<☆مجتمعِ عجیبناک~
سالها بعد، پسری به اسم آکیرا که عاشق اینجور داستانای ممنوعه بود این افسانه رو شنید.. ذهن کنجکاوش او
تو حیاط معبد کلییی سنگ قبر وجود داشت.
اما روی هیچکودوم اسمی نوشته نشده بود.
فقط سنگ..
سنگ..
سنگ..
قسمت پشتی حیاط یه زنگ خیلی بزرگ اویزون بود.
آکیرا جلو رفت دستشو روی فلز سرد گذاشت.
و یدفعه صدایی شنید.
البته نه با گوشش، اون صدا توی ذهنش بود.
«چرا اومدی اینجا؟»
آکیرا ترسید، اما جواب داد:
«میخوام بدونم چرا مردم فراموش میشن»
چند لحظه هیچ صدایی نیومد.. فقط سکوت..
بعد صدا گفت:
«اشتباه میکنی، مردم فراموش نمیشن. اوناخودشونو فراموش میکنن.»
آکیرا متوجه منظور صدا نشد..
صدا ادامه داد:
«هر روز آدما بخشی از خودشون رها میکنن. یه رویا، یه دوست، یه قول، یه خاطره و وقتی چیزی اونقدر رها شه که دیگه هیچکس نتونه اونو به یاد بیاره..من به صدا درمیام.»
آکیرا به قبرای بدون اسم نگاه کرد و یدفعه فهمید این قبرا متعلق به مردگان نیستن، متعلق به چیزایین که یه زمانی وجود داشتن.
دوستیایی که فراموش شده بودن...
عشق هایی که از یاد رفته بودن...
قولهایی که شکسته شده بودن...
و در بین قبرا...
سنگی رو دید که اسم خودش روی اون حک شده بود.
قلبش برای یه لحظه وایساد.
زیر اسمش یه جمله نوشته شده بود:
"忘れてしまった夢の自分"
"خودی که همراه رویاهایت فراموش شد"
<☆مجتمعِ عجیبناک~
تو حیاط معبد کلییی سنگ قبر وجود داشت. اما روی هیچکودوم اسمی نوشته نشده بود. فقط سنگ.. سنگ.. سنگ..
آکیرا خشکش زد.
یادش اومد...
وقتی کوچولو بود، ارزوهای بزرگی داشت.
اما سالها بود که حتی به اونا فکر نکرده بود.
و اون لحظه فهمید که چرا زنگ ترسناکه..
نه چون خبر مرگ رو میده..
نه اون زنگ مکان یه روح بود.
فقط چون یادآوری میکرد:
ترسناکترین چیز این نیست که دنیا تو رو فراموش کنه.
ترسناکترین چیز اینه که خودت خودتو فراموش کنی.
میگن اون شب زنگ معبد به صدا درنیومد.
چون آکیرا قبل از دیر شدن،اسم خودشو دوباره به یاد اورد.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
آکیرا خشکش زد. یادش اومد... وقتی کوچولو بود، ارزوهای بزرگی داشت. اما سالها بود که حتی به اونا فکر
و هنوزم تو بعضی افسانههای ژاپنی میگن
اگر نصفه شب تو کوهستان صدای زنگی شنیدی...
نترس. از خودت بپرس:
«آخرین باری که رویامو به یاد آوردم، کی بود؟»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆زنگی که برای هیچکس به صدا درنمیآمد(The Bell That Rang for No One) خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی
یه همچین تصویری تو ذهنتون ازاین معبد داشته باشین:::
https://eitaa.com/dream_maker/1121 چون اینجا دیلیشه و از روزی که داشته میزاره و افکارش رو میگه، بنظرت کل اتفاقاتی توی یه روز برای ادم میوفته باهم مرتبطه؟
--
همین که ایشون میگه🐥✨
<☆مجتمعِ عجیبناک~
محتوای چنلت زیادی نامعلومه ای کاش یک کم مرتبط تر باشه -- :)))))))))))))))
راستش من واقعا واسم سخته تمرکزمو رو یه موضوع خاص بذارم.. و اینکه اره 🤷🏻♀️
حدنقتلمهنملمیگلنجبنقد نیکولای موهاتو آبی کردی؟؟؟😭😭
--
نه کلشوو😭😭
فقط چندتا رگه میگن بهش یا چی؟