https://eitaa.com/dragonbook/8516
عه تو، من تو رو همه جا میبینم، تو انجمن فرا زمینی ها بودی، تو مالیسم بود، یه چند تا جای دیگه ام بودی🤨
پ.ن: فکر می کردم پسری حقیقتا😑
پ.ن۲: الان من دژاوو شدم😶🌫️
#ویدار
———-
عه واقعا؟ چرا من اولین باره دارم میبینمش..
https://eitaa.com/dragonbook/8486
او دور بود خیلی دور مثلا آنطرف خیابان
قدمی برداشتم که به سمتش بروم، که ناگهان او را بقل کرد. درست است؛ حتی اگه کنارم باشد باز هم آن قدر دور است که حضورم را احساس نمیکند .
قلبش متعلق به دیگریست، راه میرفتم و با خود میگفتم : فعلا سرش شلوغ است؛ این فعلا ها آخر مرا خواهند کشت. وقتی در بغل او است، تمام حرف هایش که میگفت از بغل متنفر است از جلوی چشمانم رد میشود.میدانستم آدم ها عوض میشوند، ولی نه آنقدر زود. همانطور که در سیاه چال افکارم گیر افتاده بودم ناگهان نوری در چشمانم میخورد، صدای بوق های فراوان، مردمی که داد میزدند برو آن ور، و در نهایت،جنازه دختر ناامیدی که در آغوش خیابان افتاد.
#لارا
اژدها سواران کتابخوان🏴
https://eitaa.com/dragonbook/8486 او دور بود خیلی دور مثلا آنطرف خیابان قدمی برداشتم که به سمتش بروم
کشتیششش دختره رو کشتیی نباید اینکارو میکردیی ناراحت شدم…..
(دارم زر میزنم… خیلی خوب بود😭✨✨)
او دور بود خیلی دور، مثلاً آن طرف خیابان... اما این فقط یک بُعد از فاصلهی بین ما بود. فاصلهای که نه با متر و کیلومتر، بلکه با حسرتها، تردیدها و زخمهای التیام نیافته سنجیده میشد. هر بار که سعی میکردم به او نزدیک شوم، گویی نیرویی نامرئی مرا به عقب میکشید، زنجیرهایی از جنس خاطرات تلخ و انتظارات برآورده نشده.
آن طرف خیابان، دنیایی بود که او برای خود ساخته بود، قلعهای از سکوت و انزوا که هیچکس را یارای ورود به آن نبود. من اما، هنوز هم کورسوی امیدی در دلم داشتم، خیال میکردم شاید بتوانم با کلامی، نگاهی، یا حتی سکوتی مشترک، این دیوار را فرو بریزم. اما هر چه بیشتر تلاش میکردم، بیشتر متوجه میشدم که این فاصله، تصادفی نیست. او خود خواسته بود که دور باشد، خود خواسته بود که در این انزوا پناه بگیرد.
شاید او از صمیمیت میترسید، از اینکه دوباره آسیب ببیند، از اینکه دوباره دلش بشکند. شاید هم من مقصر بودم، شاید من نتوانسته بودم آنطور که باید و شاید، دوستش داشته باشم، درکش کنم، یا به او ثابت کنم که میتوانم تکیهگاه امنی برایش باشم.
هر چه بود، واقعیت این بود که او دور بود، خیلی دور. آنقدر دور که حتی اگر تمام خیابانها و کوچههای شهر را هم به دنبالش میگشتم، باز هم نمیتوانستم او را پیدا کنم. چون او نه فقط از من، بلکه از خودش هم فرار میکرد. و من، تنها کاری که از دستم برمیآمد، این بود که بایستم و رفتنش را تماشا کنم، در حالی که میدانستم این دوری، تا ابد ادامه خواهد داشت.
#بهار
https://eitaa.com/dragonbook/8538
اگه ناراحت نمیشه بده پیو ش رو .
خب قولش رو به یه انتشاراتی دادم که گفته احتمالا تا آذر چاپ شه.
# سباستین مک کویین
————
چه انتشاراتی؟ عزیزم چاپ که شد بگو آدرس بدم برام با امضای خودت میفرستی راجب قیمتشم باید بگم من خسیسم خیلی پول نمیدما..
(بزار برم بپرسم..)
https://eitaa.com/dragonbook/8542
دژاوو نیست من همه جا هستم .
کانال دوست دارم .
# سباستین مک کویین
————
پیش میاد
https://eitaa.com/dragonbook/8542
آخه اولین باره دارم باهات حرف میزنم .
# سباستین مک کویین
————-
منظورم این بود که تو کانال مالیس و اینا هم هشتکتو ندیده بودم جدید بود برام
https://eitaa.com/dragonbook/8522
ممنونم از راهنماییت؛ در حقیقت من وسط یک داستان ۱۶ روزه رو برات فرستادم برای همین نامفهوم شده...
و امان از این کیبورد که من یه چیزی مینویسم اون یه چیز دیگه
#مجنون
————
یا ابلفضللل هنوز داری مینویسیش یا تموم شده؟
هدایت شده از "هیکآری" نــوری از اعماق تاریکی
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من شمارو باهم آشنا کردم..🥲
بچه ها یه خوره اپیک میاد پیوی من پیام بده ؟.. یه سری سوال ازش دارم
@john_w