☆زنگی که برای هیچکس به صدا درنمیآمد(The Bell That Rang for No One)
خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی دورافتاده تو ژاپن، یه معبد متروکه وجود داشت.
نه کسی توی معبد زندگی میکرد و نه کسی برای زیارت*حقیقتا نمیدونم زیارت کلمه ی درستیه یا نه ولی شوما قبول کنید🤣😭* به اونجا میرفت.
فقط یه زنگ بزرگ برنزی تو حیاط معبد آویزون بود.
زنگی که مردم روستا اون میترسیدن.
.. دلیل مردم عجیب بود.
اونا میگفتن:«این زنگ فقط زمانی به صدا درمیاد که کسی قرار باشه فراموش شه.»
نه اینکه بمیره یا ناپدید بشه..
فقط فراموش میشه....
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆زنگی که برای هیچکس به صدا درنمیآمد(The Bell That Rang for No One) خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی
اهالی روستا میگفتن هر چند سال یه بار نصفه شب صدای زنگ توی کوه میپیچه.
دونگ...
و فقط یک بار..
و صبح روز بعد، انگار بخشی از دنیا تغییر کرده بود.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
اهالی روستا میگفتن هر چند سال یه بار نصفه شب صدای زنگ توی کوه میپیچه. دونگ... و فقط یک بار.. و صبح
یه پیرمردی توی روستا زندگی میکردو همه دوستش داشتن..
قصه میگفت، میخندید، به بچهها شیرینی میداد و کلا خیلی ناز بودد😭✨
اما یه شب صدای زنگ اومد.
دونگ...
صبح که شد، مردم هنوز اونو میدیدن.
اما یه چیزی عجیب بود..
هیچکس اسم پیرمردو یادش نمیومد.
چند ماه میگذره ، و به جایی میرسه که حتی چهرشم از ذهن مردم پاک میشه.
و یه سال بعد...
هیچکس یادش نبود اصلا همچین مردی وجود داشته.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یه پیرمردی توی روستا زندگی میکردو همه دوستش داشتن.. قصه میگفت، میخندید، به بچهها شیرینی میداد
سالها بعد، پسری به اسم آکیرا که عاشق اینجور داستانای ممنوعه بود این افسانه رو شنید..
ذهن کنجکاوش اونو وسوسه میکرد که بره دنبال حقیقتا پس..
یه شب مهآلود، یه فانوس برداشتو رفت سمت کوهستان.
هرچقد بالاتر میرفت، هوا سردتر میشدو مه هم غلیظتر.
تا اینکه معبدو پیدا کرد.
اما چیزی که دید اونو نترسوند، فقط گیجش کرد..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
سالها بعد، پسری به اسم آکیرا که عاشق اینجور داستانای ممنوعه بود این افسانه رو شنید.. ذهن کنجکاوش او
تو حیاط معبد کلییی سنگ قبر وجود داشت.
اما روی هیچکودوم اسمی نوشته نشده بود.
فقط سنگ..
سنگ..
سنگ..
قسمت پشتی حیاط یه زنگ خیلی بزرگ اویزون بود.
آکیرا جلو رفت دستشو روی فلز سرد گذاشت.
و یدفعه صدایی شنید.
البته نه با گوشش، اون صدا توی ذهنش بود.
«چرا اومدی اینجا؟»
آکیرا ترسید، اما جواب داد:
«میخوام بدونم چرا مردم فراموش میشن»
چند لحظه هیچ صدایی نیومد.. فقط سکوت..
بعد صدا گفت:
«اشتباه میکنی، مردم فراموش نمیشن. اوناخودشونو فراموش میکنن.»
آکیرا متوجه منظور صدا نشد..
صدا ادامه داد:
«هر روز آدما بخشی از خودشون رها میکنن. یه رویا، یه دوست، یه قول، یه خاطره و وقتی چیزی اونقدر رها شه که دیگه هیچکس نتونه اونو به یاد بیاره..من به صدا درمیام.»
آکیرا به قبرای بدون اسم نگاه کرد و یدفعه فهمید این قبرا متعلق به مردگان نیستن، متعلق به چیزایین که یه زمانی وجود داشتن.
دوستیایی که فراموش شده بودن...
عشق هایی که از یاد رفته بودن...
قولهایی که شکسته شده بودن...
و در بین قبرا...
سنگی رو دید که اسم خودش روی اون حک شده بود.
قلبش برای یه لحظه وایساد.
زیر اسمش یه جمله نوشته شده بود:
"忘れてしまった夢の自分"
"خودی که همراه رویاهایت فراموش شد"
<☆مجتمعِ عجیبناک~
تو حیاط معبد کلییی سنگ قبر وجود داشت. اما روی هیچکودوم اسمی نوشته نشده بود. فقط سنگ.. سنگ.. سنگ..
آکیرا خشکش زد.
یادش اومد...
وقتی کوچولو بود، ارزوهای بزرگی داشت.
اما سالها بود که حتی به اونا فکر نکرده بود.
و اون لحظه فهمید که چرا زنگ ترسناکه..
نه چون خبر مرگ رو میده..
نه اون زنگ مکان یه روح بود.
فقط چون یادآوری میکرد:
ترسناکترین چیز این نیست که دنیا تو رو فراموش کنه.
ترسناکترین چیز اینه که خودت خودتو فراموش کنی.
میگن اون شب زنگ معبد به صدا درنیومد.
چون آکیرا قبل از دیر شدن،اسم خودشو دوباره به یاد اورد.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
آکیرا خشکش زد. یادش اومد... وقتی کوچولو بود، ارزوهای بزرگی داشت. اما سالها بود که حتی به اونا فکر
و هنوزم تو بعضی افسانههای ژاپنی میگن
اگر نصفه شب تو کوهستان صدای زنگی شنیدی...
نترس. از خودت بپرس:
«آخرین باری که رویامو به یاد آوردم، کی بود؟»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆زنگی که برای هیچکس به صدا درنمیآمد(The Bell That Rang for No One) خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی
یه همچین تصویری تو ذهنتون ازاین معبد داشته باشین:::