مرد رنگش پرید.
زن ادامه داد:
«قول داده بودی هیچوقت دربارم حرف نزنی.»
باد پشت پنجره شدید شد.. برف توی هوا پیچید.
اما زن به بچشون نگاه کردو لبخند زد:
«به خاطر بچهات تو را نمیکشم.»
و بعد...
اروم اروم توی مه سفید محو شد.
*بانو اگه من جات بودم میکشتمش این مردک دهن لقو🎀*
<☆مجتمعِ عجیبناک~
مرد رنگش پرید. زن ادامه داد: «قول داده بودی هیچوقت دربارم حرف نزنی.» باد پشت پنجره شدید شد.. برف توی
تا امروز افسانه میگه:
اگه تو شبای برفی، تنها توی جنگل قدم بزنیو زنی رو ببینی که بین کولاک وایساده...
به چشماش نگاه نکن...
شاید اون چشما یادآور بعضی قولایی باشه که حتی بعد از سالها، فراموش نمیشن...
دایناسور کوچولو میشه من شما رو اد کنم؟: _اسکارلت
--
باعث افتخارمههسجتسحد😭😭😭😭
درودددد میشه لطفا حمایت کنید؟ تازه تأسیسه
https://eitaa.com/joinchat/3730441882Ca27005ddad
--
با کمال میل
<☆مجتمعِ عجیبناک~
نیکولای تو قراره برای تابستون چیکار کنی؟ -- واقعا هیچ ایده ای ندارم
راستش هر وقت خواستم تابستون با برنامه و هدفمندی رو پیش ببرم گند خورد توش🙏🏻
*پس ایندفعه میخوام بداهه کار کنم*