اژدها سواران کتابخوان🏴
اگه فکر میکنید من رو تمام عکسایی که بالا فرستادم کراش زدم باید بگم درست فکر میکنید..
https://eitaa.com/dragonbook/9308
۱۰ تا نسخهی اول مجانیه .با امضا.
# سباستین مک کویین
––––
عالیه یکیشو برام ارسال کن آفرین
میگممممم
چت جی بی تیای میشناسی که خوبی باشه و بدون فیلتر؟
میشه معرفی کنیییی
––––
خب… شاید دیپسیک خوب باشه… البته نمیدونم .. حالا شاید بقیه بتونن بگن ؟
سلااااااام عاشقتممممممم
صبحم را با زیبارویی به نام مانهوا آغاز مینمایم🫠🫠🫠🫠🫠🙃🙃🙂↔️🙂↔️🙂↔️🙂↔️🙂↔️
––––
خوبهه😭✨
جنگل پر بود از صدای زوزه و مه جانسوزی که تری و وهم به دل میانداخت.اما آن دختر با موهای نقرهای و چشمان درشت جنگلی رنگش با کنجکاوی و احتیاط در میان مه راه میرفت.گهگاه صدای له شدن برگها و فشرده شدن ذرات خاک را زیر پاهایش حس میکرد.با شنیدن صدای عجیب و غریبی که نه به زوزه شباهت داشت نه به فسفس فار، قدمهایش را به سوی صدا کج کرد اما با حس برخورد چیزی شبیه به پوست مار یا شاید هم تمساح متوقف شد.
آب دهانش را شوکه شده قورت داد و لبهایش را به هم فشار داد تا صدایی عجیب غریب از دهانش بیرون نیاید و باعث خورده شدنش نشود.
آرام سرش را گرداند و برگرداندن سر همانا و دیدن آرزوی دیرینه و هدف جستجواش همانا.
شاید بگویید که او چه دید؟معلوم است که اژدها! آری اژدها.. اژدهایی با پوستی به سفیدی برف و با چشمانی یشمی که نگاهش به او دوخته شده بود.
دختر هیجان زده اولین کاری را که به ذهنش رسید انجام داد.
دستش را به طرف اژدها دراز کرد و نگاهش را به سمت دیگری دوخت .
اژدها صدایی از میان دهانش بیرون داد و پوزهاش را به کف دست دختر مالید.
دخترک ثانیهای بعد با گونههای گر گرفته و چشمانی براق طرف اژدها پرید و دستانش را دور گردن او دراز کرد و در آغوشش گرفت.
تقدیم به سیلوانای خوشگلم🙏
-فاذر