یه اقایی به نام اد گین که بهش میگفتن قصاب پلینفیلد یه سری سرگرمی های خیلی... داشت
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یه اقایی به نام اد گین که بهش میگفتن قصاب پلینفیلد یه سری سرگرمی های خیلی... داشت
و خب اگه گفتین کودوم قشر از جامعه سرگرمیه اینجور ادمای سایکوپتن؟ بله.. 👧🏻و👩🏻.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
و خب اگه گفتین کودوم قشر از جامعه سرگرمیه اینجور ادمای سایکوپتن؟ بله.. 👧🏻و👩🏻.
ایشون بعد از اینکه بهشون تج*اوز میکرده از بدنشون به عنوان گوشت گاو استفاده میکرده..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
i'm not afraid of God... I am afraid of men.
اینم که کاسه ی سوپ خوریه و واضحه از چی ساخته شده..
☆زن برفی«Yuki-onna»
خیلی سال پیش،توی کوهستانای پوشیده شده از برف ژاپن، مردم از زنی حرف میزدن که فقط تو شبای طوفانی پیداش میشد.
نه صدای قدم داشت.
نه ردپا.
و نه حتی سایه.
مردم میگفتن پوستش سفیدتر از برفه و موهاش مثل شب تاریکه.
اون آروم بین کولاک راه میرفت؛ انگار اون بود که به بادو برف دستور میداد.
یه روز وقتی پیرمرد هیزم شکن و شاگردش، داشتن از کوهستان برای پیدا کردن چوب خشک میرفتن بالا توی کولاک گیر میفتن.
باد خیلی شدیدی میومدو برف اونقدر زیاد بود که حتی چند قدم جلوترم نمیشد دید.
اونا به یه کلبه ی متروکه پناه میبرنو شب همونجا میخوابن.
حدودای نصفه شب جوون از شدت یه سرمای خیلی عجیبی که توی وجودش حس میکنه از خواب میپره.
نه سرمای زمستونی.
نه سرمای برف.
یه سرمایی که انگار داره از استخونات میگذره.
اون چشماشو باز میکنه.
و زنی رو میبینه.
یه زن قدبلند با لباس سفیدو موهای سیاه بلند وچشمایی که مثل یخ میدرخشیدن.
زن خیلی ارومو بی صدا کنار پیرمرد خم شد و جلوی صورت پیرمرد نفس میکشه.
چند لحظه بعد...
پیرمرد دیگه نفس نمیکشید.پسر جوون از ترس خشک شده بود..
نمیتونست حرکت کنه..
نمیتونست حرف بزنه..
زن به سمت پسر برگشتو تو یه لحظه چشم تو چشم شدن..