سالها گذشت..
پسر جوون بزرگ شد، کار کرد و زندگی خودشو شروع کرد.
و کمکم اون شبو فراموش کرد، تا اینکه یه روز با یه دختر خیلی قشنگ آشنا شد.
یه دختر ارومو مهربون، با یه پوست روشنو لبخند گرم.
اونا ازدواج کردنو بچه دار شدن.
در کل زندگی آرومی داشتن.
اما هر وقت زمستون میشد...
زن مدت زیادی بیرونو تماشا میکرد.. انگار منتظر یه چیزی بود.
یه شب زمستونی، مرد کنار بخاری نشسته بود.
برف پشت پنجره میبارید.
و یدفعه یه خاطرهی قدیمی به ذهنش برگشت.
خندیدو گفت:
«سالها پیش یه موجود عجیبی رو توی برف دیدم...»
و برای اولین بار، داستان اون شبو تعریف کرد.
همشو تعریف کرد..
وقتی حرفش تموم شد،هیچ صدایی به جز صدای سکوت توی خونه نمیومد.
زن آروم بهش نگاه کرد.چهرش دیگه شبیه قبل نبود.
چشماش سرد شده بودن.
سفیدتر از برف...
غمگین تر از زمستون..
و بعد گفت:
«اون زن...من بودم.»
*😭😭😭*
مرد رنگش پرید.
زن ادامه داد:
«قول داده بودی هیچوقت دربارم حرف نزنی.»
باد پشت پنجره شدید شد.. برف توی هوا پیچید.
اما زن به بچشون نگاه کردو لبخند زد:
«به خاطر بچهات تو را نمیکشم.»
و بعد...
اروم اروم توی مه سفید محو شد.
*بانو اگه من جات بودم میکشتمش این مردک دهن لقو🎀*
<☆مجتمعِ عجیبناک~
مرد رنگش پرید. زن ادامه داد: «قول داده بودی هیچوقت دربارم حرف نزنی.» باد پشت پنجره شدید شد.. برف توی
تا امروز افسانه میگه:
اگه تو شبای برفی، تنها توی جنگل قدم بزنیو زنی رو ببینی که بین کولاک وایساده...
به چشماش نگاه نکن...
شاید اون چشما یادآور بعضی قولایی باشه که حتی بعد از سالها، فراموش نمیشن...
دایناسور کوچولو میشه من شما رو اد کنم؟: _اسکارلت
--
باعث افتخارمههسجتسحد😭😭😭😭
درودددد میشه لطفا حمایت کنید؟ تازه تأسیسه
https://eitaa.com/joinchat/3730441882Ca27005ddad
--
با کمال میل