<☆مجتمعِ عجیبناک~
تو حیاط معبد کلییی سنگ قبر وجود داشت. اما روی هیچکودوم اسمی نوشته نشده بود. فقط سنگ.. سنگ.. سنگ..
آکیرا خشکش زد.
یادش اومد...
وقتی کوچولو بود، ارزوهای بزرگی داشت.
اما سالها بود که حتی به اونا فکر نکرده بود.
و اون لحظه فهمید که چرا زنگ ترسناکه..
نه چون خبر مرگ رو میده..
نه اون زنگ مکان یه روح بود.
فقط چون یادآوری میکرد:
ترسناکترین چیز این نیست که دنیا تو رو فراموش کنه.
ترسناکترین چیز اینه که خودت خودتو فراموش کنی.
میگن اون شب زنگ معبد به صدا درنیومد.
چون آکیرا قبل از دیر شدن،اسم خودشو دوباره به یاد اورد.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
آکیرا خشکش زد. یادش اومد... وقتی کوچولو بود، ارزوهای بزرگی داشت. اما سالها بود که حتی به اونا فکر
و هنوزم تو بعضی افسانههای ژاپنی میگن
اگر نصفه شب تو کوهستان صدای زنگی شنیدی...
نترس. از خودت بپرس:
«آخرین باری که رویامو به یاد آوردم، کی بود؟»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆زنگی که برای هیچکس به صدا درنمیآمد(The Bell That Rang for No One) خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی
یه همچین تصویری تو ذهنتون ازاین معبد داشته باشین:::
https://eitaa.com/dream_maker/1121 چون اینجا دیلیشه و از روزی که داشته میزاره و افکارش رو میگه، بنظرت کل اتفاقاتی توی یه روز برای ادم میوفته باهم مرتبطه؟
--
همین که ایشون میگه🐥✨
<☆مجتمعِ عجیبناک~
محتوای چنلت زیادی نامعلومه ای کاش یک کم مرتبط تر باشه -- :)))))))))))))))
راستش من واقعا واسم سخته تمرکزمو رو یه موضوع خاص بذارم.. و اینکه اره 🤷🏻♀️
حدنقتلمهنملمیگلنجبنقد نیکولای موهاتو آبی کردی؟؟؟😭😭
--
نه کلشوو😭😭
فقط چندتا رگه میگن بهش یا چی؟
https://eitaa.com/dream_maker/1121
اخه به تو چه؟ دیلیه هر طوریم که بخواد توش فعالیت میکنه. به گوه خورم نیازی نداره
--
*همه چی خوبه🐥✨*