eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان
371 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
384 ویدیو
43 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌ ‌ ‌شاید کشتار بقیه به‌خاطر اینکه میخوام ا/ت رو زنده‌کنم کار نفرت‌انگیز‌ و شرارت باری باشه، ولی من انجامش میدهم. فقط یک‌نفر دیگه باقی مانده. دخترک مشکی پوش با دیدنم چشمانش لبریز از وحشت می‌شود. البته که جای تعجبی هم ندارد! دیدن پسر بیست‌ساله‌ای که از لباس سفیدش خون چکه می‌کند و در تلاش است قمه‌اش را پنهان کند قطعاً صحنه‌ی جالبی نیست. دخترک به طور جنون‌آمیزی شروع به دویدن به آن‌سوی کوچه می‌کند و من هم به دنبالش، نباید بگذارم به کسی خبر بدهد تا دستگیرم کنند. دخترک در انتهای کوچه گرفتار میشود و نفس هایش به شماره می‌افتد. قمه‌ را جلویم می‌گیرم و قدم هایم را به سویش روانه می‌کنم. دخترک خودش را در چهارگوش دیوار مچاله می‌کند. وحشت و غم در جای‌جایِ وجودش دویده‌است. ادامه دارد.. ا/ت:اسم تو
ادامه... ‌ ‌ ‌ ‌ ‌به ا/ت فکر می‌کنم که جسمش روی تخت بیمارستان است و روحش حوالی ابرها. وجودم را خالی از حس دلسوزی می‌کنم و قمه‌ام را در نخائ‌ش فرو می‌کنم. ‌ ‌ ‌ ‌خون سرتاسرِ زمینِ سنگفرش شدهِ‌ی کوچه را دربر می‌گیرد. سراسیمه به سمت بیمارستان هجوم می‌برم. ‌ ‌ ‌ ‌ا/ت روی تخت خوابیده و به چراغ های ستاره‌ای چشم دوخته‌است. اما معلوم است ذهنش در جای دیگری پرواز می‌کند. قدم به حریم اتاق میگذارم و به سمت تخت پیش می‌روم و روی صندلیِ کنار تخت می‌نشینم. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ _سلام ا/ت. خوشحالم که برگشتی‌. چون اگر برنگشته‌بودی به‌جای‌ پانزده‌نفر الان قاتل شانزده‌نفر بودم. گربه‌ی‌وحشی به من قول داده‌بود که اگر اون‌ها رو بُکشم ت... ‌ ‌ ‌ ‌همچنان هم ادامه دارد🤦🏻‍♀️😂😭...
‌ ‌ ‌ پسری تغریبا هجده‌ساله با چشمانی هراسیده از حمام پا به اتاق می‌گذارد و چشم میان من و‌ ا/ت می‌گرداند.قمه‌ام را به سوی تازه وارد می‌گیرم و لب به سخن می‌گردانم: ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ _هی! تو... تو کی هستی؟ ا/ت تو اون‌رو میشناسی؟ پسر با هراس پاسخ می‌دهد: _من!؟من دوست پسرِ ا/ت هستم...و شما؟ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌به ا/ت نگاه می‌کنم، به تازه وارد و به گربه‌ی‌وحشی که با نیشخندی به من خیره شده است. ‌ ‌ ‌ ‌قمه‌ را پایین می‌آورم... اما نه هر جایی، مستقیم در سینه‌ی ا/ت. خب...نباید اینجوری می‌شد خودمم می‌دونم ولی‌خب سننه.💅🏻
https://eitaa.com/dragonbook/4020 منی که بلافاصله عکسو زوم کردم... نگاه کردن به یه جای دیگه*👉👈 ————- عه عه خجالت بکش دختر
https://eitaa.com/dragonbook/4033 من هنوز نخوندددددددددددددددم. لنتی اسپویل شد براااااااااااام (حالا نه که خیلی هم واسم مهمه) ———— بیخیال بابا من که خوندمم یادم نمیاد این قستمشو…
https://eitaa.com/dragonbook/4003 فیلیکس هستم یه پسر 16 ساله. موهای قرمز تیره و چشم های قهوه ای. جادوگر رنک 3 با قدرت نور (یه جادوی تقریبا بلا استفاده). زندگی عادی من (بدون در نظر گرفتن اینکه از 4 سالگی تو همه جمع ها قیافه پوکر داشتم) از جایی واقعا عجیب شد که به جای اشک قورباغه توی معجون شناوری روی آبم اشک وزغ ریختم. یه اشتباه کوچیک و به شدت رایج. به هرحال هر پسر بچه 13 ساله ای ممکنه وزغ رو با قورباغه اشتباه بگیره... ولی خب این اشتباه باعث شد شروع کنم به شنیدن صدایی که هیچکس نمیشنید. البته اول یه تب شدید و هذیون و شب بیداری و... بود. اگه پسری که همه فکر میکنن عجیب و غریبه بگه صدایی رو میشنوه که هیچکس نمیشنوه تا مدت ها سوژه ی غیبت ها و قلدری های مدرسه میشه...
بنابراین با اینکه من نابغه نیستم خیلی زود فهمیدم که بهتره این صدارو فقط برای خودم نگه دارم. واسه کسی که اصولا هیچ رابطه ی اجتماعی نداره خیلی عجیب و ناخوشاینده که یه صدا مدام همه جا همراهش باشه و راجب هر اتفاقی که میفته اظهار نظر کنه. با گذشت زمان کم کم فهمیدم صدایی که میشنوم مربوط به یه دختر 16 ساله اس که زیادی از اتفاقاتی که دور و بر من میفته اطلاع داره. بیشتر انگار دائم اینجا حضور داره. و کم کم معلوم شد که اون یه خواننده است. یه دختر 16 ساله از یه دنیای دیگه که مطلقا هیچ اطلاعی از دنیای جادویی ما نداره و دنیای ما براش... یه کتابه. یه دختر با احساسات و نقطه نظرهای زیاد. طبق چیز هایی که فهمیدم اون (هیچ وقت اسمشو نفهمیدم) از الریک خوشش میاد. واقعا دوسش داره و باهاش احساس همدردی میکنه
حداقل باعث دلگرمیه که همونقدر که اون برای غیرممکنه، برای الریک هم غیرقابل دسترسه. و البته اون فکر میکنه لیدیا سندپایر برای الریک مناسبه. بارها دزدکی تو حریم خصوصی اون دوتا فضولی کردم فقط برای اینکه صددای ذوق کردن اونو بشنوم. و البته اینکه بهش نشون بدم که لیدیا شانس بیشتری برای داشتن الریک داره تا اون. میدونم. اینکار بدجنسیه. ولی برخلاف نظرهای اون راجب داستان های دنیای ما، من نمیتونم نظرهای شمارو بشنوم پس بذارید بهشون اهمیت هم ندم. یک سال طول کشید تا تقریبا همه چی رو درک کردم و با حضور یه صدای اضافی تو زندگیم کنار اومدم. یک سال هم طول کشید تا بتونم پیش خودم اعتراف کنم عاشق این صدای مزاحم شدم.
و این اعتراف با چکیدن اولین قطرات اشکم بعد از سال ها، روی کتابی که جلوم باز بود، اتفاق افتاد.اون موقع بود که به خودم اومدم و دیدم چند روزه که بی دلیل کتاب های کتابخونه رو زیر و رو میکنم. البته اونقدهام بی دلیل نبود. به طور ناخودآگاه دنبال هر مطلبی که بتونه به رفتن پیش اون یا ارتباط برقرار کردن باهاش کمک کنه میگشتم... -هی الریک اینجایی؟ دنبالت میگشتم. فکر کنم شیشه ی دم مارمولک های من بعد از کلاس معجون سازی تو کیف تو مونده. حضور لیدیا همیشه منو از خیالات بیرون میاره، به چند دلیل. 1. جلب شدن توجه الریک 2. هیجان زده شدن اون 3. و غر غرهای زیر و یک بند بتی جونز ...
هدایت شده از "Sunrise" and other life problems🚮
آخه هیدئو تو کدوم خری هستی دیگهههه!؟ جنگ سار