eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
382 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
472 ویدیو
42 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه مرا دست کم می گرفت مهم نبود چقدر تلاش کنم هیچوقت ، هیچکس مرا در نظر نمی گرفتند . من مانند قطعه بازیافت شده ای هستم که گاهی سراغ بود و نبود اش را می گیرند . برای تو میخواهم بیشتر باشم نمی خواهم همان .... همان همیشگی باشم .
اژدها سواران کتابخوان🏴
او دور بود خیلی دور مثلاً آن طرف خیابان ... در پستو های ذهنم هرگز فکر نمی کردم آن طرف خیابان آنقدر د
سباستینننن اولا که خیلی خوب نوشتییییی فقط اینکه چرا دنبالشن؟..چیشده؟ و اینکه خوش اومدیییی یه معرفی از خودم میکنی؟😭✨
https://eitaa.com/dragonbook/8486 او دور بود، خیلی دور، مثلاً آن‌طرف خیابان… نه آن‌قدر که نتوان دیدش، نه آن‌قدر که بشود فراموشش. فاصله‌اش شبیه سکوتی بود میان دو جمله، نه پایان و نه آغاز؛نوعی مکث که ذهن را بیشتر از قلب درگیر می‌کرد. ایستاده بود، بی‌نیاز از آمدن یا رفتن. و من، در این‌سو، مانده میان میل و ملاحظه، میان فهمیدن و صرفاً دیدن. در نگاهش چیزی بود که نه می‌شد نامش را خواستن گذاشت، نه بی‌تفاوتی. انگار خودش هم نمی‌دانست چرا ایستاده، همان‌طور که من نمی‌دانستم چرا نمی‌روم. لحظه‌ای شد که نه او حرکت کرد و نه من؛و همین، خودش یک نوع نزدیک شدن بود.
او دور بود، خیلی دور. مثلا آن طرف خیابان. مثلا خیابانی که تا ابد ادامه داشت. (فعلا اینو تحویل بگیرین تا یه بهتر به ذهنم برسه😔😂) ———- خوبه کههه😭🤣✨
او دور بود، خیلی دور مثلا آن طرف خیابان زندگی من ، خط عابر پیاده ای دیدم از آن عبور کردم اما حصاری میان خیابان بود. باید به دنبال پل عابر پیاده میرفتم ولی وقتی به او نگاه کردم دیگر حتی مرا نگاه نمی کرد ، سرگرم بود سرگرم کسی دیگر پس من هم تنها این طرف ایستادم و تماشایش کردم ، خوب تماشایش کردم که چطور دیگر برایش ارزشی نداشتم ، به راه افتادم. پلی پیدا کردم که مرا به او میرساند ، اما چه فایده وقتی که او دیگر حتی نمی خواست به من برسد.
دومی: منتظرش بودم همان جای همیشگی ، همان جایی که قول داد می آید و من هر روز همان جا و همان ساعت منتظرش بودم تا بیاید. یک روز آمد ، ولی حتی به من نگاه هم نکرد از کنارم رد شد بی آنکه چیزی بگوید ، سر جایش نشست و برای دو نفر چیزی سفارش داد ، رفتم و روبه رویش نشستم ، کمی تعجب کرد اما باز هم چیزی نگفت ، اسمش را صدا زدم، نگاهم کرد و گفت : _ شما؟ لبخندی زدم و از جایم بلند شدم ، این آخرین باری بود که صدایش را شنیدم ، میدانی تقصیر او نبود شاید من خیلی تغییر کرده بودم.
دختررر(یا پسر) تو خیلی خوب مینویسی کهههه خیلی خوشمان آمدددد راستی هشتک جدیدمیبینم معرفی کن خود را دلبندم
https://eitaa.com/dragonbook/8485 او دور بود، خیلی دور مثلا آن طرف خیابان، شاید آن طرف دنیا یا مثلا آنقدر دور که دیگر مرزهای قلبم را رد کرده و از آن خارج شده بود. چیزی در چهره‌اش بود که انگار او را روزی دوست می‌نامیدم ولی انگار قلبم شکسته‌ام نمی‌خواست دفترچه خاطرات خاک خورده‌ام را ورق بزند و اینبار خورد شود. من اندازه قهوه صبح برایش انرژی دهنده نبودم، من اندازه سردی بالشت هنگام خواب برایش آرامش بخش نبودم، من اندازه دیدن پرنده ای که در حیاطش لونه کرده زیبا نبودم... من برایش کافی نبودم
اهم اهم... ایگدراسیل هستم و اولین باره که تو کانالت پیام میدم😊 احتمالا منو از ایستگاه ۳۴ بشناسید ———— آره آره معلومه میشناسم اتفاقا میخواستم بگم اولین بارته داری پیام میدی که رسیدم به این پیام… خلاصه که قدم رنجه فرمودی ایشالا پات به اینجا هم باز بشه بیشترم پیام بدی 😔😭✨
سلاااامم؛] لمس دستان، برخورد چشمان؛ رد شدن از کنارهم وحس افتادن در سیاهچاله ای عمیق که همه احساسات را میمکد و سقوط در اقیانوسی سرد که سراسر وجودت یخ می‌زند او فراموشی گرفته، و خاطر مراهم به نسیم بهاری سپرده این بود داستان دستان دورمان؛ همین...