اژدها سواران کتابخوان🏴
الو؟ کسی هست؟
بچه ها مرسی که رضایت خود را اعلام کردیددددددد الان میزارممم😭✨✨✨✨✨✨
خب دو تا چالشه که میخوام دوتاش رو بفرستید
https://daigo.ir/secret/5952857640
اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442
اولیش:
جمله زیر رو ادامه بدید
او دور بود خیلی دور مثلا آنطرف خیابان…
https://eitaa.com/dragonbook/8488
من چایی هستم
————
عالی🤣 چند لحظه طول کشید بفهمم چیشد
او دور بود خیلی دور.. مثلا آنطرف خیابان. هنوز هم دور است.. و در
آنطرف خیابانی قرار دارد که فرسنگها فاصله دارد و ذرات قیر و خاک و رنگ جادههایی طولانیست برای رسیدن به او.
جادههایی که پر شده از وهم داشتن او و حضورش و خالیست از عشق او نسبت به من.
او برای من ابریست سفید و بیغل و غش و پر از شیرینی و رایحهی نازک و لذت بخش عشق، اما... اما من برای او همانند پشهای تیره و تارم که حرفهای مجنون وارش مانند وزوزی در گوشش است.
بارها دیدم آن را. خودش را نه، احساسش! احساس تنفرش از من که در چشمان تیرهاش فریاد میزد و خانهی قلبم را هزاران بار زلزلهزده میکرد و من بازهم هر روز بدون توانایی دور شدن از او، همیشه و همهجا به دنبالش میرفتم تا بلکه عشق را در نگاهش نسبت به خود ببینم و او...
او رفت با عشقی که میخواست و من ماندم در یک گوشه.
خسته و رنجور از زندگی و در انتظار مرگ مثل کاغذی خیس خورده و
ما دور شدیم و دور شدیم...
#فاذر
————
عالی بودد😭✨
دومی: پلک زد و سر کج کرد.
موهایش روی شانهاش کشیده میشدند و افکاری در ذهنش بپر بپر میکردند اما هیچکدامشان آن چیزی که او میخواست نبودند.
آهی کشید و دوباره به او خیره شد اما فقط سوالی بزرگ بود که در افکارش موج میزد.
#فاذر
————-
من دوسش داشتمم
سومی:من مثل فنجانی از نوشیدنیم که نصفی از محتویات درونش باقی مانده و دوست دارد شیرینی نوشیدنی را به جان کسی ببخشد اما نمیتواند چون او پر نیست.
#فاذر
————-
ایده خوبی بود✨✨
او دور بود خیلی دور مثلاً آن طرف خیابان ...
در پستو های ذهنم هرگز فکر نمی کردم آن طرف خیابان آنقدر دور باشد ، نگاهش که می کنم تمام خاطراتمان از سرم می گذرد . لحظه های که باهم گذراندیم ، وقت هوایی که دوتایی در کافه خلوت می نشستیم ، لحظه هایی قدیمی که چهره اش می نشان دهنده علاقه اش به من بود . اما حالا ... او خواسته بود تمامشان را بسوزاند تمام وجودی که به من داده بود را یک شبه آتش زد ، فقط با یک جمله « من اون شب که پلیسا دنبالت می گشتن تو رو لو دادم . » امروز قرار بود واقعا از او جدا شود . هر چند حرف هایش را قبلا در کافه زده بود پس حالا چرا این جا بود ؟
« ما از حالا تا ابد با هم دشمن هستیم .منم یکی از اون هزار نفری ام که قصد جونت رو کرده.باهاش کنار بیا . »او این طور خواسته بود پس قلبش . چرا این قدر تند می زد ؟ مگر او که بود که با دیدنش افسار ضربان قلب« ساتسوجین »وحشیانه از دستش در رفته بود . لبخند اش زیادی بی نقض است و لحنش زیادی دوستانه . از وقتی چشمانم را باز کرده ام همه با من غریبه بودند ولی او ...
حس آشنایی دارد .
#سباستینمککویین