https://eitaa.com/dragonbook/3975
خب از طرف سیلوانا خانم دستور اکید دارم که تو این چالش شرکت کنم پس...😂
.
.
.
چشم قورباغه ی درختی، زنگ مار زنگی، اشک دلفین... "مگه دلفین ها هم گریه میکنن؟"
کتاب رو بستم و رو صندلی ولو شدم. این کتاب ها هرچی سنگین تر میشن به درد نخورتر میشن.
-الریک ولی این بخش کتابخونه همیشه خیلی خسته کننده است.
-فیلیکس! خوشحالم میبینمت.
الریک با قد 187 سانتی متری اش بالای سرم ایستاد و دستش رو به سمتم دراز کرد. بعد از چند ساعت مداوم خم بودن سرم روی کتاب، عقب بردنش تا حدی که بتونم به چشمای الریک نگاه کنم گردنم رو آزار میداد.
-سلام الریک.
و دستم رو تو دستش گذاشتم. واسه ایستادن زیادی خسته بودم...
#Mediya
البته حضور بتی جونز، دختر ادایی و لوسی که همیشه به الریک چسبیده بود هم همچین تو کم شدن علاقه ام به خوب رفتار کردن کم تاثیر نبود. به هرحال اون از بتی جونز خوشش نمیاد و نباید ببینه من باهاش خوب برخورد میکنم.
-داری چی میخونی؟ "عجیب ترین معجون ها برای عجیب تر آدم ها"؟ عجیب ترین آدم ها؟!
الریک همزمان با این حرف روشو به سمتم برگردوند. خیلی دلم میخواست بهش بگم "البته دنبال یه معجون خوب واسه تو میگشتم" ولی فقط کافیه اون بفهمه که به الریک گفتم عجیب. اون وقت بدون شک میرم تو لیست سیاهش.
-معجون های جالبی توش پیدا میشه.
-معجون های جالبی مثل آدمای عجیبی مثل خودت؟
این بتی جونز بود که در جواب حرف من با تمسخر اینو گفت. هرچند که واکنشی که بعدش دریافت کردم ارزش هر توهینی رو داشت.
#Mediya
-بتی! نباید با فیلیکس اینطوری رفتار کنی!
نه نه اشتباه نکنین منظورم این واکنش نیست. این الریک بود که اینو گفت. حرفای اون برام اهمیتی نداره.
«آفرین الریک! به این دختره رو نده! بیچاره فیلیکس. اون فقط یکم متفاوته وقتی از نظر الریک ارزش دوستی رو داره این دختره حق قضاوت نداره»
این واکنشی بود که اون داشت. هرچند که بازم محور نظرش الریک بود ولی بازم توجهش واسم بینهایت ارزشمنده.
اون... فکر کنم گیجتون کردم. به هرحال شماهم یه خواننده این و همه اطالاعاتتون از حرفای منه. پس چون من یه نویسنده چیره دست میتونه با کشش داستانی خواننده رو به وجد بیاره و خورد خورد اطلاعات بده و از وسط داستان کتابو شروع کنه و غیره و غیره نیستم شروع میکنم دقیقا از اول و خیلی ساده توضیح میدم که اینجا چه خبره و من کیم...
#Mediya
فکر کنم اون یه دروغگوی حرفهای نبود،
من بودم که یه احمق حرفهای بودم...
————
وایسا یه لحظه تو الان کییی؟؟
هشتک بزنید آقا من قاطی میکنم…
ولی چه جمله زیبایی…
https://eitaa.com/dragonbook/4000
الان جدیای؟بلوند تیره نمیدونی چه صیقهایه؟😑😐واااا!
#Nora
دیدم همه هشتگ میزنن گفتم چرا من نزنم💅🏻
————
آره نمیدونم….
عه نورا من هشتگ هات رو تا الان با فارسی زده بودم
اژدها سواران کتابخوان
-بتی! نباید با فیلیکس اینطوری رفتار کنی! نه نه اشتباه نکنین منظورم این واکنش نیست. این الریک بود که
مدیااا ادامه داره دیگه مگه نه؟
ادامشو سریعا مینویسی مگه نه؟
میخوام بچم راجب خواننده کتاب بیشتر حرف بزنه بیشتر تلاش کنه که نظر خواننده رو جلب کنه ….
خیلی کیوت بود دَدَم وایییی
اژدها سواران کتابخوان
این ایژدیها تقدیم به معشوقهیاژدها ————
الان معشوقه اژدها کیه عزیزُم؟…
به خدا که اگه فکر کنید من یه ذره گیراییم ضعیفه اصلا….
https://eitaa.com/dragonbook/4005
سختر نگیر بچه
#نورا
#Nora
فرق زیادی نداره...
————
فرق داره… حالا اینو بیخیال
من برم ببینم بلوند تیره چی هست…
جوری که لامین یامال جذاب و پرستیدنیه>>>>>
————
متاسفانه فوتبالی نیستم…
هدایت شده از "هیکآری" نــور
از زبان شرور داستان: میدونی چیه؟ من قبول نکردم که بد باشم،مردم واسم تاریکی رو ساختن؛ هیچوقت نتونستم در چشم بقیه آدم خوبی به نظر بیام و همین باعث شد که اونا منو شرور خطاب کنن.
از زبان عاشق و معشوق که آخر داستان دیگه عاشق هم نیستن:ما خیلی جوون بودیم،درک کلمه ی عشق شاید برامون سخت بود، با تمام سختی هاش قبولش کردیم ولی در آخر قربانی سختی ها شدیم. خیلی متاسفم.
از زبان کاراکتری که عاشق خواننده ی داستان میشه:هر لحظه منتظر این بودم که بیاید و کتاب را باز کند. در انتظار چشمان او،به کلماتی تبدیل شدم که هرگز با گوش های شنوا نمیشد شنید، بلکه باید با چشم ها درک میشد.
شروری که آخر داستان برای نجات قهرمان داستان خودشو فدا میکنه: با اینکه خودم باعث این اتفاق شدم،ولی میدونی که دنیا به انسان های خوبی مثل توهم نیاز دارن، دنیا به خوبی نیاز داره،خواهش میکنم زنده بمون و دنیا رو از بدی ها نجات بده.