eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
371 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
435 ویدیو
42 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
من گوشیمو میخوامممم دیروز با بابام یه دعوای کوچیکه داشتم و الان میترسم که نره گوشیم رو بگیره😭
حقیقتا هوس کردم بشینم داستان زندگی مامان بزرگا مو و نحوه ازدواج و اینا شود رو بنویسم خیلی گوگولی بودن😭
https://eitaa.com/dragonbook/8983 وی اصلا یادش نبود اسرافیل پایانی اسم طرف میکا بود😭 نه راستش اسم اصلیم میکائیل عه ولی دیگه شوما میکا صدام کنید و دلیل کتاب نخوندنم هم تنبلی می‌باشد _–––– باشه باشه وای پیش میاد منم یه مدت از رو تنبلی هیچ کاری غیر خوابیدن انجام نمی‌دادم( به زور مامانم غذا میخوردم🤣)
اهااها فرشته میکآئیل رد خیلی دوست دارم بخاطر همون دیگه اسمم میکائیل شد... –––– منم رو میکاییل کراشمم
https://eitaa.com/dragonbook/8987 راستش من دارم شروع میکنم به نوشتن زندگی مامان بزرگم فکر کنم بتونم ازش یه داستان غمگین بنویسم –––– نه من اگه بنویسم ترکیبی از عاشقانه و چالش ها محتلف میشه چون روحیه هر دو تا مامان بزرگام بسیار شیطنت کار بوده😂(مامان بزرگام با هم خواهرن و حقیقتا داستان مامان مامانبزرگام هم خیلی جذابه ولی خب چون ضعیف شده نمیتونم داستا زندگیشو از خودش بپرسم خیلی یادش نمیاد و حرفم نمیزنه خیلی ولی داشتم فکرمیکردم سه جلد بنویسم مثلا اولش مامان مامان بزرگم بعد مامان بزرگام بعدم مامانم ولی نمیدونم میتونم بنویسم یا نه)
دومی: من؟ من همان اشکی هستم که غمِ در گلو حبس شده او را هم در گوشه پلک محبوس می‌کند، اشکی که نمی‌لغزد و دل مالامال از درد را خالی نمی‌کند... همان فنجان چایی که میان صحبت های گرم دو دوست سرد می‌شود... همان شاخه رز سرخ رها شده در گوشه خیابان، همان ابر تیره‌ای که آسمان را سیاه می‌کند ولی توان سیراب کردن زمین را ندارد، من نمره تک بعد از بیداری شب امتحانم، جرعه آخر آبمیوه که از نی بالا نمی‌آید، پیاله‌ی جا خوش کرده در آخر کمد که هیچ‌گاه نوبتش نمی‌رسد، لباس نویی که در انتظار یک مهمانی مجلل می‌ماند، کتاب انگیزشی گوشه قفسه که خوانده نمی‌شود، من جرعه آخر قهوه‌ای هستم که برای باکلاس بودن نوشیده نمی‌شود... من همان انسان ناکافی فراموش شده‌ام. (دیر که نیس؟ 😂💔افتضاحیش رو ببخشید🤝🏻) –––– عه رنتوسسسسس نه بابا هیچ وقت دیر نیست هر وفت بفرستید استقبال میشه😔😂 خیلی خوب شده کهههه😭😭
بخدا اگه این مانگاعه رو نذاری زنده زنده میسوزونمت 🔪 زود باش برو با پدر محترم آشتی کن همچی به خوبی و خوشی تموم بشه🤝🏻 وگرنه .....🩸 –––– چیز.. ماجرای دوباره دیدن مامانم؟... چشم.... راستش هنوز درست نشده معلومه دعا نمیکنیدااا
خیلی خوبه که دوس داری داستانشون رو بنویسی حقیقتا بشین بنویس ، و آنقدر بدم میاد هی میگی که استعداد نویسندگی نداری ، خانم محترم استعداد یک علاقه پیگیری شده است . هر جا فکر کردی نمیتونی انقدر تلاش کن تا بتونی ، به خودت ترحم نکننننننننن. –––– ای بابا.. آخه نمیتونممممم سختههههههه اصلا حس میکنم ایده هه رو من بنویسم حیف میشه اون ایده...
واهااای بافتنی میبافی؟؟؟؟؟ منم بافتنی میبافممم خیلی خوشگلننن راستی میگم تو بودی که قارچ میبافتی؟؟؟ –––– خیلیییی من میخواستم ببافم عکس مدل هایی هم که میخواستم ببافم گذاشته بودم و اینکه بعد از کلی تلاش الگوشون رو پیدا کردممم ولی نه هنوز وقت نکردم ببافم
پیویتو چک کن😡 گرد –––– کردم کردم..
شب با آتش به پایان میرسد رو تموم کردممممم حالا یکی که خونده بیاد راجبش حرف بزنیم😭
https://eitaa.com/perfume2025/3956 خب خب بچه ها اگه نمیخواید اسپویل شید نخونید اولا که من رو زیلونگ کراش داشتم با اینکه خیلی تو کتاب نبود ولی اهمیتی نمیدم بعدشم اولای کتاب واقعا به طرز عجیبی میتونستم اینکه اون زمان یه تبعیض جنسیتی داغونی وجود داشته رو تا اعماق وجودم حس کنم اصلا انگار منم یه دختر بودم تو اون دوره به نظرم میتونست پایان های خیلی بهتری داشته باشه یا حتی ادامه داشته باشه یه چیز دیگه هم که برام عجیب بود این بود که من معمولا معتقدم شخصیت اصلی باید بره با دشمنش و طرفدار انمیز تو لاورزم ولی تو این به طرز عجیبی معتقد بودم مولان باید بره با اسکای درسته که رو لی کراش داشتم ولی خب بعد لی شخصیت خیلی مرموزی داشتو و حتی من الانم خیلی چیزا رو راجبش نمیدونم! لئا کی بود؟ اگه لئا رو دوست داشت پس چرا داشت مخ مولان رو میزد ؟ نفهمیدم و اینکه اسپارو اینجوری ولش کرد با اینکه میدونم احتمالا تو واقعیت هم همینجوری میشد ولی بازم بهم فشار اومد از تائو انتظار میرفت ولی اسپارو؟ نمیدونم یه تیکه کتاب بود که تنها تیکه بود که باعث شد چند دقیقه نیاز به استراحت داشته باشم از بس گوگولی بود فکر کنم اونجایی بود که اسکای هویت می لین رو فهمید و انقدر دلش میخواست ازش محافظت کنه به نظر من تیکه آخر کتاب خود می لین و اسکای باید با هم هماهنگ میکردن و خودشون این قضیه که می لین دختره رو به پادشاه میگفتن و می لین با اسکای ازدواج میکرد و خب اسکای آدمی نبود که می لین رو زندانی کنه و اینجوری می لین به هردو تا خواستش میرسید آزادی و بودنش با اسکای