری هایش است. آهی میکشم و تمرکزم را بر روی کنتور برق میگذارم؛ خیلی ساده است حتی نیازی به بریدن سیم ها نیست. هیچ ردی از دستکاری ام باقی نمیماند.
دست های دستکش پوشم با مهارت حرکت میکنند. وقتش است، همانطور که برنامه ریزی کردیم برق به موقع قطع میشود
به ساعت مچی ام نگاه میکنم
باید الان اینجا باشی دایان!
دنیالش میگردم در یکی از اتاق ها روی زمین نشسته آنطرف خانه سر وصدا می آید الان پلیسا میرسن به او سخونک میزنم تا بلند شود. اصلا چرا نشسته؟!
سرش را با بلند میکند و با بی حالی نگاهم میکند. زیر شانه اش را میگیرم و بلندش میکنم.
از در پشتی میرویم بیرون
همه دوربین ها هک شده و فیلمی از ما ضبط نمیشود حتی اگر دوربینی هم روشن باشد صورتما پوشیده و غیر قابل شناسایی است. باران میبارد و رد پایی از ما باقی نمیماند. گوشی هایمان را با خود نیاورده ایم و ماشین را چند خیابان آنطرف تر پارک کردم.
در ماشین را باز میکنم و به دایانِ بی حال کمک میکنم تا بنشیند.
بخاطر شکه شدنه؟ اول باید به یک مکان امن برویم.
ماشین را پارک میکنم. دایان رث به من میکند و میگوید: قولی که بهم دادی رو یادت نره بهشون بگو باشه؟
با زبان اشاره میگویم: تموم شد دیگه، خودت میتونی بهشون بگی فقط شکه شدی.
_من... من نمیتونستم خودمو ببخشم و امیلی هم اینو نمیخواست....اون سمو خوردم آلیس و نگران نباش تو همه ردا رو از بین بردی کسی مزاحمت نمیشه و منم میمیر..
شوکه شدم با صدایی هراسان به او میگویم: حتما یه راهی هست پادزهر اون سم چیه گیرش میارم فقط، بگو اسمش چیه
بی توجه به حرف هایم لبخندی واقعی میزند: بالاخره حرف زدی قبلا هم صدا تو موقع زمزمه کردن آهنگ شنیده بودم ولی نه کامل!
خودم به او گفته بودم که میتوانم حرف بزنم اما انتخاب کردم با روش های دیگری سخن بگویم.
میگویم: دایان گوش کن فقط بهم بگو پادزهرش چیه
میگوید: ممنون آلیس.
و چشمانش را میبندد هرچقدر اورا صدا میزنم جوابی از او نمیشنوم.
#Callous
خوشبختانه باز هم زودتر از خبر نگار ها از حادثه خبر دار شده ام . از ماشین پیاده می شوم و سوئیچ را در جیبم می گذارم ، اثری از او نیست حداقل نه فعلا . وارد خانه می شوم و با سرک کشیدن به دنبال کارآگاه می کردم کسی که به من خبر این قتل را داده به لطف او دیگر نیاز نیست سامانه پلیس را هک کنم . با این حال هنوزم وقتی متوجه می شود که به او خیره شده ام و زیر نظرش دارم چهره اش حالتی از انزجار به خود می گیرد .
کارآگاه مثل همیشه کنار جسد ایستاده و جسد را زیر نگاه خیره اش خجالت می دهد .ادامه.
#سباستینمککویین
دست هایش را نمی بینم حتما در جیب های کتش است . جلوتر می روم و دستم را روی شانه اش می گذارم ، او لحظه ای کوتاه بر خود می لرزد ، بر می گردد و نگاه بی روحش را به نشانه سرزنش به من میدوزد .
گوشه لبم کنی بالا می رود و می گویم :« قضیه چیه کارآگاه ؟ باز چرا از خواب بیدارم کردی ؟»
کارآگاه نفسی از خشم می کشد و می گوید :« هر وقت که چهره ات رو می بینم آرزو می کنم کاش اون روز نمی دیدمت . »
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین
- سخت نگیر ماجرا رو تعریف کن .
هر دو می دانیم حرف از کدام روز می زند ، تا قبل از شش ماه پیش من مجبور بودم سامانه های پلیس را هک کنم و یا برای خبردار شدن از پرونده های جنایی خودم را جای افسران پلیس جا بزنم . البته تا قبل از شش ماه پیش در فاصله این شش ماه اتفاقی افتاد که فکرش را هم نمی کردم .
مدتی بود که یک قاتل زنجیره ای بد جور در خیابان های شهر سر و صدا کرده بود . آنقدر که شب ها شهر به شهر اشباح تبدیل می شد .
ادامه دارد ...
#سباستینمککویین