eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
382 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
472 ویدیو
42 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
او دور بود، خیلی دور مثلا آن طرف خیابان زندگی من ، خط عابر پیاده ای دیدم از آن عبور کردم اما حصاری میان خیابان بود. باید به دنبال پل عابر پیاده میرفتم ولی وقتی به او نگاه کردم دیگر حتی مرا نگاه نمی کرد ، سرگرم بود سرگرم کسی دیگر پس من هم تنها این طرف ایستادم و تماشایش کردم ، خوب تماشایش کردم که چطور دیگر برایش ارزشی نداشتم ، به راه افتادم. پلی پیدا کردم که مرا به او میرساند ، اما چه فایده وقتی که او دیگر حتی نمی خواست به من برسد.
دومی: منتظرش بودم همان جای همیشگی ، همان جایی که قول داد می آید و من هر روز همان جا و همان ساعت منتظرش بودم تا بیاید. یک روز آمد ، ولی حتی به من نگاه هم نکرد از کنارم رد شد بی آنکه چیزی بگوید ، سر جایش نشست و برای دو نفر چیزی سفارش داد ، رفتم و روبه رویش نشستم ، کمی تعجب کرد اما باز هم چیزی نگفت ، اسمش را صدا زدم، نگاهم کرد و گفت : _ شما؟ لبخندی زدم و از جایم بلند شدم ، این آخرین باری بود که صدایش را شنیدم ، میدانی تقصیر او نبود شاید من خیلی تغییر کرده بودم.
دختررر(یا پسر) تو خیلی خوب مینویسی کهههه خیلی خوشمان آمدددد راستی هشتک جدیدمیبینم معرفی کن خود را دلبندم
https://eitaa.com/dragonbook/8485 او دور بود، خیلی دور مثلا آن طرف خیابان، شاید آن طرف دنیا یا مثلا آنقدر دور که دیگر مرزهای قلبم را رد کرده و از آن خارج شده بود. چیزی در چهره‌اش بود که انگار او را روزی دوست می‌نامیدم ولی انگار قلبم شکسته‌ام نمی‌خواست دفترچه خاطرات خاک خورده‌ام را ورق بزند و اینبار خورد شود. من اندازه قهوه صبح برایش انرژی دهنده نبودم، من اندازه سردی بالشت هنگام خواب برایش آرامش بخش نبودم، من اندازه دیدن پرنده ای که در حیاطش لونه کرده زیبا نبودم... من برایش کافی نبودم
اهم اهم... ایگدراسیل هستم و اولین باره که تو کانالت پیام میدم😊 احتمالا منو از ایستگاه ۳۴ بشناسید ———— آره آره معلومه میشناسم اتفاقا میخواستم بگم اولین بارته داری پیام میدی که رسیدم به این پیام… خلاصه که قدم رنجه فرمودی ایشالا پات به اینجا هم باز بشه بیشترم پیام بدی 😔😭✨
سلاااامم؛] لمس دستان، برخورد چشمان؛ رد شدن از کنارهم وحس افتادن در سیاهچاله ای عمیق که همه احساسات را میمکد و سقوط در اقیانوسی سرد که سراسر وجودت یخ می‌زند او فراموشی گرفته، و خاطر مراهم به نسیم بهاری سپرده این بود داستان دستان دورمان؛ همین...
اژدها سواران کتابخوان🏴
سلاااامم؛] لمس دستان، برخورد چشمان؛ رد شدن از کنارهم وحس افتادن در سیاهچاله ای عمیق که همه احساسات ر
این برای دومیه دیگه؟ خیلی خوب بوددد به خدا هشتکت آشناعه ولی به خدا اگه یادم بیاد قبلا پیام داده باشی آلزایمر گرفتم عالیه..
دستانش کشیده اش با طنازی دور چترقدیمی گلداری حلقه شده بود؛ نمیتوانستم به درستی رخ محصور کنده اش را در قاب چشمانم حک کنم. باران محکم به شیشه های عینکم برخورد میکرد؛ و باعث می‌شد که چهره اش تار و تار تر شود من برای رسیدن به اخیلی دوییدم ولی حالا جانی در تنم نمانده او دور است خیلی دور مثلا ان طرف خیابان در حال انتظار... شاید یک روز بفهمد هر روز از دور میبینمش
واییی ندیدم که گفتی ادامه اش بدیم من توی متن به کار بردم جمله اول رو ———— اشکال نداره بابا مهم اینه قشنگ شده😭😂✨
او دور بود، خیلی دور، مثلا آن‌طرف خیابان بود و پسر کوچکش را دید که با چشمانی پر از امید بر می‌گردد و با او خداحافظی می‌کند. اولین روز مدرسه‌اش، اما او دور بود، آن‌قدر دور که وقتی بنز مشکی با آن صدایش، محکم به پسر کوچکش خورد، نتوانست کاری کند. فقط خیره شد و آرزو هایش را دید که پرپر شد. ————- حقیقتا کوتاه و پشم ریزون بود دو دقیقه سکوت…. خیلی خوب بود … من برم عر بزنم براش..
https://eitaa.com/dragonbook/8487 مغزش کودتا کرده بدد، به جای خاطرات و اطلاعات آن آدم، تبلیغ مزخرف تلوزیونی را نمایش می‌داد به همین دلیل به نگاه کردن با سردرگمی به او ، ادامه داد.