اژدها سواران کتابخوان🏴
استفاده کنید😭
وای کاشکی همینقدر راحت مینوشتم😭😭
(واکنش اعتماد به نفس پایینم و قوه تخیل داغونم و کمالگرایی مزخرفم:/ )
https://eitaa.com/dragonbook/6994 خودمم دقیقا نمیدونم چه مدلی😂 مثلا ویژگی های این عکسااااا خب... یه حالت به قول خودت داستانی داشته باشه و خیلی افسانه ای نباشه(مثل الف و این چیزا) و بشه از روش نقاشی کرد(یعنی پیچیدگی زیاد نداشته باشه) و دیگهههه واسه شخصیت های داستان بشه استفاده کرد مثل آرت های کتاب هاست منتها مختص به کتاب خاصی نیست به طور کل منظورم همین آرت هاییه که حالت داستانی و شخصیت کتاب دارن چه واقعا تو کتابی باشن چه نباشن😁😁 حقیقتش اینه که از تصویر(جادوگره نه، اون یکی) خودم استفاده کردم(نقاشی کشیدم) و خیلی خوب بود به نظرممم
————
آهااا خب فهمیدم اگه پیدا کردم حتما میفرستم😭✨
اژدها سواران کتابخوان🏴
https://eitaa.com/dragonbook/6994 خودمم دقیقا نمیدونم چه مدلی😂 مثلا ویژگی های این عکسااااا خب... یه
جادوگر نیست اون بنده خدا … شاید استاده… شایدم جادوگره.. نمیدونم😔😂
https://eitaa.com/dragonbook/6996 واااای ایران و فلسطین عالی بود😂😂😂🤣🤣🤣🤣😂 #ماهیتابه
————
تازه تو وانشاته که فرستاده بود یمن هم احساس خیانت بهش دست داده بود که ایران و فلسطین با همن🤣
بعد ایران فلسطین رو فلی صدا میکرد جر خوردم سرش🤣🤣
https://eitaa.com/Dark_Academia15/8074
وای منم یه داستان نوشتم توی ۹ سالگی البته اون موقع خیلی جو گیر بودم تایپش کرده بودم میخواستم بدم چاپ کنن🤣💔
https://eitaa.com/Dark_Academia15/8063
چون تو عشق مایییی غلط میکنی بمیری به قول راوی و فاذر اگه بمیری برت میگردونیم(ازشون پرسیده بودم اگه بمیرم چیکار میکنید)
خلاصه که میایم از هادس پست میگیریم..
https://eitaa.com/dragonbook/7001 منی که به نظرم رسید یه جاسوسه که اومده ببینه توی اتاق یه بنده خدای مهم چیا هست و توی کتاباش چی نوشته... #ماهیتابه
————
اینم تصور جالبی بود
چقدر ذهنامون فرق میکنه
من داشتم به این فکر میکردن که استاده و مامان اون پسرست..
https://eitaa.com/dragonbook/7002 واااااای عالییی بوددد😂😂🤣🤣🤣 فقط اونجا که خط اول میگفت هی دالینگگگگگ چتههه بعد خط دوم شد فلیییییی😂😂🤣😂😂😂🤣🤣🤣😂 #ماهیتابه
————
وای بزار بفرستمش اون اسید رو بقیه هم اسیدی بشن..
هدایت شده از # قدقد
هدایت شده از ددی ایران
🇮🇱 : حواست هست من تاپم ؟
🇮🇷 : منم همونی ام که تاپ جماعت رو باتم خودم میکنم !
🇮🇱 : ا..اما من..اما من نمیخواستم عصبانیت کنم!
🇮🇷 : دهنتو ببند و بتمرگ یه گوشه تا وقتی برسم خونه!
🇮🇱 : و..ولی
🇮🇷 : گفتم بتمرگ اونجا و صدات در نیاد !
ایران با عصبانیت گوشی رو قطع کرد و با مشت محکمی گوشی و دستشو به فرمون کوبوند، صورت همیشه رنگ پریدهش حالا از شدت خشم مثل سرخی داخل آتیش قرمز شده بود و میسوخت.
اسرائیل با بغض گوشه اتاق نشست و زانو هاش رو بغل گرفت.. یعنی قرار بود چه بلایی سرش بیاد؟ همون لحظه تلفن همراهش که قاب گوشیش هدیه ای از دوست صمیمیش بود به صدا در اومد... نگاهی به شماره کسی که زنگ زده بود انداخت.. آمریکا بود!
🇮🇱 : ا..الو؟
🇺🇸 : چی شده؟ شنیدم دوباره بحثتون شده! کجایی الان؟؟؟
🇮🇱 : خونه..گفت منتظر بمونم تا بیاد..حالا چیکار کنم؟؟ا..اگه بدتر از دفعه قبل باشه چی؟؟
🇺🇸 : باشه باشه حالا آروم باش گریه نکن..الان بغل روسیه نشستم باهاش صحبت میکنم که به ایران زنگ بزنه شاید تونست کاری کنه
🇮🇱 :م..مراقب باش بدتر عصبی نشه! خودتون میشناسیدش..
🇺🇸 : باشه باشه..من باید برم بهت زنگ میزنم
تماس تلفنیشون قطع شد..همون لحظه ای که روسیه قصد داشت به ایران زنگ بزنه اسرائیل صدای چرخش کلید داخل قفل در رو شنید و از ترس رنگش پرید، صدای کشیده شدن کفش های چرمی اصل تبریزِ ایران روی سرامیک های سرد خونه تداعی کننده ناقوس مرگ بود...
با باز شدن در چشم های لرزونش رو بالا آورد
🇮🇱 : چ..چقدر زود اومدی
ایران نیشخندی زد و تلفنش که هنوز داشت زنگ میخورد و روسیه پشت سر هم داشت میس کال مینداخت رو محکم به دیوار کوبوند و جلو رفت و یقه اسرائیل رو گرفت
🇮🇷 : حالا واسه من دم در میاری آره؟ بلایی سرت میارم که تا یک هفته نتونی حتی زبون باز کنی
🇮🇱 : م..من
🇮🇷 : فقط خفه شو و دهنتو ببند! نشونت میدم
اسرائیل رو محکم سمت دیوار هول داد و با پوزخند سرد و بی رحمانه ای کمربند چرم براقش رو باز کرد و دستش گرفت و به سمت اسرائیل رفت
اسرائیل با برق ترس و وحشت توی چشماش به سلاح سرد ایران نگاه کرد
🇮🇱 : ا..ا..اما این...این خیلی.. درد دار..
🇮🇷 : بلایی به سرت میارم که بفهمی جزای یه توله ی نافرمان که برای من دم در میاره چیه!
ایران کمربند رو مثل شلاق مجازات روی بدن اون زد و لکه های آبی رنگ اسرائیل، بنفش و تیره شد