eitaa logo
<☆مجتمعِ عجیبناک~
106 دنبال‌کننده
160 عکس
63 ویدیو
0 فایل
مواظب باشین منقرض نشید! https://abzarek.ir/service-p/msg/4305150
مشاهده در ایتا
دانلود
<☆مجتمعِ عجیبناک~
مثلا این یه ماسک از پوست صورت ادمای مختلفه.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یا این یکی یه گردنبنده که زبون ان*سان ساخته شده..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
اینم یه کمربنده که از نیپ*لای سینه ساخته شده.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
i'm not afraid of God... I am afraid of men.
اینم که کاسه ی سوپ خوریه و واضحه از چی ساخته شده..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
Awww😭😭😭
به پسرم نگاه کنید چشاتونو در میارم🎀
☆زن برفی«Yuki-onna» خیلی سال پیش،توی کوهستانای پوشیده شده از برف ژاپن، مردم از زنی حرف می‌زدن که فقط تو شبای طوفانی پیداش میشد. نه صدای قدم داشت. نه ردپا. و نه حتی سایه. مردم میگفتن پوستش سفیدتر از برفه و موهاش مثل شب تاریکه. اون آروم بین کولاک راه میرفت؛ انگار اون بود که به بادو برف دستور میداد.
یه روز وقتی پیرمرد هیزم شکن و شاگردش، داشتن از کوهستان برای پیدا کردن چوب خشک میرفتن بالا توی کولاک گیر میفتن. باد خیلی شدیدی میومدو برف اونقدر زیاد بود که حتی چند قدم جلوترم نمیشد دید. اونا به یه کلبه ی متروکه پناه میبرنو شب همونجا میخوابن. حدودای نصفه شب جوون از شدت یه سرمای خیلی عجیبی که توی وجودش حس میکنه از خواب میپره. نه سرمای زمستونی. نه سرمای برف. یه سرمایی که انگار داره از استخونات میگذره. اون چشماشو باز میکنه. و زنی رو میبینه.
یه زن قدبلند با لباس سفیدو موهای سیاه بلند وچشمایی که مثل یخ میدرخشیدن. زن خیلی ارومو بی صدا کنار پیرمرد خم شد و جلوی صورت پیرمرد نفس میکشه. چند لحظه بعد... پیرمرد دیگه نفس نمی‌کشید.پسر جوون از ترس خشک شده بود.. نمی‌تونست حرکت کنه.. نمی‌تونست حرف بزنه.. زن به سمت پسر برگشتو تو یه لحظه چشم تو چشم شدن..
پسر جوون مطمئن بود که الان دیگه نوبت اونه ولی زن برای چند دقیقه ی طولانی فقط نگاهش کرد. بعد آروم گفت: «تو هنوز جوانی.» صداش شبیه پیچیدن باد بین شاخه‌های یخ‌زده بود. بعدش دوباره : «امشب زندگیتو می بخشم... ام هیچوقت درباره ی دیدن من با کسی حرف نزن.» و بعدش... در بین مهو برف ناپدید شد.
سال‌ها گذشت.. پسر جوون بزرگ شد، کار کرد و زندگی خودشو شروع کرد. و کم‌کم اون شبو فراموش کرد، تا اینکه یه روز با یه دختر خیلی قشنگ آشنا شد. یه دختر ارومو مهربون، با یه پوست روشنو لبخند گرم. اونا ازدواج کردنو بچه دار شدن. در کل زندگی آرومی داشتن. اما هر وقت زمستون میشد... زن مدت زیادی بیرونو تماشا میکرد.. انگار منتظر یه چیزی بود.
یه شب زمستونی، مرد کنار بخاری نشسته بود. برف پشت پنجره می‌بارید. و یدفعه یه خاطره‌ی قدیمی به ذهنش برگشت. خندیدو گفت: «سالها پیش یه موجود عجیبی رو توی برف دیدم...» و برای اولین بار، داستان اون شبو تعریف کرد. همشو تعریف کرد.. وقتی حرفش تموم شد،هیچ صدایی به جز صدای سکوت توی خونه نمیومد. زن آروم بهش نگاه کرد.چهرش دیگه شبیه قبل نبود. چشماش سرد شده بودن. سفیدتر از برف... غمگین تر از زمستون.. و بعد گفت: «اون زن...من بودم.» *😭😭😭*