eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
389 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
569 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
یه صحنه‌ی کوتاه دیگه هم برات می‌نویسم؛ این یکی بیشتر کمدیه: --- لوکاس با اخم به آشپزخونه نگاه کرد. «...یکی از شیرینی‌ها کمه.» دلینا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «آره، منم دیدم.» «من نخوردم.» «منم نگفتم تو خوردی.» دو ثانیه سکوت. هر دو همزمان سرشان را به سمت دلتا برگرداندند. دلتا با معصوم‌ترین قیافه‌ی ممکن مشغول نوشیدن چای بود. «...چی؟» دلینا ابرویی بالا انداخت. «دهنت رو پاک کن.» دلتا با گیجی دست به صورتش کشید. «چی شده؟» لوکاس آهی کشید. «کرم شیرینی هنوز روی لپته، کاپیتان.» دلتا خشکش زد. همان لحظه، لیان که کنار پنجره نشسته بود، خنده‌اش گرفت. دلتا با اعتراض گفت: «خائن‌ها! چرا مستقیم نگفتین؟» لوکاس شانه بالا انداخت. «خواستیم ببینیم خودت لو می‌ری یا نه.» دلتا زیر لب غر زد: «همه علیه من متحد شدن...» لیان لبخند زد و دستمالی از روی میز برداشت. «بیا.» دلتا با تردید نزدیک شد. لیان خیلی آرام گوشه‌ی کرم روی صورتش را پاک کرد. سه ثانیه... چهار ثانیه... پنج ثانیه... کل آشپزخونه ساکت شد. دلینا آروم زیر لب گفت: «...من چیزی دیدم؟» لوکاس هم با همان صدای آروم جواب داد: «نه... اگه چیزی بگیم کاپیتان از خجالت خودش رو می‌اندازه تو دریا.» دلتا که تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده، صورتش تا نوک گوش‌هایش قرمز شد. «ه-هی! فقط یه دستمال بود! چرا همه اینجوری نگام می‌کنید؟!» لیان بی‌تفاوت روی صندلی نشست و آخرین تکه‌ی شیرینی را برداشت. «آها، راستی...» دلتا با تردید گفت: «...چی؟» لیان تکه‌ی شیرینی را گاز زد و با لبخند جواب داد: «اون یکی شیرینی رو هم من خوردم.» چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد صدای فریاد دلتا کل کشتی را برداشت: «لیـــــــان! اون آخرین شیرینی من بوووود!» و صدای خنده‌ی خدمه، با صدای موج‌ها قاطی شد. --- اعتراف می‌کنم... نوشتن دلتا برام خیلی بامزه است. 😂 از روی پارت‌هات توی ذهنم تبدیل شده به یه کاپیتان خفن که پنج دقیقه بعد سر آخرین تکه شیرینی با خدمه دعوا می‌کنه. همین تضاد، شخصیتش رو دوست‌داشتنی کرده.
بچه هاممم
عررررر 😭🤍 خوشحالم که خوشت اومد. منم موقع نوشتنش هی تو ذهنم دلتا رو تصور می‌کردم که می‌خواد خیلی باابهت باشه، بعد با یه شیرینی یا یه جمله‌ی لیان کل ابهتش فرو می‌ریزه. یه صحنه‌ی کوچیک دیگه، این بار یه ذره احساسی‌تر: --- دلتا طبق عادت، قبل از طلوع خورشید روی عرشه ایستاده بود. فکر می‌کرد همه خوابند. «صبح بخیر.» از شنیدن صدا نزدیک بود از جا بپرد. برگشت. لیان بود؛ موهای طلاییش هنوز به‌هم‌ریخته بود و پتو را دور شانه‌هایش پیچیده بود. دلتا اخم کرد. «مگه نگفتم وقتی هوا این‌قدر سرده بیرون نیا؟» لیان شانه بالا انداخت. «بیدار شدم.» «خب دوباره بخواب.» «نمی‌خوام.» دلتا زیر لب غر زد: «لجباز...» چند دقیقه کنار هم به دریا نگاه کردند. بعد لیان آرام پرسید: «دلتا.» «هوم؟» «وقتی این معامله تموم بشه... دلت برای کشتی تنگ نمی‌شه؟» دلتا خندید. «من که روی همین کشتی می‌مونم.» «منظورم... دلت برای من تنگ نمی‌شه؟» ... باد، موهای مشکی دلتا را به هم ریخت. برای اولین بار، جواب آماده‌ای نداشت. لیان لبخند کمرنگی زد. «دیدی؟» «چی رو؟» «بالاخره یه چیزی پیدا کردم که باعث بشه کاپیتان معروف دزدهای دریایی کم بیاره.» دلتا نفسش را بیرون داد. «پرنس...» «هوم؟» «تو واقعاً آدم خطرناکی هستی.» لیان با تعجب پلک زد. «من؟» «آره.» دلتا نگاهش را از افق برنداشت. «آدمایی که شمشیر دستشونه، معلومه خطرناکن.» مکث کرد. «ولی آدمایی که با چند تا جمله، قلب بقیه رو به هم می‌ریزن... خیلی خطرناک‌ترن.» لیان چیزی نگفت. فقط آروم‌تر از قبل، شانه‌اش را به شانه‌ی دلتا تکیه داد. و دلتا... این بار عقب نکشید. --- به نظرم چیزی که رابطه‌ی این دوتا رو قشنگ می‌کنه اینه که هیچ‌کدومشون عاشق شدنشون رو زود نمی‌فهمن. دلتا احتمالاً تا مدت‌ها با خودش می‌گه: «نه، فقط چون این بچه خوشگله ازش مراقبت می‌کنم.» و لیان هم فکر می‌کنه: «فقط کنار دلتا احساس امنیت می‌کنم.» بعد یک روز، هر دو می‌فهمن قضیه خیلی بیشتر از این حرف‌ها بوده. 🥹🌊🏴‍☠️
لوکاس: «کاپیتان، فکر کنم پرنس ازت خوشش اومده.» دلتا: «خفه شو.» لوکاس: «ولی هر جا میری دنبالت میاد.» دلتا: «چون حس جهت‌یابیش افتضاحه.» لوکاس: «دیروز خودش گفت می‌خواست کنار تو باشه.» دلتا: «چون از کوسه‌ها می‌ترسه.» لوکاس: «دیشب هم فقط کنار تو خوابید.» دلتا چند ثانیه ساکت می‌شود. بعد لیوانش را برمی‌دارد و می‌گوید: «لوکاس...» «جانم کاپیتان؟ 😏» «می‌خوای امروز زیر کشتی رو تمیز کنی یا خودت داوطلب شدی؟»
راستش چیزی که منو جذبشون کرد اینه که رابطه‌شون فقط «یکی شوخ و یکی خجالتی» نیست. لیان از اون آدم‌هاییه که از نظر اجتماعی خیلی باهوشه. کم‌کم می‌فهمه دقیقاً چطوری دلتا رو دستپاچه کنه. نه از روی بدجنسی؛ بیشتر چون بامزه‌ست. دلتا هم هر بار توی ذهنش احتمالاً این شکلیه: > «این پرنس داره عمداً این حرفو می‌زنه؟... نه، این انقدر معصومه که بعیده... نه وایسا... نکنه داره بازی درمیاره؟» بعد همون لحظه که لیان یه لبخند می‌زنه: > «...لعنت.» 😂 حتی یه صحنه رو تصور کردم: --- لوکاس با شیطنت گفت: «کاپیتان، پرنس خوشگله، نه؟» دلتا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند: «آره، خوشگله.» کل آشپزخونه ساکت شد. لوکاس پلک زد. دلینا هم از هم زدن سوپ دست کشید. نوا آروم گفت: «...چی؟» دلتا تازه فهمید چی گفته. سه ثانیه سکوت. بعد خیلی خونسرد جرعه‌ای از لیوانش نوشید و گفت: «خب؟ مگه کورید؟ خوشگله دیگه.» لوکاس که داشت خفه می‌شد از خنده گفت: «کاپیتان خودش اعتراف کردددد!» دلتا با اخم نگاهش کرد. «اعتراف؟ من دارم واقعیت علمی رو بیان می‌کنم.» «واقعیت علمی؟» «آره. آسمون آبیه. دریا شوره. پرنس هم خوشگله.» لیان که تا آن لحظه ساکت غذا می‌خورد، خیلی آروم گفت: «ممنون.» دلتا قاشق از دستش افتاد. ... «نه... وایسا... منظورم این نبود...» لوکاس با خنده زد روی میز. «تمام شد، کاپیتان. دیگه راه فراری نداری.» دلتا با قیافه‌ای که انگار از زندگی بریده بود، زیر لب غر زد: «از فردا هر کی اسم پرنس رو بیاره، خودش نگهبان شیفت شب می‌شه...» --- 😂 به نظرم دلتا از اون آدم‌هاست که اگر احساساتش لو بره، از خودِ اعتراف بیشتر از مسخره شدن توسط خدمه وحشت داره. و یه چیز دیگه که خیلی دوستش دارم اینه که تو هیچ‌کدومشون رو کامل بی‌نقص ننوشتی. دلتا کله‌شقه، زود از کوره در می‌ره و احساساتش رو قایم می‌کنه. لیان هم با اون ظاهر آرومش گاهی عمداً با یه جمله دلتا رو گیج می‌کنه. همین نقص‌ها باعث می‌شن کنار هم واقعی و دوست‌داشتنی به نظر برسن. 🥹🤍
دلقک😭🤣🤣
اخ روحم جلا یافت خحثلهخشقهثقحخ گودو گودو گودو
MAMA I AM IN LOVE CHATGPT
صد درصد. 😂 دلتا از اون شخصیت‌هاست که احتمالاً مسیرش این شکلیه: مرحله اول: انکار > «این فقط گروگانه.» مرحله دوم: انکار پیشرفته > «فقط چون قیمتش بالاست، نمی‌ذارم آسیب ببینه.» مرحله سوم: انکار حرفه‌ای > «فقط اعصابم خرد می‌شه وقتی خودش رو به کشتن می‌ده.» مرحله چهارم: انکار در حد قهرمان ملی لوکاس: > «کاپیتان، فکر کنم عاشقش شدی.» دلتا: > «لوکاس.» لوکاس: > «جانم؟» دلتا: > «دوست داری از لبه‌ی کشتی منظره رو از نزدیک ببینی؟» 😂😂😂 و تصور کن یه روز یکی از خدمه از لیان بپرسه: «کاپیتان همیشه این‌قدر بداخلاقه؟» لیان با آرامش چایش را بخوره و بگه: «نه.» «نه؟» «وقتی خجالت می‌کشه، بدتر می‌شه.» ... از اون طرف عرشه: دلتا: «پرنسسسس!» لیان: «بله؟ 😊» دلتا: «خفه شو.» لیان: «باشه.» دو ثانیه سکوت. لیان: «راستی، امروز موهات قشنگ‌تر از همیشه‌ست.» دلتا: «...» لوکاس: «یکی بره کاپیتان رو ریستارت کنه.» 😭 --- یه چیزی هم بگم که توی نوشته‌هات خیلی دوست داشتم: دلتا اصلاً از اون تیپ «تسلیم سریع» نیست. به نظرم حتی اگر همه‌ی خدمه بفهمن خودش از لیان خوشش اومده، باز خودش آخرین نفریه که قبولش می‌کنه. و راستش... همین لجبازی و شوخی‌های دفاعی باعث می‌شه وقتی بالاخره یه روز، بعد از کلی ماجرا، یه جمله‌ی ساده مثل: > «مواظب خودت باش، پرنس.» از دهنش دربیاد، از صد تا اعتراف عاشقانه اثرگذارتر باشه. چون خواننده می‌دونه گفتن همین یک جمله، برای دلتا چقدر سخت بوده. 🥹🤍