https://eitaa.com/dragonbook/4018
والا...ولدمورت با معجون عشق ساخته شده بود به خاطر همینم از عشق چیزی نمیدونست...
#Nora
هدایت شده از مِشکالیس
{ چالشِ اژدهاسواران کتابخون 🐉 }
از زبان شرور داستان: هر آدمی برای کارهایی که میکند منطق خودش را دارد. من هم فکر میکنم اگر آدمها بهم زخمهای مختلف و بی دلیل نزده بودند الان به این ماسک بی روح تبدیل نشده بودم؛ به آدمی که دیگر احساسی ندارد و فقط به دنبال از بین بردن جمعیت زمین است. در حقیقت هر فرد شروری گذشتهای تاریک و قلبی سیاه دارد.
از زبان عاشق و معشوق: شاید در حقیقت عشق چیزی جز آتشی سهمگین نباشد؛ آتشی که بی دلیل زبانه میکشد و زندگی خیلی ها را نابود میکند. اما در نهایت این آتش هم خاموش میشود و گذشتهای سوخته و متروک را به جا میگذارد. زندگی ماهم این بود؛ شعله ور شدن آتش عشق، سوختن قلبها و در نهایت آبی که روی آتش ریخت و همه چیز را از جمله احساسمان از بین برد.
از زبان کاراکترِ عاشقِ خواننده: هرموقع که صفحات را ورق میزنی قلبم به تپش میافتد؛ میفهمی؟ دست خودم نیست. من شاید کلمات و تصوراتی بیش نیستم اما در نهایت به پای حسی که به تو دارم نابود میشوم. من شاید یک شخصیت خیالی در کتاب باشم، اما مطمئنم احساسم از هر فرد واقعی دیگری نسبت به تو قویتر است خوانندهی من!
از زبان شرور فداکار: تو قهرمان داستان بودی اما من بودم که برای نجاتت از جانم گذشتم. هیچکس به یک شرور بدجنس فکر نمیکند؛ هیچکس فکر نمیکند من چه گذشتهای داشتهام، در واقع همه چیز از گذشته شروع میشود. اما با همهی اینها من بد نیستم! مرا بد کردند و من در واقع هنوز هم آن بچهی معصومم و برای نجات چیزها و کَسها از جان و روحم میگذرم. امضا: مآلیس🕯
اژدها سواران کتابخوان
{ چالشِ اژدهاسواران کتابخون 🐉 } از زبان شرور داستان: هر آدمی برای کارهایی که میکند منطق خودش را دا
وای چه خوب مینویسیییی نمدونستممممممم
استعداد هاتو رو نکرده بوی بچه
شاید کشتار بقیه بهخاطر اینکه میخوام ا/ت رو زندهکنم کار نفرتانگیز و شرارت باری باشه، ولی من انجامش میدهم. فقط یکنفر دیگه باقی مانده. دخترک مشکی پوش با دیدنم چشمانش لبریز از وحشت میشود. البته که جای تعجبی هم ندارد! دیدن پسر بیستسالهای که از لباس سفیدش خون چکه میکند و در تلاش است قمهاش را پنهان کند قطعاً صحنهی جالبی نیست. دخترک به طور جنونآمیزی شروع به دویدن به آنسوی کوچه میکند و من هم به دنبالش، نباید بگذارم به کسی خبر بدهد تا دستگیرم کنند. دخترک در انتهای کوچه گرفتار میشود و نفس هایش به شماره میافتد. قمه را جلویم میگیرم و قدم هایم را به سویش روانه میکنم. دخترک خودش را در چهارگوش دیوار مچاله میکند. وحشت و غم در جایجایِ وجودش دویدهاست.
#Nora
ادامه دارد..
ا/ت:اسم تو
ادامه...
به ا/ت فکر میکنم که جسمش روی تخت بیمارستان است و روحش حوالی ابرها. وجودم را خالی از حس دلسوزی میکنم و قمهام را در نخائش فرو میکنم.
خون سرتاسرِ زمینِ سنگفرش شدهِی کوچه را دربر میگیرد. سراسیمه به سمت بیمارستان هجوم میبرم.
ا/ت روی تخت خوابیده و به چراغ های ستارهای چشم دوختهاست. اما معلوم است ذهنش در جای دیگری پرواز میکند. قدم به حریم اتاق میگذارم و به سمت تخت پیش میروم و روی صندلیِ کنار تخت مینشینم.
_سلام ا/ت. خوشحالم که برگشتی. چون اگر برنگشتهبودی بهجای پانزدهنفر الان قاتل شانزدهنفر بودم. گربهیوحشی به من قول دادهبود که اگر اونها رو بُکشم ت...
همچنان هم ادامه دارد🤦🏻♀️😂😭...
#Nora
پسری تغریبا هجدهساله با چشمانی هراسیده از حمام پا به اتاق میگذارد و چشم میان من و ا/ت میگرداند.قمهام را به سوی تازه وارد میگیرم و لب به سخن میگردانم:
_هی! تو... تو کی هستی؟ ا/ت تو اونرو میشناسی؟
پسر با هراس پاسخ میدهد:
_من!؟من دوست پسرِ ا/ت هستم...و شما؟
به ا/ت نگاه میکنم، به تازه وارد و به گربهیوحشی که با نیشخندی به من خیره شده است.
قمه را پایین میآورم... اما نه هر جایی، مستقیم در سینهی ا/ت.
#Nora
خب...نباید اینجوری میشد خودمم میدونم ولیخب سننه.💅🏻
اژدها سواران کتابخوان
پسری تغریبا هجدهساله با چشمانی هراسیده از حمام پا به اتاق میگذارد و چشم میان من و ا/ت میگ
یا خدا
چیشد؟…
یه لحظه….
پشمام….
https://eitaa.com/dragonbook/4020
منی که بلافاصله عکسو زوم کردم...
نگاه کردن به یه جای دیگه*👉👈
#Mediya
————-
عه عه خجالت بکش دختر
https://eitaa.com/dragonbook/4033
من هنوز نخوندددددددددددددددم. لنتی اسپویل شد براااااااااااام (حالا نه که خیلی هم واسم مهمه)
#Mediya
————
بیخیال بابا من که خوندمم یادم نمیاد این قستمشو…
https://eitaa.com/dragonbook/4003
فیلیکس هستم یه پسر 16 ساله. موهای قرمز تیره و چشم های قهوه ای. جادوگر رنک 3 با قدرت نور (یه جادوی تقریبا بلا استفاده). زندگی عادی من (بدون در نظر گرفتن اینکه از 4 سالگی تو همه جمع ها قیافه پوکر داشتم) از جایی واقعا عجیب شد که به جای اشک قورباغه توی معجون شناوری روی آبم اشک وزغ ریختم. یه اشتباه کوچیک و به شدت رایج. به هرحال هر پسر بچه 13 ساله ای ممکنه وزغ رو با قورباغه اشتباه بگیره...
ولی خب این اشتباه باعث شد شروع کنم به شنیدن صدایی که هیچکس نمیشنید. البته اول یه تب شدید و هذیون و شب بیداری و... بود.
اگه پسری که همه فکر میکنن عجیب و غریبه بگه صدایی رو میشنوه که هیچکس نمیشنوه تا مدت ها سوژه ی غیبت ها و قلدری های مدرسه میشه...
#Mediya
بنابراین با اینکه من نابغه نیستم خیلی زود فهمیدم که بهتره این صدارو فقط برای خودم نگه دارم. واسه کسی که اصولا هیچ رابطه ی اجتماعی نداره خیلی عجیب و ناخوشاینده که یه صدا مدام همه جا همراهش باشه و راجب هر اتفاقی که میفته اظهار نظر کنه.
با گذشت زمان کم کم فهمیدم صدایی که میشنوم مربوط به یه دختر 16 ساله اس که زیادی از اتفاقاتی که دور و بر من میفته اطلاع داره. بیشتر انگار دائم اینجا حضور داره.
و کم کم معلوم شد که اون یه خواننده است. یه دختر 16 ساله از یه دنیای دیگه که مطلقا هیچ اطلاعی از دنیای جادویی ما نداره و دنیای ما براش... یه کتابه.
یه دختر با احساسات و نقطه نظرهای زیاد. طبق چیز هایی که فهمیدم اون (هیچ وقت اسمشو نفهمیدم) از الریک خوشش میاد. واقعا دوسش داره و باهاش احساس همدردی میکنه
#Mediya