کاساندرا دختر پریام پادشاه تروا بود که زیبایی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیادییی داشتتت
* که بعدها میتونست آینده رو ببینه*
داستان آینده نگری کاساندرا از زمانی شروع شد که اپولو خدای خورشیدو پیشگویی عاشق کاساندرا میشه و بهش میگه اگه عشقمو قبول کنی به عنوان هدیه بهت قدرت پیشگویی رو میدم
کاساندرا هدیه رو از اپولو گرفت ولی عشقشو قبول نکرد.
*طفلکی اپولو😭*
خب از اینجا به بعد اپولو از کاساندرا خیلی عصبانی میشه ولی نمیتونه قدرتی که بهش داده رو پس بگیره.
پس کاساندرا رو نفرین میکنه.
از اون به بعد کاساندرا هرچی میگفت درست بود ولی کسی حرفشو باور نمیکرد:((
<☆مجتمعِ عجیبناک~
کاساندرا هدیه رو از اپولو گرفت ولی عشقشو قبول نکرد. *طفلکی اپولو😭* خب از اینجا به بعد اپولو از کاسا
وقتی کاساندرا به همه هشدار داد که«اسب چوبی تروا» یه نیرنگه و باید اونو نابود کنن کسی حرفشو باور نکرد و همه بهش خندیدن.
وقتی کاساندرا گفتش که این هدیه مرگ رو داخل خودش پنهان کرده باز کسی به حرفش گوش نداد..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
وقتی کاساندرا به همه هشدار داد که«اسب چوبی تروا» یه نیرنگه و باید اونو نابود کنن کسی حرفشو باور نکرد
در نهایت تروا تو جنگو خونریزی نابود شد.. ولی متاسفانه حقیقت دیر افشا شد..
«او در تمام عمرش دانایی داشت، اما نه تأثیر؛دیدن داشت، اما نه شنیدهشدن.»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
وقتی کاساندرا به همه هشدار داد که«اسب چوبی تروا» یه نیرنگه و باید اونو نابود کنن کسی حرفشو باور نکرد
وایسین ماجرای اسب چوبی هم بهتون بگم
توی جنگ طولانی تروا یونانی ها نتونستن شهرو با زور بگیرن«پس اومدن سراغ علم و صنعت»
اونا یه اسب چوبی بزرگ ساختن و داخلش چندتا سرباز یونانی رو قایم کردن، بقیه سپاهشونم ظاهرا عقب نشینی کردن.
بعدش یونانیها اسب رو جلوی دروازه ی تروا گذاشتن و وانمود کردند که هدیه ای برای صلحه.*زرشکک*
ترواییها فکر کردن جنگ تموم شده پس اسب رو داخل شهر بردن.
شب میشه و سربازایی که داخل اسب قایم شده بودن بیرون اومدن و دروازه رو برای سپاه یونان باز کردن.
و تروا سقوط کرد...
<☆مجتمعِ عجیبناک~
نیکولا خلاصه که منتظرتم
هارو که یادش مونده بود من عاشق چایی دارچینییم🤏🏻🤏🏻🤏🏻😭😭😭😭✨✨✨✨✨